|
به سایه ها دل نبندید
|
"قربان صدقه ات میروم...نازم را میخری...
دلم برای چشمهای سرخ هر شبت انقدر میسوزد که نمیخواهی دردت را از نزدیک ببینم.
خنده ام میگیرد...اخر تو نمیدانی من هر غم تو را در نفسهایت میشناسم ...
میشناسم آن درد پاها را از ایستادن زیاد...
میدانم همراهم ...میدانم عزیزکم...
خبری نیست مرد خوب من....خبری نیست. جوانیم و بدهکار خدا...
جوانیم و سالم و دلنشین تر اینکه یکدیگر را داریم و بس.
تو بخندی دنیا جای قشنگتریست برای زندگی...استوار و قوی باشی ، من زندگی رو دو دستی
میچسبم و رها نمیکنم!
قربان آن صدای خسته ی خواب الودت...ممنونم که برای زندگیمان تمام نیرویت را میگذاری .
به تو و قدرت تو افتخار میکنم ،و همیشه در کنارت هستم ...تا همیشه."