|
به سایه ها دل نبندید
|
"همه زندگی انتظار است ٬ سخت ترین لحظه های زندگی را سپری می کنیم . یک عمر منتظریم . روزی که این قلب بایستد انتظار همه تمام می شود و آرام می گیریم . ما در زنجیره بخت هم سرشت شده ایم و آسوده نشسته ایم و زمان ها را به هم می بافیم . نمی دانم در خط سر نوشت که ما شرقی ها اسم آن را قسمت گذاشتیم ٬ کجای خط هستیم ..."
"اي زيبا ترين تپش قلب زندگییم این بار دیگه فقط و فقط برای تو می نویسم . نه به دلنشینی کلامت و به زیبایی نوشته هات . ساده می نویسم . می نویسم که بدونی یک نفر هست که شب و روز به یادته . یک نفر هست که وقت و بی وقت از نبودنت دلگیر می شه . یک نفر هست که احساسش ، قلبش ، روح و روانشو تسخیر کردی. یک نفر هست که نمی دونه با دل بی تابش چه جوری تا کنه . می نویسم که بدونی دیگه تنها نیستم . دیگه تنها نیستی . می نویسم و یقین دارم از تک تک جملاتم می خونی حرف دلمو . می نویسم واسه تسکین دلم . واسه جواب اشکایی که دیگه سرازیر شدن . می نویسم که اعتراف کرده باشم . اعتراف می کنم که با ذره ذره ی وجودم دوست دارم . اعتراف می کنم که هیچ کس و هیچ کس نمی تونه اینجوری دوسم داشته باشه . اعتراف می کنم که با صبوری و آرامشت آرومم می کنی. اعتراف می کنم که همیشه و تو هر شرایطی هوامو داشتی و هیچی رو ازم دریغ نکردی . اعتراف می کنم تو بدترین شرایط به خاطر من و دل بی قرارم خندیدی و خندوندیم . اعتراف می کنم که با وجودت دلگرمم . اعتراف می کنم که با این همه امید منو بیشتر از پیش شیفته ی خودت کردی . اعتراف می کنم که اون روزا باور اینکه دوست داشتنم واسه یکی دیگه باشه ناممکن بود . اعتراف می کنم این ناممکنو برام ممکن کردی. می نویسم که فریاد بزنم چقدر برام عزیزی . می نویسم که بدونی دعای شب و روزمی . می نویسم که بگم با تو به خدا نزدیک تر شدم . بزرگی خدا تو تک تک لحظه های بی تابی م بیشتر متجلی می شه . می نویسم که بگم با تو ، تنها با تو پر احساسم ، پر شوق . می نویسم که بدونی حالا ، الآن بیشتر از همیشه بهت نزدیکم . می نویسم که بدونی این دوست داشتن رو به امید خدا و با تو ، به اوج می رسونم . می نویسم که بهت بگم و ازت بخوام به حرمت همه ی حسای قشنگی که بینمونه ، به حرمت همه ی دوست داشتنمون ، به حرمت دل پاک همه ی عاشقا، بمونیم ، تا همیشه"

"جوابم قطعي ست.
من با تو مي آيم تا ستاره ها؛
تنها بايد ساكي از سلام و سهم ناچيزي از اين زندگي بر دارم
و ما بقي به عهده ي تو.
پياده اگر مي خواهي؛ هستم
يا اگر مي خواهي ميتوانيم چشمهايمان را ببنديم
تا باد شمال ما را سوار بر سرودش كند و ببرد
ديگر مجالي براي ماندن نيست بي تاب همسفر شدن با توام!!!"