|
به سایه ها دل نبندید
|
"به شمارش نشتم ...
يک روز ....
دو روز ...
يک هفته ...
يک سال ....
يک عمر ....!
آري يک عمر .
يک عمر به پاي تو خواهم نشست .
با مهرباني هايت خو گرفته ام .
مرگ هم توان گسيختن عشق من را ندارد .
و امروز را ...
امروز که روز توست .
امروز که میخواهم، با دو دست عشق را ، در تار تار گيسوانت بپيچانم !
امروز که میخواهم ، با فشار بوسه هايم ، لبان زيبايت را به بازي در آورد !
امروز که میخواهی ، که کمان ابروهايت ، قلب کوچکم را نشانه گيرد !
امروز که ... ، نگاه ناز چشمان قشنگت ، مرا بيخود از اين زمانه می کند !
و امروز ...
از راهي دور ، اما نزديک تر از فشار دولب بر روي هم ....
با بغضي که از حسرت نديدن چند روزه ات به دل دارم ...
با صدايي که از عمق وجودم بر آميخته ...
سر بلند تر از همه ي عاشقان .
به تو ميگويم ...
با هر دم و باز دمم ...
به تو اي مرد آسمانی من ...
به تو اي محکمترین تکیه گاه مشرقي ....
به تو ميگويم .
امروز ، فراوان تر از هر روز ديگر ، دوستت دارم ."
"دوستت دارم "

امروز چه دوست داشتني بودي !
چه شيرين شده اي گلم !
موج خنده ، روي لب هاي تو ....
طنين خوش صداي قهقه ات ، توي گوش من ، مرا از خود بيخود مکيند .
آنچنان دل مستم ميکند ، که گويي ....
که گويي هيچ ميشوم !
تنها دليل هستي ام ....
تنهاترين گل شکفته شده ي باغ وجودم ....
تنها ترين مونس شب و روزم ....
تنها خواسته ام در دعا هایم....
تنهاي تنها به تو و تنهايي ها مي انديشم .
اجابت کن خواسته ام را ....
که تنها ترين خواسته ام ، شادي توست !
بيمار خنده هاي تو ام ، بيشتر بخند .
خورشيد آرزوي مني ، گرم تر بتاب .
" ژرف تر از هميشه ، دوستار دوست داشتنت ام "