|
به سایه ها دل نبندید
|
"رویای با تو بودن...
بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست.
باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها شوم.....شاید بتوانم به رویای با توبودن برسم
و چه رویای شیرینی است رویای با توبودن رویایی که دست من را به دستان گرم تو میرساند.آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن عاجز است.
در این رویای دلنشین تنهای دلهای ما هستند که باهم نجوا میکنند، گویی از پیوند دستهای ما روح ما هم به هم پیوند خورده
و چه زیباست رویای با توبودن......."
"به هر جا که نگاه ميکنم تو را ميبينم.تصوير تو تنها چيزيست که چشمهايم باور ميکند ?دستان لرزانم را دراز ميکنم تا صورت مهربانت را لمس کنم اما به يکباره محو ميشود و من به ياد مياورم که تو در کنار من نيستي. چشمهايم را آرام مي بندم،صدايت در گوشم ميپيچد ? طنين خنده هايت همه جا را پر ميکند ، بي اختيار لبخند ميزنم ولي صدايت دور و دورتر ميشود و من به ياد مياورم که باز هم تو نيستي. چه شيرين است تمام لحظه ها را به ياد تو بودن ? دلم ميخواد با تو در کنار ساحل بنشينم سرم را روي شانه ات بگذارم و امواج آبي را نگاه کنم و به آواز امواج گوش بسپارم. دلم براي آرامش نيلگون امواج تنگ شده? دلم براي چشمهاي دريايي تو تنگ شده . دلم هوايت را کرده است. ميبيني! دوباره بيقرار شده ام گيج شده ام. تو اين حرفهاي آشفته را به دل ديوانه ام ببخش . دوستت دارم عشق من. دوباره اين دل ديوانه براي ديدن تو دلتنگ شده.... براي تو ... مي خواهم براي تو بنويسم ? آري براي تو که وجودمي براي تو که تمام دنياي مني مي خواهم نوشته هايم را به نگاه ناز تو ، به دستان نوازشگرت به تو که با گرمي عشق به من زندگي دادي به تو که اگر نباشي من دگر نيستم پس باش تا من هم باشم . بمون تا بمونم ..."

"اگر بنويسم عشق من سلام، اون يه تيکه خجالت مونده از بچگي رو بذارم پاي طاقچه آرزوها پشت صندوقچه يادگاريهاي دوران کودکي خيالت راحت مي شه؟
اگه مي شه پس...:
عشق من سلام! مي دوني چيه... آرزومه بريم يه جاي خلوت واسه جشن تولد آرزوهامون ماه و خورشيد روشن مي کنيم... آخه من دري که با کليد اون تورو شناختم هرگز نخواهم بست حتي اگر تمام عاقلاي دنيا منو به جرم راندن عقل از پنجره تفکر پاي ميز محاکمه ببرند به جرات مي گم خيلي پررنگ تر از دوست داشتن دوستت دارم! حرف از امانت داريست، حرف از کليدست، حرف از مراقب ويژه قلبهاييست که دارن زير دست حکيم ناآگاه زمان از دست ميروند. صحبت از خستگي نيست، اگر خسته باشيم که عاشقيمون يه جايي بين زمين و آسمون اشکال داره... آخه روح مجنون هيچ وقت کسي رو که از عشق خسته بشه رو نمي بخشه و ما از اونهايي هستيم که اگر روح سرفصل عاشقي هاي دنيا ازمون آزرده باشه خواب به چشممون نمياد... نکنه گمان کني من از اون همسفرايي هستم که بين راه خستگي رو بهونه مي کنن، به جون خودت تا هر وقت که بخواي براي ساختن اون قصر رويايي با پنجره هاي طلايي روزا رو به دفتر خاطراتم گره مي زنم...! خب مي دوني به روزگار نمي شه خرده گرفت اما به عشق چرا! گيريم که روزگار توانايي دور نگه داشتن مارو داشته باشه تکليف دل هامون که دست اون نيست...هست؟؟؟ تورو به جون کسي که دوستش داري نذار تسليم معادله ي دل و ديده بشيم. پس يه قرار قطعي نقره اي مي ذاريم: «صبر از من، بي قراري از تو» اونقدر عاشق مي شيم که تشخيص اينکه کدوممون عاشق تره براي خودمون مشکل باشه چه برسه به ديگران...! دلم مي خواد يه جوري زندگي کنم که آدما بهش مي گن عجيب! فقط به تو سلام کنم، فقط با تو حرف بزنم، فقط واسه تو دعا کنم، دستم فقط تو دست تو باشه، فقط مال تو باشم و تو هم فقط مال من باشي...! از سهراب نيم اجازه اي مي گيرم و برات مي نويسم: « تا تو هستي زندگي بايد کرد » کاش يه معجزه اي بشه، چه مي دونم مثلا يه پيغامي از آسمون واست بياد و يکي بهت بگه که من چقدر دوستت دارم. اين آخري اگه بشه ديگه هيچ چي نمي خوام. اينم درد دلاي دلم، مي خواستم خودش فوران کنه که کرد. حالا ديگه روي ماهتو با يه عشق عجيب از همين جا، يعني نزديک نزديک مي بوسم و ميسپارمت به دست اوني که عشقتو سپرد دست دل من...!
و مي گم عشق من سلام"
