|
به سایه ها دل نبندید
|
" گاهی سخته ...گاهی سخته گفتن آنچه درون ماست گاهی سخته قبول آنکه عاشق شدی...خدایا دیگر طاقت دوری و انتظارم نیست ... اگر باز هم.... اگر باز هم... او...قلبم خسته است خسته ی تازه التیام یافته ...آخر مگر تا کی؟؟...تا کی؟؟ آخر تا کجا؟؟؟تا کی می توان این قلب خسته را وصله کرد؟؟روزی می رسد که دیگر نتوان وصله ای بر آن کرد... آن وقت چه کنم خدایا؟؟؟؟؟؟؟؟"
.... کاش میشد زندگی رو پاکنویس کرد ....
"آرزو کن که گريه کنم , آزاد شوم ازبغض سنگين
يا بميرم از درد سنگين .
ناتواني در عشق را پنهان کنم درد آن را چطور درمان کنم."

"زماني که دستت، دستانم را مي فشارد دوستت دارم
زماني که در کنار هم آينده اي مبهم را ورق مي زنيم
و زماني که از همان لحظه ها پلي مي سازيم براي دوست داشتن دوستت دارم
زماني که در کنار هم نشسته ايم و گوييکه هيچگاه خيال برخاستن نداريم دوستت دارم
و لحظاتي که با تو هستم همانند زدن پلکي سپري مي شود
گمان کنم که اين عشق است و همان لحظه اي که دستم در دستان توست
آن لحظه عاشقي است...."
"فقط چند ساعت دیگر تا دیدار با تو فاصله است
فقط چند ساعت دیگر فاصله است ، تا قشنگ ترین نگاه ها
و پاکترین سکوت ها در هم بیامیزیم ...
من هنوز ...
پشت این انتظار آبی رنگ سرشار از سکوت ،
به امید دیدنت نشسته ام .
تنها یک آرزو دارم :
تو هم منتظر دیدنم باشی و لحظه ها را به خاطر دیدارم شمارش کنی
چه انتظار زیبایی .........."
...این که مدام به سینه ام می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود...
"فقط براي تو . آري براي تو .براي چشم هاي پرمهر و عطوفت تو من هنوز عاشقانه مي نويسم .اين را باور كن كه در تنهايي خويش تنها در افكارپيچيده و مبهم خود زيبايي چشمهاي عاشق ترا ترسيم ميكنم . ودر هر بيت شعرم از معناي نگاههاي گرم وصميميت وهزاران واژه مينويسم . من از افق طلايي قلبت زندگي را آغاز مي كنم و همراه تو با كوله باري از باورهاي عاشقانه قله هاي سپيد فردا را فتح خواهم كرد و اين بار فرياد خواهم زد اسمت را از بلنداي فرداها تا بدانند كه دوستت دارم ترا به ارزش همه زندگي كردن ها .باورم كن كه در اين دنيا همه چيز غير باور است جز عشق .
فقط براي تو . آري براي تو ."