|
به سایه ها دل نبندید
|
"برای تو می نویسم که عاشقانه میخوانی درد دلم را....برای تو مینویسم ، برای تو که میدانم عاشقی یا در غم عشقت نشسته ای...مینویسم تا بخوانی ، من با یک دنیا احساس نوشته ام ، تو نیز با چشمان خیست بخوان....برای تو می نویسم که عاشقانه نامه هایم را ورق میزنی و آنچه که برای دلهامینویسم ، با یک عالمه احساس میخوانی....نامه های سوخت شده را یکی یکی ورق بزن ، مکانی که صفحه به صفحه آن جای قطره های اشک در آن پیداست...این قطره های اشک ، قطره های اشک من و آنهاییست که از ته دل متنهای مرا میخوانند....بخوان همراه با همه ، من نیز می نویسم برای تو و برای همه....نامه های گرد و خاک گرفته...این مکان کهنه که هر صفحه از آن با کلام عشق آغاز شده برای همه است ، برای عاشقان وبرای آنهاییست که در غم از دست دادن عشق نشسته اند و آنها که تنها در گوشه ای خسته اند...نامه های گرد و خاک گرفته، نامه هایست که هیچگاه صفحات آن که همه از جنس دل است به پایان نمیرسد... اما شاید روزی این دستهایم خسته از نوشتن کلام عشق شود...بخوان آنچه برای تو و برای همه عاشقان نوشته ام....بخوان تا من نیز عاشقانه برایت بنویسم...ببین عشق چه غوغایی در این مکان به پا کرده....دلی آدمی را دیوانه کرده ، یک عاشق را مجنون کرده ....برای تو می نویسم...ای دوست...بخوان"

"اي ملکوت دلدادگيم ! بيش از اين در بستر خاطراتم پرسه زن ...اين وحشي نازکدل را دمي به خود واگذار...چشمهايم اين روزها باراني است...دلم دريا ايست که تمام وجودم را غرق ياد تو کرده ...زندگيم پر است از رويا هاي تو که شبانگاه دلخوشيم اقامه بر آنهااست...اين گفتن ها و نوشتنها همه و همه بيان دلسپردگي ؟چه ميگويم سر سپردگي من است...تو که نذر دلم را ميداني...تو که آبي چشمانم را خيسي گونه هايم را بارها ديده اي ...چشمانم را خوانده اي آنگاه که دلم هواي تو را دارد ... ديوانگي هايم را ديده اي زماني که سودا زده ي چشمان مست تو مي شوم...آخ چقدر دلم تنگ است براي آن نگاهاي آسمانيت ...مگر مي شود تو را فراموش کرد ؟ ...مگر مي شود چشمانت را نسرايم ؟...مگر مي شود آن دل عاشقت را نديد؟...مگر مي شود آن دستان گرم را پس زد ؟...مگر ميشود آن قلب تپنده ي سرشار از عشق و محبت را بر کناري نهاد ؟ تو چه مي کني با من ؟ مگر مي توان نبودنت را تاب آورد ؟... مگر ميشود بي تو رفت ؟...چگونه تو را بگذارم و بگذرم ...کاش ميشدزمان را متوقف مي کرديم ...کاش ميشد بهار را نگه ميداشتيم...کاش ميشد بهار را نگه مي داشتيم ...کاش ميشد...نازنينم دستهايت را بگشا...چشمانم از آن توست...آغوش بگشاسينه ام درانتظار توست ...نمیدانی چقدرلذت بخش است آرميدن در آغوش گرم و مهربان تو ...و چه خواستني است نوازش سر انگشتان سحر آميزت...
نازنينم !دلت را بدلم بسپار دلم ارزاني توست ! دستهايت را باز کن چشمهايم را به تو مي بخشم..."
"گمانم اين بود که اگر به دستانت تکيه کنم پشتم به کوه است
چه تصور ابلهانه اي ، باورم نميشد که روزي با دست تو بشکنم
ميگفتي توي اين دنيا هر چيز محالي ممکن است...باورم نميشد
اما ديگر برايم باور شد
که بهترين ادمها ميتوانند بدترين شوند
و تو که روزي بهترين بودي...ناگهان بدترين شدي...
چه چيز را ميخواهي به رخم بکشي؟
سادگيم را ؟
اما بدان...سادگيم را ساده نگير
باورت کردم...به خيال خامم که تو هم باورم کردي...
با تو دنيايي نقره اي ساختم
با تو نفس کشيدم...
به تو اميد بستم...
چه راحت شکستي و رفتي...
چه بي خيال اتش زدي...اين دل بي درمان را...
چه دير شناختمت ، افسوس ميخورم که چرا اينقدر بدبخت وساده بودم...
تو زلاليم را نديدي ، به بازيم گرفتي حداقل براي بار اخر منو به بدترين شکل بازي دادي..
مرا ، احساسم را به بازي گرفتي...
من بازيچه نيستم...عروسک هم نيستم ، تو به من دروغ گفتي...
دروغي بزرگ که منو دوست داشتي ...
اما...
مي بخشمت "
"با شگفتي به تماشاي گريه ام منشين.....!چيزي نيست...تنها،ترانه اي باريک در تلنبار تنهايي ام ترکيد
چگونه باور کنم لحظه هاي بي تو بودن را...
فکرش هم باعث ترسم مي شود !!!
آخر مي داني تو برايم چه مفهومي داري ؟
داستان شيدايي پروانه به گرد شمع را شنيده اي؟ ...
من آن پروانه ي پر و بال سوخته بودم که هر دم به گرد شمع وجودت مي گشتم تا پر و بال خويش را بسوزانم و از حرارتت نيرو بگيرم ...
اي خوب من , اي مهربانم ... در اينجا جز سکوت و ترس چيزي نيست ...
نمي دانم چرا دلتنگم ...
نمي دانم چرا مي ترسم ...
تصورش را هم که مي کنم ، مي بينم ...
بي تو خورشيد بر من نخواهد تابيد ... بي تو زندگي سرد مي شود ...
بي تو بهاران خزاني برايم بيش نيست ... بي تو گل هاي گلدانم نخواهند روييد ...
بي تو حتي خورشيد هم بر سينه ي آسمان نخواهد درخشيد ...
بي تو حتي پرندگان هم نخواهند خواند ...
پس بمان که دستان يخ زده ام نيازمند توست ... تويي که قلبي به پاکي و زلالي چشمه ساران داري ...
تويي که بر من طلوع کردي ... فکر غروب هم ديوانه ام مي کند !...
پس بيا جستجوگر باشيم و با هم واقعيت عشق را درک و لمس کنيم .
مي دانم که اطمينان کافي نداري! ولي حتم دارم که اين سطر هاي آرام را مي خواني و چشمه هاي مواج احساساتت را در آينه شکسته ي حرفهاي من تماشا مي کني .
شايد باور نکني اما از من فقط همين کلمه ها که با شوق به سوي تو بال مي زنند باقي مي ماند و خودکاري که هيچ گاه آخرين حرف هايم را براي تو نمي تواند بنويسد و جوهرش پايان مي پذيرد ...
شايد يک روز وقتي مي خواهي احوال روزنامه را بپرسي ...
عکسم را در صفحه سفر کرده ها ببيني ...
شايد کودکي با شيطنت اعلاميه ي سفر بي بازگشتم را از ديوار سيماني کوچه شان بکند ...
تمام دغدغه ام اين است که اگر غروب بيايد ...
آيا دستي براي نوشتن و قلبي براي تپيدن برايم باقي خواهد ماند ؟ ...
شايد باور نکني اما دوست دارم مدام براي تو بنويسم ...
بعضي وقتها که کلمات را گم مي کنم دوست دارم هر چه که در اين دنياي خاکي وجود دارد کلمه شوند تا بهتر بتوانم بنويسم ...
دوست دارم به هيبت کلمه اي نجيب در بيايم تا رهگذران زير آفتابي نارس مرا زمرمه کنند ...
مي دانم خسته اي اما دوست دارم اجازه بدهي کلمه هايم لحظه اي روبرويت بنشينند و نگاهت کنند ...
مهربانم مي خواهم که برايم هميشگي بماني ...
و فکر غروب را از من بگيري ...
دوستت دارم ای آخرینم ..."