تبليغاتX
< < آموزش قالب كدجاوا> > .::نامه هایی به فرشته ی نگهبانم::.
به سایه ها دل نبندید
 

"چه زيباست بخاطر تو زيستن
وبراي تو ماندن و به پاي تو مردن و به عشق تو سوختن
و چه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن
براي تو گريستن و به عشق و دنياي تو نرسيدن
اي کاش مي دانستي بدون تو مرگ گواراترين زندگي است
بدون تو و به دور از دستهاي مهربانت زندگي چه تلخ و ناشکيباست
اي کاش مي دانستي مرز خواستن کجاست
و اي کاش مي ديدي قلبي را که فقط براي تو مي تپد
حرفها را گاه نمي توان گفت
من لحظه هاي با تو بودن را با اشکهايم تداعي ميکنم
وعطر نفسهاي تورا در بند بند وجودم مي بلعم"

 


 

+ نامه اي در  Mon 19 May 2008....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

 

"شب را... از اواسطش... قيچي ميکنم!

نميدانم چه بگويم و از كجا بگويم از روزي كه تمام قلبم را به تو دادم به راستي آن روز كي بود؟؟؟ تو چه كردي؟؟؟ چگونه حرف زدي روزي كه آن حقيقت تلخ را شنيدي چه فكري كردي چه دردي كشيدي من كه مرده بودم نميدانم كه چه شد كه تو دوباره مرا زنده كردي... شايد اين عشق تو بود كه در دلم مرا به خود آورد و دوباره جانم داد و شايد صداي زيبايت بود كه آرامشم داد...به راستي چه شد كه تو را ديدم؟؟؟ كجاي دنيا بودم فقط يادم هست خودم را بالاها ميديدم و همه را بر زمين گويي بال داشتم و پرواز ميكردم ولي تو امدي و بالهاي مرا چيدي گفتي پرواز را فراموش كن من نه تنها پرواز را فراموش كردم حتي فراموش كردم كه چه بودم و حال كه هستم فقط ميدانم كسي هستم كه با تمام وجود دوستت دارم ...عشقم را باور كن"

 

+ نامه اي در  Sat 17 May 2008....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"حقيقت دارد:

 "تو را دوست دارم"

در اين باران مي خواستم تو در انتهاي خيابان نشسته باشي... من عبور کنم,سلام کنم,لبخند تو را در باران مي خواستم,مي خواهم تمام لغاتي را که مي دانم براي تو به دريا بريزم,دوباره متولد شوم دنيا را ببينم رنگ کاج را ندانم نامم را فراموش کنم دوباره در آينه نگاه کنم ندانم پيراهن دارم کلمات ديروز را امروز نگويم خانه را براي تو آماده کنم,براي تو يک چمدان بخرم تو معني سفر را از من بپرسي لغات تازه را از دريا صيد کنم لغات را شستشو دهم آنقدر بميرم تا..... زنده شوم ....."

 

 

+ نامه اي در  Mon 5 May 2008....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

 

"مگر می شود آدم فقط يک بار عاشق بشود؟

عشق ابدی فقط حرف است.پيش می آيد که آدم خيلی خاطر کسی را بخواهد.

اما هميشه وقتی آدم فکر می کند که دلش سخت پيش يکی گرفتار است.

يک دفعه ...

         يک موقعی...

                   يک جايی...

  می بيند که ته دلش برای يکی ديگر هم می لرزد.

اگر باوفا باشد دلش را خفه ميکند و تا آخر عمر حسرت آن دللرزه برايش می ماند.

اگر بی وفا باشد.می لغزد و همه ی عمرش عذاب گناه بر دلش می ماند..."

"منبع:شاهدخت سرزمين ابديت"

 

+ نامه اي در  Sun 20 Apr 2008....ساعت  توسط  fa.riiba  |