|
به سایه ها دل نبندید
|
"دیوارها هم حافظه دارند سعی کنید خاطره ی خوبی برایشان باقی بگذارید"
"امشب دلم ميخواهدبه كسي بگويم"دوستت دارم".... تو نهراس و آنكس باش...بگذار با هر آنچه در توان دارم همين امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم...بگذار برايت نقش آن دلباخته اي را بازي كنم كه لحظه اي دور از محبوب خويش زندگي را نميتواند...بگذار همچون معشوقي كه براي وصال معشوقش جان ميدهد برايت جان دهم...بگذار همين امشب پيش پايت زانو بزنم و تو را ستايش كنم...بگذار در تاريكي به تو لبخند بزنم...نگذار زمان از دستم برود و تو را درنيابم...ميخواهم بينديشي كه همين امشب غير از من كسي ديوانه تو نيست هرچند كه جاهلانه فكري باشد...كمي بيشتر با من و همين امشب بگذار خيال كنم كه جز تو كسي نيست... همين يك امشب را بگذار نقش بازي كنم,نقش حقيقت را."
...اي آخرين...
"چيز مهمي نيست عزیزم ، کاملا خوبم ...دارم براي قاب عکست ميخ مي کوبم ...بر روي اين ديوار سرد لعنتي ، يا نه....! ...روي دل ديوانه ي هميشه آشوبم ! ...سر دردهايم ؟ دائمي ، هميشگي ، عادي ست! ...حل مي شود با قرص هاي سبز مرغوبم! ...غمگين نشو از زخم بر پيشانيم وقتي ...بر چارچوب خاطرات کهنه مصلوبم ! ...هي پلک بر هم مي گذارم از سر اجبار ...شايد به چشمانت نيفتد چشم مرطوبم ...اينبار اگر لب وا کند اين چشمه هاي اشک ...ديگر به سر وا کردن اين زخم مغلوبم ...دائم در و ديوار را پر مي کنم از تو ...از نامه ها ، از عکس ها ، از عشق مکتوبم! ...اين بغض ها و اين نفس هاي گره خورده...دارد گواهي مي دهد از وضع مطلوبم !! ...تو گونه هاي خيس من را پاک خواهي کرد ....من ، سر بر اين ديوار هاي سرد مي کوبم!"
"سکوت عجيبي دارد اينجا
ديگر تنها من مانده ام و خيال بودنت
خنده هايت و نوشته هايي که ...
با خود چه کرده اي!؟
با من چه مي کني !؟
دلم برايت تنگ مي شود وقتي مي خوانمت
وقتي بلند بلند مي خوانمت تنهايي عجيبي است
ديوانه ام مي کند
گاهي وقتي مي دانم
ديگر برق چشمانت را توان ديدن نيست ...
کاش اينجا بودي
درست روبروي من
سکوت مي کرديم و در آن سکوت مي خوانديم همديگر را "
"امروز سرگشتگي هايم را فروختم
شايد به بهاي يک لبخند
لبخندي که شايد هيچ وقت چشمهايم را ننوازد
امروز کوله بار سنگين اين سفر را حراج کردم
قيمتش را مي خواهي؟؟؟ارزان است
ارزانتر از ناچيز ترين جنس بساط يک دستفروش
به قيمت ذره ذره ي وجود من
من را مي شناسي؟
ميداني که ميدانم...
مي دانم ، من خودم را از خودم دريغ کردم ...
امّا سوگوار اين لحظات نيستم
تنها سوگوار تمام خاطراتي هستم،
که برگ برگشان را در ناباوري اندوهبارم مي بايست به دست باد بسپارم...
چرا که حالا خوب مي دانم هيچ کدامشان نه خاطره
که تنها توهمي درخشان از آنچه هستند که ممکن است خاطره بناممشان
من ديگر به دنبال توهم يا حتي روياهايم هم نيستم.میخواهم با هم باشیم... آن هم بدون خواب و خيال. "
نمی دانم کی شاعر شدم ..
فقط می دانم که شب قبل تو به خوابم آمدی
و صبح
که بیدار شدم بالشم لبریز شعر بود و گریه...
"زير اين آسمان، با هم به دقيقه ها گوش مي داديم
و صداي سرخ زندگي را مي شنيديم
و من با همين خيال آرام تو، بال فرشتگان را لمس مي کنم
و برق بلورين بال هاي شان را به چشمانم مي نشانم.
دستانم را در دستانت بگير؛
آتشي که نور آن، شب را به خورشيد پيوند مي زند، در دستان ماست"
"اي که روحم را سرگردان کردي ، سلام:
سلام مرا بپذير همان گونه که شايسته ي پذيرايي ست . پذيرايي پيک عاشق ، توسط معشوق ،
دوستانه و صميمي !!
بيشتراز آن که برايت بنويسم ، جدالي داشتم ميان عقل و دل !! عقل حکم کرد و دل نپديرفت . دل
اقرار کرد و عقل حيران ماند !
مي بينم سياهي چشمانت را که مرا در تاريکي و ظلمت خود گرفتار کرده .
مي نويسم از تو و از تو مي خواهم ، مرا براي عبور از جاده هاي سبز زندگي که رو به بي نهايت
مي رود همراه باشي . از تو مي خواهم با من هم نوا گردي تا با هم سرود خوشي زندگي را زمزمه
کنيم . مرا بپذير اين گونه که هستم . صادق و بي ريا . همان گونه که من تو را پذيرفتم .
همان گونه که هستي صادق و يکرنگ .
بيا و قدمي کوتاه در کوچه باغ دل عاشقي ديوانه بگذار . تو ناخواسته چند صباحيست که عابر اين کوچه
هستي . بيا و با من از سر سازگاري بنايي بساز به وسعت دل هاي دريايي مان و پاکي
قلب هايمان ..."
"ديگر به خلوت لحظههايم عاشقانه قدم نميگذاري،ديگر آمدنت در خيالم آنقدر گنگ است که نميبينمت سنگيني نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام من مبهوت مانده ام که چگونه اين همه زمان را صبوررانه گذرنده اي؟من نگاه ملتمسم را در اين واژه ها پر کرده ام که شايد....ديگر زبانم از گفتن جملات هراسيده است و دستهايم بيش از هر زمان ديگر نام تو را قلم مي زنند و در اين سايه سار خيال با زيباترين رنگها چشمهايت را به تصوير مي کشم نگاهت را جادويي مي کنم که شايد با ديدن تصوير چشمهايت جادو شوي تا به حال نوشته بودم ؟؟؟؟به گمانم نه!!!!!پس اينبار برايت مي نويسم ,که دست نوشته هايت سر خوشي را به قلبم هديه مي کنند, ميخواهمت هنوزگاه چنان آشفته و گنگ مي شوم که ترديد در باورهايم ريشه مي دواند,اما باز هم در آخرين لحظه تکرار مي کنم که حتي اگر چشمانت بيگانه بنگرندميخوانمت هنوز ، حتي اگر دستانت مرا جستجو نکنند...هيچ باراني قادر نخواهد بود تو را از کوچه انديشههايم بشويد و اينها براي يک عمر سرخوش بودن و شيدايي کردند کافي است به گمانم در وراي اين کلمات مي خواستم بگويم که:
دلتنگت شده ام به همين سادگي"
"پروردگارا !
دلم میخواد زار زار گریه کنم ،
برای همه ی اتفاقهایی که می افتن و
باب میلم نیستن .
اما دیگه هیچ اشکی برای ریختن ندارم ،
دلم پر از غصه و هیاهو ست.
دریغ !
دریغ از سنگی که بتونم به جایی بزنم
تا لا اقل عقده هام خالی بشن و
دریغ از جایی که حتی اگه سنگی هم
می بود به آن میکوبیدم.
دریغ!!!!!!!!!!!!
پروردگارا !
امروز نه اشکی دارم ،
نه سنگی و
نه دیگر دلی
که حتی آرزوی داشتنت را در آن داشته باشم .
بلور دلم را شکستند!"