|
به سایه ها دل نبندید
|
"نامم زير خروارها خاک ...
خاطره ای از من تکرار نمي کني
من در آيين تو هيچ نشاني از معشوق نداشتم
و چه خوب گفتي که هيچ در شان تو نبودم
روزگار هم از ترديد هايمان به ستوه آمده است...
اشتياقي به فردايم نيست
و چشمي در انتظار من
هيچ اشکي به شوق حضور يا به عزاي هجرت من جاري نخواهد شد خوب مي دانم
زندگي تنها رسم بي وفايي مي آموزد
ديگر شب هاي يخ زده ام را به ياد هيچ عاشقي به انتظار نخواهم نشست"
"روزي ما دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد و
مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت.
روزي که کمترين سرود بوسه است.
و هر انسان براي هر انسان برادري است
روزي که ديگر در خانه هايشان را نمي بندند.
قفل افسانه اي است و قلب براي زندگي
بس ..
روزي که معناي هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف به دنبال سخن نگردي
روزي که آهنگ هر حرف زندگي است تا من
به خاطر آخرين شعر رنج جستجوي قافيه نبرم.
روزي که هر لب ترانه اي است تا
کمترين سرود بوسه باشد.
روزي که تو بيايي براي هميشه بيايي
و مهرباني با زيبايي يکسان شود.
روزي که ما براي کبوترهايمان دانه
بريزيم ...
و من آن روز را انتظار ميکشم حتي اگر روزي که ديگر نباشم ...."

ديگر کسي را دوست نداشته باشم
حتي به قيمت سنگ شدن
توبه مي کنم ديگر براي کسي اشک نريزم
حتي اگر فصل چشمانم براي هميشه زمستان شود
چشمانم را مي بندم
توبه مي کنم ديگر دلم برايت تنگ نشود
حتي چند لحظه قول مي دهم
نامت را بر زبان نمي آورم
لبهايم را مي دوزم
توبه مي کنم ديگرعاشق نشوم
قلبم را دور مي اندازم
براي هميشه
و به تندیس تنهايي سلام مي کنم"
"کاش اينجا بودي و مي توانستم هر آنچه را که بر دلم سنگيني مي کند درنگاهت
زمزمه کنم.
نه!... اگر بودي مي دانم باز هم تنها سکوت مي کردم.
بعضي چيز ها را نمي توان بر زبان راند...
مثلا پچ پچ گل هاي باغچه عشق و يا راز دلدادگي من به تو...
بعضي از حرفها هميشه پشت سکوت جا خوش مي کنند.
شايد ميترسند سکوت را بشکنند و بعد از آن غروري را هم به مرداب فراموشي
بسپارند.
نمي دانم...
شايد هم نازنينت جسارت آن را نداشته باشد که در نگاهت خيره شود و بگويد آنچه را
که نبايد بگويد...
همان نبايدي که مي دانم اگر تو بداني لحظه اي از نازنينت جدا نخواهي شد...
و اين مي شود سر آغاز فرداي نيامدهء جدائي...
تو بهتر مي داني منظورم از جدائي چيست.
بارها من و تو از جدائي سخن گفته ايم و هر بار نيز اشک ريخته ايم در تاريکي و
سکوت...
اما... باشد هيچ نمي گويم... سکوت مي کنم...
خوب من! ديشب پا به پاي آسمان گريستم.
مي دانم... در اين شهر پر از خاکستر از باران خبري نبود اما آسمان دل نازنينت باراني
بود...
آسمان دل من، به هواي دل شکستهء شقايق مي گريست ..
و چشم بيمار من، به هواي روح پاک مريم گونهء تو...
مي خواستم آنقدر اشک بريزم که با قطرات آن بتوانم غم دوري از تو را حل کنم.
اما غم دوري از تو آنقدر عظيم بود که حتي با بارش آسمان هم حل نمي شد چه رسد
به اينکه...
مي دانم شايد قسمت اين بوده که تو آنجا باشي و من اينجا...
شايد قسمت اين بوده که، دل من هم همان جا، پيش تو جا بماند...
من نمي دانم چرا دليل ناکامي در هر آرزو را، به حساب قسمت مي گذاريم!
وقتي تو خود مي خواهي آنجا باشي و من خود نمي توانم از اينجا دل بکنم، اين
وسط قسمت چه سهمي دارد؟!
زماني که از ابتداي آفرينش، سرنوشت من و تو با جدائي نوشته شده است،
ديگر تقدير چه گناهي دارد.
شايد سهم قسمت اين است که، قبل از اينکه من و تو را عاشق هم کند، عاشق فرار
کرد...
عاشق فرار از دلهاي عاشقمان...
مي دانم باز هم مي گويي قسمت را فراموش کن.
جدائي را از ياد ببر ...
اما مي دانم زماني که به جدائي مي انديشي، باز هم نگاهت از اشک تارمي شود.
اما... بهترين من! نازنينت همه را مي داند همه را...
تنها نمي داند که چرا سهم ما از سرنوشت دوري شده است...
تنها نمي دانم که اگر قرار بر اين بود که تو با نازنينت نماني پس چرا آمدي...
چرا ميهمان دلش شدي و بعد صاحبخانه و بعد هم دل نازنينت را در کوله بارت گذاردي
و با خود بردي؟...
بارها به اين انديشيدم که اي کاش، هيچگاه دل به تو نداده بودم؛ اما بعد پشيمان
شدم.
آخر اگر دل به تو نداده بودم که تا حالا بارها جان داده بودم.
لبخند بزن...نازنينت دل داده است تا جان نبازد...
ميدانم که باز هم در خيالت به اين مي انديشي که چگونه باور کني دختري را که
دلش را به تو بخشيده است اینقدر صبور است...
مي دانم باز هم به نتيجه هميشگي مي رسي! مهم نيست.
مهم اين است که دل من آنجاست... در امن ترين مکان...
مي دانم رسم امانت داري را به جا مي آوري...
باورت مي شود که نازنينت به تو بيشتر از خودش ايمان دارد؟...
مي دانم باور مي کني...
بروي نوشته هايم عطر ياس پاشيده ام تا شايد، باز تو را به ياد من بيندازد...
اگر دوست نداري بگو تا بعد از اين عطر هر گلي را که تو دوست داري برويشان
بپاشم... "
...سلام من را به تمام نگاههاي دور و برت برسان...
ولي اين بار نيامده ام که تنها بخشيده شوم.
آمده ام که آرامم کني، مگر نگفتي که صداي گناهکاران دلشکسته را مي شنوي و پاسخ مي دهي؟
التماست مي کنم به حق تمام آسمانهايت و به حق تمام جانهاي آسماني آرامم کن.
اگر قرار نيست در زندگي آرامم کني جانم را بگير اما آرامم کن.
اي کاش از تو شرم نمي کردم و خودم به دنبال آرامش نزديک تر مي آمدم.
چطور تمام اين ردپاها را پاک کنم؟
در قلبم، در جسمم، در روحم، در جانم و هر جا که مي نگرم او را مي بينم و حس ميکنم. خانه اي که در قلب من برای خود ساخته است ويران شدني نيست، من با اين خانه يکي شده ام، چگونه خانه را ويران کنم و خود فرو نريزم؟
خدايا به هر دوی ما توان ده"
و من مي خوام بعضي وقتا اينجا برات نامه بنويسم
اينجا بنويسم كه خيلي دوست دارم
بنويسم كه من هميشه حست مي كنم
و بگم كه تو اونقدر بزرگي كه من حتي نمي تونم بهش فكر كنم
و بگم "اونقدر برام عزيزي واي عجب عزيزي" و
مي دوني با هر كي حرف نزنم با تو نمي شه حرف نزنم
هميشه يه عالمه حرف براي گفتن باهات دارم
و تو اونقدر سريع جوابمو مي دي كه من
بيش از بيش به داشتنت افتخار مي كنم
تو تنها كسي هستي كه با مني
تو تنها كسي هستي كه بيشتر از من با مني
و من به تو هميشه نياز دارم
هر لحظه بيشتر از قبل
و هر روز اميد وار تر از قبل
اينقدر دوستت دارم كه براي از دست ندادنت هر كاري بگي مي كنم
من اصلا هميشه منتظرم كه تو يه چيزي
بگي منم انجام بدم
مي خوام جبرانه اينهمه خوبياتو بكنم
ولي مي دونم نمي شه
نمي خواستم اينهمه مزاحمت باشم
ولي قول مي دم زود زود برات نامه بنويسم
راستي مي دونم مستقيم ميرسه به دست خودتت
ولي براي اطمينان بيشتر
مي نويسم
برسد به دست
....تنها خداي خوبم يگانه آفريننده نامهربانم...."

"سلام بهانه من برای زندگی ....
دلت تنگ است ..... می دانم !!
قلبت شکسته است ..... می دانم !!
دوری برایت سخت است ...... می دانم !
اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ..... تا برایت بگویم...
بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند....
و مردمی که به جز خودشان هیچ کس را نمی بینند..!
بگویم از انچه که در این مدت بر من گذشت.....
اما گریه نکن ....که حال و هوای تو مرا بارانی تر می کند...
گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد...
بیا و درد دلت را به من بگو...
و مطمئن باش که قول می دهم ارامت کنم...!
با گریه خودت را ارام نکن....
گریه نکن که اشکهایت مرا نا ارامتر می کند..
گریه تو مرا به دلتنگی های دیرینه ام می کشاند....
گریه نکن چون منهم مانند تو اشفته می شوم..
می دانی که دوست ندارم ان چشمهای زیبایت رو خیس اشک ببینم ..
ای عزیزم ...
ای زندگی ام ....
ای عشقم .....
اینها تمام حرفهایی بود که در اوج دلتنگی با دل نا ارام خود ارام ارام گریستم...
برای دلی که هنوز در نبود تو ....
و ارام ... ارام می میرد...!
باور کن بغض راه گلویم را بسته است....
اما گریه نمی کنم...
می خواهم برایت فقط بنویسم...
اما تو بگو بهانه ام ...
می خواهم به یاد گذشته .... اما اینبار با دستانی سرد اشکهای گونه هایت را پاک کنم
بهانه ام :
بیا و دستهایت را در دستهایی بی روجم بگذار....
و به یاد روزهای اول اشنایی مان دوباره ...ببار ...
این بار می خواهم جور دیگری اشکهایت را پاک کنم..!
سرت را بر روی شانه هایم بگذار ...و ارام در گوشم زمزمه کن ...
باور کن به درد دلهایت گوش خواهم کرد...
می دانی اگر هنوز هم دلی برایت مانده باشد
وقتی دست نوشته هایم را می خوانی ....
اشک از چشمان سرازیر می شود....
پس برای اخرین بار هم گریه کن....
چون این درد دلی بود که در اوج بی کسی .....
من نیز با چشمانی خیس برایت نوشتم....."

"...و تو آن فرشته ای که با آمدنت به روزگار تیره و تارم رنگ مهر و وفا بخشیدی !
دفترچه ی خاطرات قلبم را که خالی از عشق و یکرنگی گشته بود، سرشار از عشق و محبت کردی !
من که در کوچه پس کوچه های این روزگار، گم شده بودم ناگهان با جرقه ی نگاه تو ، ای بهترینم ، پیدا شدم !
تو با گرمی دستانت، با لطف بی کرانت، با عشق آسمانیت، با مهربانی بی دریغت روح زندگی را با کلام شیرینت نثارم کردی !
در جاده ی زندگی شانه به شانه ی من روانه شدی ! روانه شدیم به سوی فردا !
به سوی فردای من و تو ...به سوی فردای ما ! راه دشواری است ! اما حضور محکم و
استوارمان ، شیرینترین و آسانترین راه است برای با هم بودن و با هم ماندنمان !
اکنون با عطر نفس هایت زندگی را معنا خواهم کرد ...با طنین صدای دلنشینت ،
روزها را شب ...و شب ها را روز خواهم کرد!
آری تو آن فرشته ای که واژه به واژه عشق و مهربانی را به من آموختی !
نازنیم ! زیباترینم ! حضور گرم و همیشگی ات را هزاران هزار بار سپاس می گویم..."
دلم عجیب گرفته است !!!!
و هیچ چیز !
نه این دقایق خوشبو ، که روی شاخه نازنج می شود خاموش !
نه این صداقت حرفی ، که در سکوت میان دو برگ این شبوست !
نه .... ! هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند !
وفکر می کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد!"
"بنام آنكه تورا زيبا و مرا شيدا آفريد
تورا را مجنون و مرا لیلا آفريد
تورا از جنس آهن و سنگ ، مرا از شيشه و برگ آفريد
از من رميده او اما من ساده دل هنوز بي مهري و جفاي او را باور نمي كنم. دل را چنان به مهر او بسته ام كه بعد از اين، هواي دلبري ديگر نمي كنم. هنوزم بسته ام چشمانم را به در هاي خانه دلم. كه شايد به دستان او گشايند ز هم. روزها را با يادش به شب مي رسانم و در سكوت شب بارها قصه آشنايي و دل دادنم را زمزمه مي كنم و هربار با تداعي آن روزها عشقم بيشتر و بيشتر مي شود و كاش در اوج اين عشق بالهاي پروازم را به من دهند و جسمم را به صاحبش بازگردانم"
شاید آن روز که سهراب نوشت:
((تا شقایق هست زندگی باید کرد...))
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت
باید اینجور نوشت:
هر گلی هم باشی
چه شقایق چه گل پیچک و یاس...
"زندگی اجبار است"
"تنها تو هستی که مرا فراموش نکرده ای
همه مرا فراموش کردند و رفتند تنها تو ماندی....
تنها تو به صدایم گوش می دهی....
برایت از چه بگویم؟
از بی وفایی روزگار یا از دل کوچک تنهایم؟
تو هم خواهی رفت....
و من می مانم و دنیای تنهایی....
تا به کی انتظار تا به کی انتظار
تا به کی منتظر ماندن و نوشتن تا بیایی؟
شاید من اشتباه می کنم
دوست دارم وقت رفتن خبرم کنی
تا برای اخرین بار در اغوشت گم شوم
تا برای اخرین بار دستان گرم و پر محبت
را با تمام وجود در بر گیرم
و با تمام احساس لمس کنم"

"من از آسمانهایی که در شب، بی ستاره می خوابند بیزارم. زیارت دفتر چه هایم بی معناست وقتی تو به دیدار شعرهای دلشکسته من نمی آیی...
وقتی تو را می بینم و در جایی هستم که تو هستی ولی می دانم که به تو نخواهم رسید، دلتنگی هایم به اوج می رسد...
می دانم...در دست های تو عطر خوش بهار است، مثل بهشت... کاش می شد دمی دستهایت را سایه بانم کنی...
همه چیز دارم ولی وقتی به این می اندیشم که به تو نخواهم رسید، گویی هیچ چیز ندارم...بی تو، در میان جمع هم، تنهای تنهایم...
می دانم...مي دانم که به من فکر نمي کني...مي دانم دلتنگي هايم بيهوده است...می دانم که بهترین ساعات زندگیت، بودن او در کنار توست، می دانم هر لحظه می خواهی در کنار او و با او باشی... و نیز می دانم که ...
ولی کاش فقط می دانستی که دوستت دارم... نه چشمانت، نگاه صادقانه ام را می خواند، و نه قلبت، عشق پاک و پنهان قلبم را باور می کند، و اینگونه است که در میان آشنایان قلبت، همچنان غریبه ام...
ایکاش...کاش می توانستم شیشه غرور را بشکنم و به عمرش پایان دهم...
کاش سایه بودم تا همیشه و همه جا همراه و همقدم با تو بودم...
می دانم که مثل هیچ وقت نامه هایم را نمی خوانی، می دانم که نوشته هایم به تو نخواهد رسید...می دانم که باد هم با من سر دشمنی دارد و پیغام مرا به تو نخواهد رساند، ولی...تا تن کاغذ من جا دارد، با تو از خاطره ها خواهم گفت، من می نویسم، چون نمی توانم ننویسم...
کاش روزی فرا رسد و من، خود، دلنامه های عاشقانه ام را برایت زمزمه کنم و به تو بگویم دوستت دارم و خواهم داشت تا ابد..."
ياد قلبت باشد؛ يک نفر هست که اين جا
بين آدم هايي، که همه سرد و غريبند با تو
تک و تنها، به تو مي انديشد
و کمي،
دلش از دوري تو دلگير است....
مهربانم، اي خوب!
ياد قلبت باشد؛ يک نفر هست که چشمش ،
به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعايش اينست؛
زير اين سقف بلند، هر کجايي هستي، به سلامت باشي
و دلت همواره، محو شادي و تبسم باشد...
مهربانم، اي خوب! ياد قلبت باشد؛
يک نفر هست که دنيايش را،
همه هستي و رؤيايش را، به شکوفايي احساس تو، پيوند زده
و دلش مي خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد....
مهربانم، اي خوب!
يک نفر هست که با تو
تک و تنها، با تو
پر انديشه و شعر است و شعور!
پر احساس و خيال است و سرور!
مهربانم، اي يار، ياد قلبت باشد؛
يک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزديک است
و به يادت، هر صبح، گونه سبز اقاقي ها را
از ته قلب و دلش مي بوسد
و دعا مي کند اين بار که تو
با دلي سبز و پر از آرامش، راهي خانه خورشيد شوي
و پر از عاطفه و عشق و اميد
به شب معجزه و آبي فردا برسي…

"هیچ گاه نگذار عزیزترینت
به زور لبخند بزند
بعضی وقتها باید
تا نهایت آرامش گریست
آن گاه تبسمش زیبا تراز
رنگین کمان بعد از باران خواهد شد
امروز کسی باش که واقعا آرزو داری
مهربان و با گذشت
ساده و شفاف
پاک و خالص
با انعطاف و مددرسان
به لحظات زندگی چنان ارزش بده که آرزو داری
و
چنان با محبت رفتار کن
که دلیلی برای شرمسار
بودن نباشد"

"کلمات را از من دریغ نکن....
وقتی میتوانی با یک جمله که از دو کلمه تشکیل شده معجزه کنی...
کلمات را از من دریغ نکن... کلماتی که از قلبت بر میخیزند... کلماتی که به ذره ذرهء وجودم نفوذ میکنند..
نگاه پر معنایت را نثارم کن که سخت به آن محتاجم!
مهربانی دستانت را میخواهم ....که بی اختیار و مشتاق دستم را بفشارد
تو را میخواهم برای همهء انچه که هستی و در قالب واژه نمیگنجد
از من دریغ نکن.. حس خوشایند بودنت را در دنیای خالی از رنگم.
از من دریغ نکن ...لحظه های شیرین و تلخ رویای با تو بودن را
به من ببخشای... تنها گوشه ای از خانهء بزرگ قلبت را.."
"امشب هم بیاد تو هستم ..
اما چه یادی که با اشک دیدگانم رفیق اند ..
با آنکه میدانستم نصیبم نخواهی شد ..
دل به تو دادم ..
اما تو رفتی ..
هنوز هم برایت در قلبم کاخی با سقف ستارگان میسازم ..
و با تارو پودش ابری به بلندای مهربانی ..
شاید بیایی ..
شاید ..
اما من میمانم در این وادی تنهایی به انتظار تو ..
تا ترانه ی عشق را با تو معنا کنم ..
ای مهربان ترینم... "
براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.
براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.
براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.
براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.
براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.
براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.
براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.
براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي.
براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"
براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.
براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.
براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.
براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.
براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.
براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي.از تو متشکرم گل من "
به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه :
"لبخند من به تو يعني: عاشقانه دوستت مي دارم...
هميشه براي گوش دادن به حرفهايت آمادگي دارم.
هميشه پشتيبانت هستم.
من مثل كتابي گشوده برايت خواهم بود.
فقط كافي است چيزي از من بخواهي بلافاصله از آن تو خواهد شد.
مي خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم.
من كاملا به تو اطمينان دارم و تو امين من هستي.
در دنيا تو از هركسي برايم مهم تر هستي.
هميشه دوستت دارم چه به زبان بياورم چه نياورم.
همين الان در فكر تو هستم.
تو هميشه براي من شادي مي آوري به خصوص وقتي كه لبخند بر لب داري.
من هميشه براي تو اينجا هستم و دلم براي تو تنگ است.
هر وقت كه احتياج به درد دل داشتي روي من حساب كن.
من هنوز در چشمانت گم شده هستم.
تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري."
.:دوستت دارم:.