تبليغاتX
< < آموزش قالب كدجاوا> > .::نامه هایی به فرشته ی نگهبانم::.
به سایه ها دل نبندید
"...

 ...دوستم داره...

                 ...دوستم نداره...

 ...دوستم داره...

                 ...دوستم نداره...

 ...

 و اينجوری شد که گلبرگ های عمر خودم و به اميد يافتن آخرين عدد فرد، از ساقه زندگی م جدا کردم!!"

+ نامه اي در  Tue 18 Dec 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ...

به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ...

مي باره و مي باره و ...

اينقدر مي باره تا آبي شه ... ‌آفتابي شه...!!!

کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ...

كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ...

بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده ...

انگار نه انگار كه غمي بوده ...

همه چيز فراموشت بشه ...!!!

كاش مي شد....."

+ نامه اي در  Fri 14 Dec 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"مي بخشمت ....

بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي ....

بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي ....

نمي بخشمت ....

بخاطر دلي كه برايم شكستي .... ..

بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي .....

نمي بخشمت ....

بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي .....

 بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي ....

 و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم هك كردي "

+ نامه اي در  Fri 14 Dec 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"مرا به آغوشت راه بده ،

مي خواهم براي اولين بار ببوسمت
بيا چشمانمان را ببنديم
مي خواهم وقتي لبهاي معصوممان به هم گره ميخورد
وهر دو از فرط لذت در آغوش يكديگر نفس نفس ميزنيم
وجود نا محدود خداوند را با چشماني بسته تصور كنيم
چشمانت را باز كن
لبهايمان از گرمي شهوت خشك شده اما گونه هايمان از اشك خيس،
ما ساعتهاست كه در آغوش يكديگر مي گرييم .
اي تنها هم آغوش من ،
بيا كه احساسم را برايت دست نخورده نگه داشته ام
وجسمم را به لذت بوسه اي نفروخته ام ،
بيا كه ميخواهم وقتي دستانت را به روي احساسم مي گذاري ،
از فرط لذت ، قطره هاي اشك بر گونه هايت بدرخشد.
ميخواهم با اشكهايت برتمام احساسم بوسه زني ،
ميخواهم اشكهايت تمام روحم را خيس كند."

 

+ نامه اي در  Fri 14 Dec 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"جمله هاتو  می خونم ... ..یادمون باشه ... میگم شاید حرفاتو  نوشتی تو چند تا جمله ... رها کردن و شکستن و خرد کردن ... نمی دونم ...شاید امروز یکمی بهتر بود ...دیگه بهتر نیست ... میگم جمله ها رو بذارم اینجا تا هر روز یادم باشه چیکار کردم ... می ذارم ...دارم میرم ... فردا ؟؟؟ میگم من نوشتم ؟؟؟ نه من ننوشتم ..نوشته های من اسم ندارن ... میگم بهونه پیدا کردی و اومدی ... هم نفس ... هیچ ترانه ای اینطوری منو به اشک نمی رسونه ... از روزای خوب من میگی ... از رفتنم ... از روزای بد خودت ... از روزای خوب خودم لبخند می شینه رو لبام و از روزای بد تو اشک ... میگی کدومش پر رنگ ترن ؟؟؟ میگی غصه نخور ...غصه نخور ...بقیه رو ...... "

+ نامه اي در  Thu 13 Dec 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

 
"کاش می شد ... کاش میشد فقط یه بار دیگه صداتو با همه خنده هاش داشته باشم ...

نمی دونم چیکار بام کردی ... نمی دونم چیکار ... این همه جا رو چه جوری برا خودت خریدی ... هی بیرونت می کنم هی می بینم محکم تر موندی ...میگم برو جای تو این کویر بدبختی نیست اما گوش نمیدی ... تو خونه میشینم کنارم می شینی ... می خوابم کنارمی ... می رم بیرون و خیلی از خونه دور میشم تا گمم کنی اما باز کنارمی ... از کی کنارمی ؟؟ خسته شدم ... این همه خسته بودم اما حالا خیلی خسته ترم ... تو یه تضاد ... تو یه سایه روشن از تو گم شدم ... نمی خوام خودم باشم ... اگه خودم نباشم می شه تو رو داشته باشم ... با همه خودخواهی هام .... تو رو می خوام .. آخه چی می خواستی از زندگی من که اومدی این همه عشق نشونم بدی ... ها ؟؟؟ خیلی خوابم میاد ... یه خواب ابدی شاید منو برسونه به تو ... رویای تو ... راست راستی رویا شدی ...هم خودت هم دستات هم چشمات هم آسمونی که ازش اومدی ... حس میکنم خیلی پایینم خیلی پایین ...به اندازه ای که ازت نمی رسم ... به اندازه ای که نمی خوام برسم ... من الان تو رو دارم شیرین ترین عشق رو دارم ... مثل رویا ...شاید اومدنت برا همین بود ... اومدنت برا این بود که رویام رو واقعیت کنی حتی برا چند روز فقط ... می دونی ... گفتم تا من رویا رو به او هم یاد بدم ... تا اونو هم بکنم رویام ...اما نشد ... نمی تونم ... اون باید آسمونی بشه ...اما نمیشه ... من چطوری آسمونی اش کنم... نمی تونم ... چطوری بهش بگم عزیزی ... نمی تونم ... نمی تونم... اون تو واقعیت منه و من تو واقعیت اون ....نمی دونم انگار تازه غم چشمام رو دیده ... میگه چشمات داد می زنن که ناراحتی ... داد می زنن ؟؟ تو میگی داد می زنن ؟؟؟ چشمای من همیشه ساکتن ... اشک تنها فریادشونه ... اما او که اشکامو ندیده .. دیده ؟؟؟ اره ..گریه هامم دیده ... همه چی رو دیده ... تو میگی چرا مهربون تر شده ؟؟؟ چرا هر چی میگم هیچی نمیگه ؟؟؟ چرا هر چی بدی می کنم خوبی میکنه ؟؟ چرا ؟؟؟ ... دیگه فکر نمی کنم عشقه ... نمیتونم باور کنم ... همه باورامو باختم تو اون جنگ لعنتی که هیچی نصیبم نکرد جز شکست ... نه ..نه .. اون جنگ بهترین جنگ زندگیم بود ... جنگی که خودم رو به خودم نشون داد ... شاید اون جنگ برام یه کاری بکنه ... شاید ... تو یه امید بهم دادی .. روزهای خوب فردا .... من حرفتو باور می کنم ... میگم تو همیشه راست میگی ... چقدر دلم تنگه ... نمی دونی برا چی و چی و چی ... نمی خوام اینا رو بگم تا دلت رو ... اما اگه نگم ... تو می دونی که باید بگم تا آروم شم ... میگم چرا روزات بده ؟؟ من که دیگه نیستم تا یه ساعت خوب باشم و یه ساعت بد ... من که نیستم تا بهت دروغ بگم .... من نیستم که برات فقط قصه اشک و درد بیارم .... ها ؟؟؟ چرا عصبی میشی ؟؟ ..چرا همه چی رو زمی خوای بشکنی ؟؟؟ منم دلم می خواد همه چی رو بشکنم ... می دونی اولین چیزی که می شکنم چیه ؟؟؟ اولینش شیشه عمره ... اگه باشه ... آینه دلم رو هم می خوام بشکنم ... دیگه چی هست ؟؟؟ تندیس عصیان و دروغ رو هم می شکنم ... همه نتونستن هامو هم می شکنم ...

میگم ... ببین چیکار کردی ؟؟؟ به خاطر چند روز خودت چند روز اونو سیاه کردی ... میگم و میگم و اشک .... تنها همین می تونه التیام بده دردمو ... درد دلم از درد دل تو ... تو نمی دونی من اون دل رو به چه بهایی پس دادم ... به چه بهایی خریدم ... خریدم که پس بدم ؟؟؟ نه ... خریدم تا همیشه مال من باشه اما ... مال من نبود ...مال من نیست ... من فقط اونو خط خطی می کردم ... همون چند تا خط کافیش بود ... با هیچکی این طوری نکردم که با تو ... شاید تو ا زهمه بهتر بودی ... شاید نه ... شاید نه ... بودی ... من طاقت این همه خوبی دیدن رو نداشتم ... می دونی چی میگم که ؟؟؟ اره می دونی تو همه چی رو خوب می دونی ... تو هنوزم می دونی ... تا همیشه می دونی ... چقدر دلم تنگه ....خیلی تنگ .... که هر چی میگم ازت بازم تموم نمیشی ... بگو چیکارم کردی .... بذار بهت بگم .... همه دردم همینه ... عزیزی دلم برات تنگ شده ... "

+ نامه اي در  Thu 13 Dec 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"کنار واژه ها می نشینم چشمهای بارانی ام را می بندم

یادت مرا آبی می کند . رویا یم را می برم تا اوج آسمانها در کهکشانها

فرشتگان را می بینم دانه دانه عشق می شمارند وشاعر می شوم.

با رویایی که هزاران سال عاشق بوده به زمین برمی گردم .

باران را با اشک می آمیزم  در گلدان می ریزم تا اقاقیا رنگ عشق بگیرد.

چه عاشقا نه ای بهتر از عشق تو گفتن؟؟؟؟؟ نوشتن ؟؟؟؟؟؟

 چه خوبست نانوشته های قلبت را خواندن ؟؟؟؟؟؟

دلم می خواهد با تو به داستانها بروم .

 دلم می خواهد از شرق چشمان تو طلوع کنم واز غرب چشمانت غروب

دلم می خواهد برسم به جهان زیبای قلبت وجانشین شوم

دلم می خواهد پادشاه جلوس نشین درگه عشقت باشم

بگو ؟؟؟

بگو با این رویای عاشقا نه ام چه خواهی کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم می خواهد اینقدر زیبا بمانی که گلها سفر کنند

دلم می خواهد  وقتی باران میبارد چشمانی بارانی نداشته باشی

چرا  چشمهایت بارانیست؟؟؟؟؟؟؟؟ بر تو چه رفته است بهار معطرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هیچ میدانی ستاره چشمانت در هفت آسمان همتا ندارد ؟؟؟؟؟؟؟

دلم می خواهد در برکه چشمانت غرق شوم!

دلم می خواهد وقتی از تو می نویسم پرنده ها آواز عشق بخوانند تا آسمان هم عاشق شود.

دلم می خواهد تو خواننده شعرم باشی !!!!!!!!!!!

چه خوبست! خاطرات دور را به دستهای مهربان تو پیوند زدن  تا فراموش شود خاطر فراموش شده ای...

دلم می خواهد آخرین شعرم را برایت بخوانم .............تو را دوست می دارم"

+ نامه اي در  Thu 13 Dec 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"مینویسم چون نمیتونم حرف بزنم

زندگیم سازش بود سازشی دردآور در فریب یک زندگی

در فریب یک عمر  منی بزرگ به سنگینی و عظمت یک کوه 

موذیانه به روی جسم ناتوانم افتاد هر چه فریاد زدم کسی نشنید

صدام در گلو خفه شد 

شب شده خورشید رفت افتاب گردان عاشق داره افتاب اسمان را

جستجو میکنه

با چشمهای خسته و روحی شکسته  اخرین روزهای واپسین

کنج عزلت نشسته ام و منتظر صدای پای هستم

که شاید  برای دیدار امده  ولی این صدای پای تنهایست

که از کوچه پس کوچه های  غریب به گوش میرسد

من سوختم تا دوختم دیوار شبها را به یک روزن

ولی روزن هم سراب بود."

+ نامه اي در  Thu 13 Dec 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"اين روزها كه جرات ديوانگي كم است

تنها مرور خاطرات عين مرهم است

حتي بهار حال مرا خوش نمي كند

وقتي كه چهار فصل من پراز غم است

از ذوق سرد ماهي قرمز گرفته تا

دنياي من كه لحظه به لحظه جهنم است

هي وعده پشت وعده اما نمي رسي

انگار مرگ هميشه بر تو مقدم است

هي تا گذشته مي روم و تازه مي شوم

اين روزها كه جرات ديوانگي كم است"

Image hosting by TinyPic

+ نامه اي در  Thu 13 Dec 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"دلت تنگ است ميدانم ، قلبت شكسته است مي دانم ، زندگي برايت عذاب است ميدانم ، دوري برايت سخت است ميدانم … اما براي چند لحظه آرام بگير عزيزم …

گريه نكن كه اشكهايت حال و هواي مرا نيز باراني مي كند ، گريه نكن كه چشمهاي من نيز به گريه خواهند افتاد … آرام باش عزيزم ، دواي درد تو گريه نيست!

بيا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگيري ، با گريه خودت را آرام نكن...!

با تنهايي باش اما اشك نريز ، درد دلت را به تنهايي بگو زماني كه تنهايي!

گريه نكن كه اشكهايت مرا نا آرام ميكند .! گريه نكن چون گريه تو را به فراسوي دلتنگي ها ميكشاند ! گريه نكن كه چشمهايم طاقت اين را ندارند كه آن اشكهاي پر از مهرت را بر روي گونه هاي نازنينت ببينند ، و دستهايم طاقت اين را ندارند كه اشكهاي چشمهايت را از گونه هايت پاك كنند .! گريه نكن كه من نيز مانند تو آشفته مي شوم!

گريه نكن ، چون دوست ندارم آن چشمهاي زيبايت را خيس ببينم!

حيف آن چشمهاي زيبا و پر از عشقت نيست كه از اشك ريختن خيس و خسته شود؟

اي عزيزم ، اي زندگي ام ، اي عشقم ، اگر من تمام وجودت ميباشم ،اگر مرا دوست ميداري و عاشق مني ، تنها يك چيز از تو ميخواهم كه دوست دارم به آن عمل كني و آن اين است كه ديگر نبينم چشمهايت خيس و گريان باشند! زندگي ارزش اين همه اشك ريختن را ندارد ، آن اشكهاي پر از مهرت را درون چشمهاي زيبايت نگه دار ، بگذار اين اشكها در چشمانت آرام بگيرند … عزيزم گريه نكن چون من از گريه هايت به گريه خواهم افتاد ! وقتي اشكهايت را ميبينم غم و غصه به سراغم مي آيد! وقتي اشكهايت را ميبينم حال و هواي غريبي به سراغم مي آيد ! وقتي اشكهايت را ميبينم ، از زندگي ام خسته مي شوم! وقتي اشك ميريزي دنيا نيز ماتم ميگيرد ، پرندگان آوازي نميخوانند ، بغض آسمان گرفته مي شود ، هوا ابري مي شود و پرستوهاي عاشق خسته از پرواز !

گريه نكن عزيزم… آرام باش ، بگذار اين اشكهاي گذشته را از گونه هاي نازنينت پاك كنم ، دستهايت رادر دستان من بگذار ،سرت را بر روي شانه هايم بگذار عزيزم و درد و دلهايت را در گوشم زمزمه كن … من مي شنوم بگو درد دلت را!

با گريه خودت را خالي نكن  چون بغض گلويم را مي گيرد ، با گفتن درددلت به من خودت را خالي كن تا دل من نيز خالي شود!

ميدانم وقتي اين متن مرا ميخواني اشك از چشمانت سرازير مي شود آري پس براي آخرين بار نيز گريه كن چون اين درد دلي بود كه من نيز با چشمان خيس نوشتم!"

+ نامه اي در  Tue 11 Dec 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

شده بمانی و ندانی چه كنی با خود و تقدیر...

 شده سرگردان شوی انگار كه هيچ راهی نیست....

خيابان گردي مي كنم با همه ی كم صبري ام.

 صداي آدمها آزارم مي دهند و كوچه ها مي چرخند زیر پاهايم.

طراوت ،لاي انگشتهاي بهار يخ زده انگار.

باید اين بغض ميخ شده روي ديوار دلم رابه  كجا ببرم؟

 به هزار روش از تو گريختم تا تو آرام بگیری

صدايي شده ام كور و بي انعكاس

 و اينهمه حاصل همه ی نداشته هاي من است.

حالا چه تفاوت مي كند كجا نفس بكشم ؟

روزها با تو ام و بي تو.

چه بي تابم و هر لحظه دور ميشوم از سايه دروغين خود.

 من پنجره ام را بسته ام با دستهاي تو.

 چقدر آرام چقدر بي صدا مي روند شكوفه ها به دست باد

و هذيانهاي من شده اند مثل نياز.

بهار هم سكوت مي كند وآرام مي گذرد بر روزهايم.

كسي همه روزهايم را بريده و من بي خيال همه چيز شده ام

 رها در بهار سالي كه مي آيد

و مي دانم آبستن اتفاقاتي است خوش و نا خوش. خواسته و نا خواسته.

 كاش خدا بتازد و براند تمام سرنوشت را، كه با رقم زدن دستهايش عجيب آشنايم.

 كاش بيايند لحظه ها و بگذرند.

خاطره ها گاه غریب می شوند گاه آنقدر نزدیک

 که تو فراموش می کنی فاصله ی لحظه ها را.

 و شنیدن خاطره ها و آرزوهای آدمها لذتی دارد نگفتنی،

 خصوصا اگر تو هم در آن آرزو باشی.

تو یعنی من،

 منی که می شنوم.

 این آرزوها بهانه اند، بهانه هایی شیرین برای فردا که بشوند خاطره!

 تو بگو این خاطرات خیال بودند

 و من فکر می کنم به این که واقعیت اند یا خیال؟

 نمیتوانم بین خیال و واقعیت دیگر تفاوتی ببینم.

 خیال ها آنقدر گاهی نزدیک به آدم اند و واقعی ،

که فراموش می کنی بودن یا نبودن اش را.

چقدر عمیق نفس می کشم وقتی بوی خیال تو در این فضاست.

 بوی خیال.....    


چند نفررا می شناسی که این را حس کرده باشند و درک کنند؟

 باید دل سوزاند برای آنها که نمی فهمند.

 آنها خیال می کنند زندگی می کنند

و من خیال را زندگی می کنم

کداممان زنده ایم؟!

+ نامه اي در  Tue 11 Dec 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

+ نامه اي در  Sun 9 Dec 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"چشمانت را برای زندگی می خواهم اسمت را برای دلخوشی می خوانم دلت را برای عاشقی می خواهم صدایت را برای شادابی می شنوم دستت را برای نوازش و پایت را برای همراهی می خواهم عطرت را برای مستی می بویم خیالت را برای پرواز می خواهم و خودت را نیز برای پرستش "

+ نامه اي در  Sun 9 Dec 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

+ نامه اي در  Fri 7 Dec 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

 

"دیگر تو را تنها ارزوی  دلم نمی دانم... دیگر شبها در فراغت غریبانه گریه نمی کنم...دیگر غریبه ای نمی شوم که همه چیزش تو بود و تنها آشنای دیرینه اش صدای تو صدایی که تنها یادگار توست ...دیگر آرزوهایم را بلند نمی گویم... دیگر وقتی به آسمان تنهاییم می نگرم از خدای آسمانیم تو را نمی خواهم دیگر امید دیدارت مرا شاد نمی کند..دیگر قشنگترین حس دنیا زمان با تو بودن نیست..دیگر این غریبه غریبانه هایش را برای تو نمی سراید...."

 

+ نامه اي در  Fri 7 Dec 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"بوی خواب در شب سرد پاییزی در خانه و کوچه پيچيده...

از کنار پنجره های بسته  که می گذری ،  تنها می توانی صدای بی صدای رخوت را بشنوی .

 نه باران بهانه طراوت می شود...نه عشق بهانه ای برای تبسمی بی رنگ.

امشب از اين شهر پر بهانه

 از پشت پيچ های راه های ناتمام که هيچ وقت به هيچ جا نمی رسد ، می روم .

 امشب چشم از آسمان با پولک های نقره ای اش می گيرم

و بهانه های ساده برای چشمک زدن را به دست قصه های تکراری ليلی و مجنون می سپارم

تا خوش باوری را برای هميشه فراموش کنم ؛ خوش باوری و سادگی...

بهانه های عاشقانه و نگاه های کودکانه...

تپش های بی مهابا و سردی اضطراب ديدن و گفتن...

من امشب از شهر قصه های پر غصه سفر می کنم.

مقصدم ، آسمانی است بی رنگ تا ديگر دلتنگ آبی آن نشوم...

ابرهايی است بی باران تا ديگر زنگ باران مرا به دنيای روياهای خيس چشمان آشنا نبرد...

دشت های خشک است تا ديگر در انتظار رقص شاليزار ننشينم...

دريايی بی آب است تا دلنگران نا آرامی موج ها نباشم...

مقصدم آنجاست که هيچ کجا نيست.

تو پشت سر من پياله آب مريز

که ديگر مرا ميلی برای بودن و بازگشت نيست..."

+ نامه اي در  Thu 6 Dec 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

بعد یه عمر دلتنگی، چشمای خیس و غمگین

با یه بغل گلایه ، میرم از روزگارت

 

غصه نخور، به جزمن هیچکس دلش از سنگ نیست

تو راست می گفتی انگار، چشمام با تو یه رنگ نیست

 

نمی دونم رفتن و به پای چی بذارم

بهونه ای ندارم که باز برات بیارم

 

می خوام برم از پیشت تا عادتت نباشم

نه ، نمی خوام با اشکام برات قفس بسازم

 

ساده بگم هنوزم چشمام به یادت خیسه

دستام پی بهونه برات شعر می نویسه

 

هنوز یه حس کهنه از تو برام می خونه

نم نم بارون دل و پیش تو می کشونه

 

حیف که دیگه فرصتی برای دل نمونده

فاصله انگار دیگه غصه مونو سوزونده ...

+ نامه اي در  Thu 6 Dec 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"وقتي دلم برات تنگ ميشه ... گريم مي گيره ....
بغض گلومو مي گيره .... نمي تونم با کسي حرف بزنم ....
وقتي گريم مي گيره به آينه نيگاه مي کنم ...
تو رو تو چشماي خيسم مي بينم که داري بهم لبخند مي زني ....
همين نيگاهت نمي ذاره که فراموشت کنم ....

دلم برات تنگ شده مثل هميشه ....

لحظه هام باز هم بهونتو مي گيرن ...
اونقدر صبر مي کنم تا دوباره چهره ي مهربونت رو ببينم ...
خودت که خوب ميدوني چقدر دوسِت دارم ....

اشکايي که براي توست ، دوست دارم ...
نگاهي رو که عاشق توست ، دوست دارم ...
تمام لحظه هايي رو که منتظر توام دوست دارم ..

زودي مي خوام ببينمت ....
آخه اينجا يه قلبي به شوق ديدن تو زندگي مي کنه .....

دوست دارم يه شب تا صبح فقط نگاه چشماي قشنگت کنم ....

دوست دارم يه شب بياي پيشم و همه ي حرفام رو بهت بگم .... تا يه خورده آروم بگيرم ....

دوست دارم يه روزي بشه که تو فقط مال من باشي من هم مال تو ...

دوست ندارم کسي ديگه رو دوست داشته باشم ....
دوست ندارم تو يکي ديگه رو دوست داشته باشي ...

فقط مي خوام مال خودم باشي ..."

يعني اون روز ميشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نامه اي در  Thu 6 Dec 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

 "سخته تو چشماي کسي که قلبتو بهش دادي و به جاش يه زخم هميشگي به دلت داده ، زل بزني و به جاي اينکه لبريز از نفرت بشي حس کني هنوزم ديوونشي و دوستش داري چقدر سخته که دلت بخواد سرتو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه ي وجودت له شده چقدر سخته که تو خيالاتت ساعت ها باهاش حرف بزني ولي وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي چقدر سخته که وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه تو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز...
عاشقي؟ پس گوش كن ! بدان، عاشق به اميد عشقش زندست . بدان، يه عاشق،عاشق كشي بلد نيست . بدان، يه عاشق هرگز دروغ نميگه مخصوصاً به عشقش . بدان، اگه به كسي دروغ گفتي يعني اون رو كشتي . اگه عشقت رو دوست داري هرگز به اون قول نده. خجالت و غرور رو بذار كنار اگه دوسش داري بهش بگو ،به ساده ترين شكلي كه بلدي يا ميدوني كه ميفهمه كه دوسش داري كسي مي تواند به پاي عشق بميرد كه پيش از آن در زندگي پيش چشمانش مرده باشد ..."

+ نامه اي در  Thu 6 Dec 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

همیشه اروم گریه کردم که صدای گریم به گوش کسی نرسه...تا کسی نفهمه منم مثل بقیه ضعفهایی
 
دارم...اروم گریه کردم چون میدونستم صدای گریه ام برای کسی مهم نسیت...اروم گریه کردم چون از
 
صدای گریه ام فقط دل خودم غمگین تر میشد...چون یاد گرفتم که گریه رو باید اروم و بی صدا کرد...چون
 
همیشه تنهایی گریه کردم...
+ نامه اي در  Thu 6 Dec 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

باز گفتم تنها !

پوزشم را بپذیر !

دیر وقتیست که دیگر گله ام را

به شب و پنجره و این همه باران نکنم !

چشم من با غـــــم تو همدرد است

جه بگویم؟

تنها؟

باز هم ناشکری؟

گرچه جســـمم بی توست...

روح من تنها نیست!

روح من گرمی دستان تو را حس کرده

و...

صدایی آرام ...

مثل لالایی باران در شب!

این همه آرامش در صدای تو و من ...

باز گویم : " تنها !" ؟

+ نامه اي در  Wed 5 Dec 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

+ نامه اي در  Wed 5 Dec 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

می دانم ...

"مرا از یاد می بری ... و من از خیال تو ... تا ستاره ها دور میشوم ... حتی دور تر از آن ...! تا دلتنگی هایم که هیچ گاه حسشان نکردی ...

هیچ گاه دست هایت ... دست هایم را طلب نکرد ... هیچ لحظه ... امواج آبی چشمانت ... به تمنای وصالم طوفان زده نشد ...!

هیچ کدام از نغمه هایت ... مرا به خویش نخواند ...!

نه حتی اشاره ای ... که بر آن دل بندم ... نه لبخندی از تو که دل بخواهد از من !...

نه ... من اوی تو نبودم ... ! هیچ گاه ...

محبوبم ...

اگر دستان من ... آشیانه امنی برای قلب پر طپشت نیست ... مرا ببخش ...!

تو خود آرامش را به جانم ریختی !

حتی اگر تا همیشه ... آوای خشمت حواله تمنایم شود ! ... من بازم هم در انتظارت غوطه ور می مانم !

زیرا تو خود صبر را به من آموختی ! ... تو صبور ترینی !

آنچنان که از ذره ذره اشک هایم بی هیچ اعتنا گذر کردی ...! چنان گذری که روح بی جانم را در مرداب یاس فرو برد !

هیچ گاه به قلب بیمارم ... مجال با خود بودن را ... حتی برای آنیه ای ... هدیه نکردی ! ...

من ستمکارم ؟

یا تو ؟...

من تاوان کدام اشتباه را می پردازم ؟! کدام معصیت چنین جزای سنگین و دردناکی دارد ؟!

دوری تو !؟

آه ... !

مهربان من ...

دیگر هیچ از تو نمی خواهم ! هیچ طلبی نیست !

نه ملتمس لبخندم ... و نه خواستار وصال !

تنها یک خواهش کوچک !

اگر این بار نگاهت در چشمان بی رمقم خانه نشین شد ... دیگر آن اشکها را نشانم نده !

که این دل عاشق ... با تماشای آنها ... در اندوه ذوب می شود ! ..."

+ نامه اي در  Wed 5 Dec 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

وقتی به تو میرسم لحظه ای سکوت میکنم....

خدا نامت را چه زیبا به آغوش می کشد.................

حقا که نامت تکه از  خداست که اینچنین دل می لرزاند........

چه واژه ی شکیب و شاعری

                                       دست حقیرم از ستایشت ناکام مانده ای مرد مقدس من 

  چه زیبا صف بسته اند واژه های نیک

                         برای قربانی شدن زیر سنگینی نامت

ای خدای زمینی من ,آغوشت را باز کن برایم

+ نامه اي در  Tue 4 Dec 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

وقتی به آرزویم میرسم که شب شده باشد

همه جا را رنگ سکوت میزنم

رنگ تو رنگ سیاه تو

و شب پر می شود از دروغ بزرگ بودنت

چه زیبا ساز تو را به کوک می نشیند

مردی که پنجه هایش را باد های شمالی به جنوب نواخته اند

وقتی به آرزویم میرسم که

حقیقت را در دروغ حضورتو بیابم

تو خود شبی

که هر روز به انتظار طلوعت ستاره می شمارم

وقتی به آرزویم میرسم که غرق شده باشم

در دریای تاریکیت

من به تو نزدیکم

من به آرزویم

من به شب

تمام عصر بودنم را با خستگی به عقربه می سپارم

من به تو نزدیکم

من کمی تاریکم

من به شب

من شبم

وقتی به تو رسیدم که تو نیستی

در دروغ بزرگم

نور ها را ساکت کنید

من تاریکی می خواهم

من تو .آرزو .شب

من خواب می خواهم

وقتی به آرزویم میرسم که ...................

+ نامه اي در  Tue 4 Dec 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"سکوت عجیبی دارد اینجا
دیگر تنها من مانده ام و خیال بودنت،
خنده هایت و نوشته هایی که ...
با خود چه کرده ای!؟ با من چه می کنی !؟
 دلم برایت تنگ می شود وقتی می خوانمت،
وقتی بلند بلند می خوانمت
تنهایی عجیبی است، دیوانه ام می کند گاهی
 وقتی می دانم دیگر برق چشمانت را توان دیدن نیست ...
کاش اینجا بودی، درست روبروی من!
سکوت می کردیم و در آن سکوت می خواندیم همدیگر را"
+ نامه اي در  Mon 3 Dec 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

 ...هنوز چهره ات را به خاطر دارم و هنوز هم مي توان از نگاهم تو را يافت و قلبم با ياد تو مي تپد ...تو رفتي
و مرا به دست غم سپردي و اينك خسته از باور تنهايي گوشه اي گره خورده ام و چشم به گذشته دارم...گذشته اي كه چه زود گذشت و عشقي كه چه زود پرپر  شد اما نه من هنوزم پايبندم و اين را
مي توان از چهره ملتمسانه ام پي برد ...رفتي و تك برگ درخت زندگي ام پژمرد و اينك خالي ام
از زندگي...آرزوهايم را مي نوشتم و هر روز برگي به آن اضافه كردم و اينك كه رفتي و همه
را پاره كردم و دور ريختم به جز برگي كه اسم تو در آن نقش بسته بود ...بي صدا شكستم و سكوتم
فرياد التماسم بود اگرچه كه ديگر فايده اي نداشت... پيش تر پس از نا اميدي مي گفتم
كه قلبم را شكستي اما اكنون پشيمانم و مي گويم به قلبم پيوند خوردي رفتي و اينك زندگي ام
محتاج تداوم پيوندي است كه عشقت به قلبم هديه داد و قلبم آنرا پيوند وجودم كرد...رفتي و نديدي
كه چطور فرياد التماسم در كوچه ها پيچيد و چطور اشك در چشمانم خانه كرد و چطور پروانه ها مردند و چطور گل ها گريه كردند و چطور خانه خاموش شد...رفتي...رفتي كه شايد ديگر تو را در هيچ نقطه اين جهان نبينم اما هر نقطه و مكاني كه باشي در ياد من شعله مي كشي ...كاري از دستم بر نمي آيد پس بگذار كه احساساتم قلم و كاغذ را بگرياند ...مي خواهم از نظر خودم تو را توصيف كنم
بدون هيچ فكر كردن و اغراق: چهره ات به روشني افق ...افقي كه خورشيد به باور زيبايي ات در آن
 طلوع مي كند و در چهره ات آنچه كه بيشتر خودنمايي مي كند سادگي و مهرباني ات است و چشمانت
تجسم معصوميت و بي گناهي  و حاكي از قلبي است به پاكي دريا و به سخاوت آسمان مهرباني
چشمانت را دوست دارم چون هم زيباست و هم از معصوميت و پاكي آن لذت مي برم...قامتت به بلندي
سرو نيست اما مانند درختي است كه در باغ زندگي من تك است و همتا ندارد و روحت به وسعت آسمان آبي است و قلبت به پاكي چشمه اي كه از عشق مي جوشد و در اين بين چهره شكست خورده ام
حيران است كه چطور بي اراده دل باخته ام و پاسخم را نيز گرفته ام آن زمان كه تو را براي بار آخر ديدم...قلمم آزارم مي دهد و روان نمي نويسد شايد آن نيز از غم من غمگين است و از بغض عشق سنگين و شايد خود نيز از عشق غمي در دل دارد و به ياد عشق خود است ...بي اختيار و بدون اينكه من بخواهم قلمم روي كاغذ جا به جا شد و نوشت : بس است ...بس است از اين همه غم
اما من نمي توانم احساساتم را پنهان كنم چون ديگر تو را نخواهم يافت و تو رفته اي و بازهم
مي گويم كه طاقت دوري ات را ندارم و بازهم خواهم نوشت به يادت و از يادت تا روزي كه ديگر من نباشم ...ديگر نمي توانم ادامه بدهم چون اشكهايم پيش دستي كردندو زودتر از جملات آخرم جاري شدند... بگذار تا چند خطي هم بگويم و ديگر هيچ
باران را دوست دارم آن زماني كه با من همدردي مي كند و با من گريه مي كند و باران نشانه عشق آسمان و زميني است كه بين آنها فاصله ايجاد  شده تا اشك آسمان اين فاصله را طي كند و به زمين برسد و باران من اينگونه است و در پي كاستن فاصله هاست و صاف شدن دل ابري ام كه بعد از رفتن تو رنگ آفتاب نديده است...
+ نامه اي در  Sun 2 Dec 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

از وقتي تو رفته اي اينجا آسمان تاريك است و مدتي است چشمانم نور نديده اند مدتي است چشمه را نديده ام مدتي است اسير شيطان بودم خانه ام دلگير بود باغچه ام غمگين بود گل سرخ پرپر شد ...كوچه ها خالي بود شهر من بي شوق بود توشه ام را بستم آماده براي رفتن و گذر بودم گنجشكي از درخت افتاد و من دستهايم را آشيانه كردم... در گذر از كوچه بودم ناگاه بي اختيار گريه كردم عطر تو بود ...انگار حضور داشتي و از پشت سرم حضورت فهميدم اما خيالي بيش نبود... آسمان ابري بود باران نم نم مي باريد چتر من شكسته بود و چتر من قلبم بود ...من در راهم و اينك مسافرم ...مسافري كه راه برگشت ندارد و من در گذرم عشقي در سينه دارم و كوله بارم همه از خاطره هاست راه من تنهايي است و چشم من غمگين از رفتن تو و پاي من به قدرت گذشتن و قلب من به احساس شكستن ... در گذر است و دست هايم بي توان از لمس تنهايي... مهتاب بر زمين تابيده است و سايه خيالت پهن در مسير هنوز من در گذرم ... و ناراحتم كه چرا عكست را جا گذاشته ام!!!!!!!!!!!!
+ نامه اي در  Sun 2 Dec 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

  

"پاییز با تو از راه رسید ...
و پرنده های غریب آرزوهایمان چه آزادانه پر گشودند به سوی دستانت
چه غریب در پشت پنجره های غربت صدایمان را به آسمان فرستادیم
تا از فرشته ها ارمغان پاییز را بگیریم ...
و چه زیبا بود لحظه هایی که نگاهمان تلاقی عشق دو کبوتر را به یاد می آورد...
تو با برگها به زمین آمدی و با نسیم صبحگاهان از خاطره ها زدوده شدی ...
و فقط در یاد و خاطره دو نرگس عاشق ثابت ماندی....
تو را دوست میدارم و تنها تو را چرا که هنوز به یاد تلاقی نگاه خسته ام بر چشمان پر نیازت
می توانم زندگی کنم.
من عاشق بوی دستان گرمت هستم که در هر فضایی بوی بهار را میدهد و عاشق آن نگاه
خسته ات که بوی نیاز گمشده را میدهد.
دوستم بدار تنها برای یک لحظه و تنها برای یک لحظه صدایم کن تا دنیای خوب افسانه هایم را
با ناقوس صدایت به آخرین پرواز نگاهت بسپارم ...
شانه هایت چه غریبانه می لرزد از ترس جدايی بود ..."
+ نامه اي در  Sun 2 Dec 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"تکیه به شونه هام نکن....من ازتوافتاده ترم....ماکه به هم نمی رسیم.... بسه دیگه بزاربرم....کی گفته بودبه جرم عشق؟یه عمری پرپرت کنم....به گوشه ای کنج قفس....چادرغم سرت کنم....من نه قلندرمیشمو....نه قهرمان قصه ها....نه برده ی حلقه به گوش....نه مثل اون  فرشته ها....من عاشقم....همینوبس....غصه نداره بی کسیم."

+ نامه اي در  Sun 2 Dec 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"دلم براي کسي تنگ است

که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند

 

دلم براي کسي تنگ است

     که تنم آغوشش را مي طلبد                                                       

 

دلم براي کسي تنگ است

 که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند

 

 

دلم براي کسي تنگ است. . 

 ميخواهم آرام سر بر سينه ات بگذارم

 

 ميخواهم صداي طپش قلبت مرا به خوابي آرام و رويائي فرو برد

با نگاهت در سکوتي لغزان غوطه ور شوم

 

 ولي اگر چنين شود و قلب کوچک تو کلبه من شود ......

اري

ميخواهمت"

+ نامه اي در  Wed 28 Nov 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

+ نامه اي در  Wed 28 Nov 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

زني را ميشناسم من.....
"زني را مي شناسم من ...که شوق بال و پر دارد….ولي از بس که پر شور است….دو صد بيم از سفر دارد…..زني را مي شناسم من ...که در يک گوشه ي خانه…. ميان شستن و پختن…..درون آشپزخانه…..سرود عشق مي خواند…..نگاهش ساده و تنهاست…..صدايش خسته و محزون….. اميدش در ته فرداست…..زني را مي شناسم من ...…..که مي گويد پشيمان است…..چرا دل را به او بسته…..کجا او لايق آنست…..زني هم زير لب گويد….. گريزانم از اين خانه….ولي از خود چنين پرسد….چه کس موهاي طفلم را…..پس از من مي زند شانه؟….زني آبستن درد است…..زني نوزاد غم دارد…..زني مي گريد و گويد…. به سينه شير کم دارد….زني را با تار تنهايي…..لباس تور مي بافد….

زني در کنج تاريکي….نماز نور مي خواند…..زني خو کرده با زنجير….زني مانوس با زندان…..تمام سهم او اينست….نگاه سرد زندانبان….

زني را مي شناسم من ...كه مي ميرد ز يک تحقير….ولي آواز مي خواند….که اين است بازي تقدير…..زني با فقر مي سازد…..زني با اشک مي خوابد….زني با حسرت و حيرت…. گناهش را نمي داند…..زني واريس پايش را….زني درد نهانش را…. ز مردم مي کند مخفي….که يک باره نگويندش…. چه بد بختي چه بد بختي…..زني را مي شناسم من…..که شعرش بوي غم دارد…..ولي مي خندد و گويد…..که دنيا پيچ و خم دارد…..زني را مي شناسم من….که هر شب کودکانش را…..به شعر و قصه مي خواند…. اگر چه درد جانکاهي…..درون سينه اش دارد……زني مي ترسد از رفتن…..که او شمعي ست در خانه…..اگر بيرون رود از در….چه تاريک است اين خانه….زني شرمنده از کودک….. کنار سفره ي خالي…..که اي طفلم بخواب امشب…..بخواب آري……و من تکرار خواهم کرد…..سرود لايي لالايي…..زني را مي شناسم من…..که رنگ دامنش زرد است…..شب و روزش شده گريه…..که او نازاي پردرد است…..

زني را مي شناسم من ...…..که ناي رفتنش رفته…..قدم هايش همه خسته…..دلش در زير پاهايش…..زند فرياد که بسه….. زني را مي شناسم من ...که با شيطان نفس خود…..هزاران بار جنگيده…...و چون فاتح شده آخر….به بدنامي بد کاران….تمسخر وار خنديده….زني آواز مي خواند….زني خاموش مي ماند….زني حتي شبانگاهان…. ميان کوچه مي ماند….زني در کار چون مرد است….به دستش تاول درد است…..ز بس که رنج و غم دارد…..فراموشش شده ديگر…. جنيني در شکم دارد…..زني در بستر مرگ است….زني نزديکي مرگ است….سراغش را که مي گيرد….نمي دانم؟…..شبي در بستري کوچک….زني آهسته مي ميرد…..زني هم انتقامش را…..ز مردي هرزه مي گيرد….....زني را مي شناسم من ..."
+ نامه اي در  Sun 25 Nov 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

دختر خانوما با سکوت هیچی درست نمیشه!

"اگه سرت داد زدن آروم گریه کن. اگه بهت زور گفتن حتما قبول کن. اگه بهت توهین شد ساکت بمون. چرا؟چون دختری! چون به خاطر احساستی بودنت نیاز به بغض و گریه داری. چون به خاطر ضعیف بودنت نیاز داری که یه زورگو بالای سرت باشه. چون تو محکومی به مطیع و آروم و معصوم بودن. پس همه دارن احتیاجات تو رو برآورده می کنن! همه دارن بهت لطف می کنن! اما فاجعه اینجاس که گاهی این میون بعضی از خانومای واقعا محترم هم می خوان به نیازهات جواب بدن و برات زن بودن رو جا بندازن. و وای به حالت اگه فقط یه کم با اونا توی بعضی مسائل مخالف باشی.....
توی تاکسی نشستی. سمت چپ یه خانوم چاق چادری نشسته. پاهاشو طوری گذاشته که نمی تونی خودتو به سمت چپ بکشی. سمت راست یه پسر می شینه که از همون لحظه ی اول زن بودنت رو بهت یاداوری می کنه. چطوری؟ اینجوری که هی خودشو مرتب بهت نزدیک می کنه و تو باید خودتو اونطرف بکشی. انقدر ادامه پیدا می کنه که دیگه جایی نمی مونه. نفست رو حبس می کنی شاید با این کار کوچیکتر شی و جای کمتری بگیری حالا باید گرمای چندش آورش رو تحمل کنی و صدات هم در نیاد. چرا؟ چون دختر باید حیا داشته باشه. و اعتراض تو به همه اعلام می کنه که دارن به حقوقت تعرض می کنن. وای! چطور می تونی بذاری دیگران اینو بفهمن؟! مگه تو حیا نداری؟! توی ذهنت 2 تا راه رو بررسی می کنی. یا باید پیاده شی یا خودتو بیشتر جمع کنی. اگه پیداه شی دیگه معلوم نیست کی برسی تازه توی این سرما و مه ممکنه گیر یکی بدتر ازاون بیوفتی. پس خفه می شی و بیشتر می چسبی به زنه. ماشین به میدون می رسه. خانوم محترم همچین خودشو روت میندازه که فکر می کنی متوجه ی موقعیتت نیست. واسه ی همین با التماس نگاش می کنی به امید اینکه بفهمه و بهت کمک کنه. ولی انچنان نگاهی بهت میندازه که ازخودت خجالت می کشی. چرا؟ چون از نظر اون تو یه مفسد تمام عیاری! تو آرایش داری. مانتوت کوتاه یا تنگه موهات پیداس. کلا سر و وضعی داری که از نظر اون خودت می خوای که از بغل یه پسر بپری بغل اون یکی. نه! تو حتی محتاج ترحم هم نیستی!به فکر نجات خودت میوفتی. به پسره که دیگه داره میاد توی دلت نگاه می کنی. اصلا به روی خودش نمیاره. اما کم کم عقب نشینی می کنه و خودشو می کشه کنار. یه نفس راحت می کشی و دست به دامن خدا میشی: خدایا چرا این مسیر انقدر طولانی شد؟ خدایا ببخش که فلان کار رو انجام دادم. دیگه تنبیه من بسه. دیگه انجامش نمی دم. خدایا خواهش می کنم. خدایا این پول رو میندازم توی صندوق صدقات تو فقط یه کاری کن که زودتر تمون شه. خدایا....... یهو از جا می پری. آقا می خواد از توی جیب عقب شلوارش پول در بیاره این وسط یه لطفی هم یه تو میکنه. نگاش می کنی و سعی می کنی در کمال سکوت و در حالی که حیای دخترونه! رو حفظ می کنی بهش بفهمونی که اون منحوس ترین موجودیه که تا به حال دیدی. آقا چیکار می کنه؟ اینبار یه لبخند تحویلت می ده! حالا کاملا احساس یه سوسک رو درک می کنی وقتی زیر پا له می شه. به وجودت داره توهین می شه. به حقوقت داره تجاوز می شه. انسانیتت به تمسخر گرفته می شه. غرورت داره محو می شه تجاوز حتما این نیست که ببرنت توی یه خونه و هر بلایی خواستن سرت بیارن و بعد تبدیل بشی به یه زن بدون حق زندگی و زن بودن. اینم یه تجاوزه. علنی و آشکارا و در ملا عام! روزی هزار بار توی تاکسی و خیابون بهت تجاوز می کنن. به احساساتت. به شعورت به عاطفه ات به غرورت به معصومیتت به اعتقاداتت وبه دختر بودنت.
پسره دوباره از فکر درت میاره. با آرنج به پهلوت می زنه. نمی شه گفت می زنه در واقع نوازشت می کنه.
چی فکر می کنه؟ که دوست داری؟ که خوشت میاد؟ نه .می دونه که اینجوری نیست. از رفتار تو وچندین دختر قبلی خوب اینو فهمیده. پس می فهمی که در کمال آرامش داره جلوی چشم همه توهین و تجاوز به روح تو رو انجام میده. و تو میون اونهمه آدم راه نجات وپناهی نداری! دیگه جونت به لبت می رسه. توی چشماش نگاه می کنی و می گی درست بشین. و در جا پشیمون می شی. راننده از توی آینه خریدارانه نگاهت میکنه.2 تا پسر جلویی پچ پچ کنان می خندن و اون میون می شنوی که یکیشون می گه صد بار گفتم یه ماشین بگیر که صندلی عقبش خالی باشه.... و از اونطرف خانوم محترم آهسته میگه اگه بدت میومد که خودتو واسش درست نمی کردی!!!!
حس میکنی دنیا دور سرت می چرخه. احساس خفگی و لرزیدنی که نمی دونی از سرمای بیرونه یا توهین به مرز جنون می رسوننت.
تمام نیروت رو جمع میکنی و می گی : پیاده می شم آقا.
پسره وقتی می خواد پیاده شه انقدر میاد عقب که تک تک اعضای بدنت رو حس می کنه. دیگه کنترلت رو از دست می دی. هولش می دی جلو : کثافت. جلویی ها می خندن. زنه یه چیزی حواله ات میکنه شاید همون کلمه رو. و پسره با چندش آورترین صدایی که تا حالا شندیدی می گه: جون!
برمی گردی. دلت می خواد بزنی توی دهنش. ولی سوار می شه و میره. می ره و تو می مونی. توی اون هوای سرد و تاریک توی اون مه. تو می مونی و احساسات سر کوب شدت. تو می مونی و ضعف راه رفتنت. تو می مونی اعتقادات تمسخر شده ات . تو می مونی و دوراهی هات یا بدتر از اون گمراهی هات.
اگه از یه روسری صورتی خوشت بیاد مشکل داری؟ اگه فقط آرایش رو به صرف زن بودن و نیازی که توی وجودته دوست داشته باشی خرابی؟ اگه همه جا با بابات یا داداشت یا یه مرد دیگه همراهت نباشن و خودت با ماشین مسافرکشی بیای و بری تو کسی هستی که واسه ی عرضه کردن خودت اومدی و منتظری که هر کسی روت یه قیمتی بذاره؟ اگه از یه زن بخوای حالا که احساس بی پناهی می کنی حامیت باشه باید به خاطر تفاوت ظاهریتون خودش تو رو محکوم کنه؟ توی کدوم دین و مذهب این اومده؟
حالا دیگه تو می مونی و تردید هات به دین به مذهب به جامعه به آدماش. به آدما که می رسی تو می مونی و هیولای نفرت. نفرت از زنهایی که خدا و رسولش می گن اسلام دین نیت و اونا می گن دین چادر! تو می مونی و نفرت از مردا. تو می مونی و .... نفرت از خودت .............
امروز کلی توی سرما منتظر دوستم وایسادم.وقتی اومد روی صورتش جای اشکایی بود که یخ زده بود.این اتفاقا اولین بار نیست که میوفته.اما ایکاش پسرایی که این کارا رو می کنن می فهمیدن که چه تاثری توی زندگی دیگران می ذارن. یا حداقل اگه بعضیا بیمارن اونایی که نیستن جلوی اینجور موضوعات رو بگیرن. چرا باید چندین روز به دختر خراب شه و رفتار عصبیش زندگی خونواده و نزدیکانش رو هم به هم بریزه؟ به خاطر این بعضی ها فکر می کنن این موضوع خنده داره یا سرگرم کنندس؟
اینو فقط واسه ی پسرا ننوشتم کاش دخترا هم بفهمن گاهی اوقات باید از حقوقشون دفاع کنن حتی اگه به قیمت حرفه ناجور یه آدم نفهم باشه. حداقلش اینه که خودشون آرومتر می شن. حداقلش اینه که می دونن اگه بهشون توهینی شده اونام در حد توانشون سعی کردن از شخصیتشون دفاع کنن.
با سکوت هیچوقت هیچی درست نمی شه .......!!"

+ نامه اي در  Sun 25 Nov 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

+ نامه اي در  Sun 25 Nov 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش
مانيم كه يا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم
هر پسين
اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست
نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين
مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟
اي راز
اي رمز
اي همه روزهاي عمر مرا اولين و آخرين..."

+ نامه اي در  Sun 25 Nov 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"دارم مي روم

بهت گفتم مي خواهم واسه همیشه از پیشت بروم

لجبازی امشب تو تیر خلاص رو زد

تمام خاطره هامو ریختم تو چمدان دارم با خودم مي برم

اما ته دلم به رفتن راضی نیست

مطمئنم دلم برایت تنگ مي شود

نگاهم منتظر است

نگاهم خیره به تو منتظر كه بگی نرو

كافي است لب باز كني تا چمدان را بزارم زمین

كافي است يكبار منو از غرورت بيشتر دوست داشته باشي

دست به سينه داري از پنجره بيرون را نگاه مي كني

نگاهم نگران است

با خودم مي گويم، يعني مي شه؟

يعني مي گه بمون؟

وقتي بر مي گردي دلم مي لرزه

حتما مي خواي بگي بمون

واي قلبم داره از جا كنده مي شه

لبات باز مي شه

با يك لبخند تلخ مي گويي

بي زحمت داري ميري در رو هم پشت سرت ببند"
+ نامه اي در  Sun 25 Nov 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

TinyPic image 

+ نامه اي در  Sat 24 Nov 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"شب و تنهائی و غربت..تو چشمام اشکه ..پر از خون

 

یه دل شکسته از یار..یه دل پر غم و داغون

 

انتظار از تو ندارم منو تنها جا بذاری

 

تک و تنها توی دنیا...تو منو دوستم نداری؟

 

هر کی جدا کرد تو رو از من الهی غصه بگیره

 

توی تنهائی غربت ..بی کس و بی یار بمیره

 

بی تو از حسرت دوریت دل من داره می میره

 

تا تو برگردی دوباره..دل من آروم بگیره

 

کاش کی بفهمی کی دوستت داشت

 

گل عشق رو کی برات کاشت

 

توی تنهائی و غصه ات موند و اون اشکاتو برداشت

 

اما اون هنوز تو یادش تو رو تنها نمی زاره

 

منتظر به راه یاره..تا تو برگردی دوباره

 

هر کی جدا کرد تو رو از من الهی غصه بگیره

 

توی تنهائی غربت ..بی کس و بی یار بمیره

 

بی تو از حسرت دوریت دل من داره می میره

 

تا تو برگردی دوباره..دل من آروم بگیره"

 

+ نامه اي در  Sat 24 Nov 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

 "کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را از نگاهش مي شد خواند ،

  اما اکنون اگر فرياد هم بزنم کسي نمي فهمد و دل خوش کرده ام که سکوت دارم !

  سکوت پر ، بهتر از فرياد تو خاليست !

  دنيا را ببين !

  بچه بوديم از آسمون باران مي آمد ، بزرگ شديم از چشمهايمان باران مي آيد !

  بچه بوديم درددلهارا به هزار ناله مي گفتيم،همه مي فهميدند !

  بزرگ شديم درد دل را به صد زبان به کس مي گوييم ... هيچ کس نمي فهمد !"

+ نامه اي در  Sat 24 Nov 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

 دلم هر از چند گاهي هواتو مي کنه !

   هنوز هم عطر وجودتو با تموم وجودم حـس مي کنـم ...

   يادت ميـاد اون قـول هايــي که تـو وفــا بـهم مـي دادي ؟

   من که تک تکشون رو به ياد دارم ،

   اما ظـاهرآ کـه تو خيلـي زود فرامـوشـشـون  کردي ...!

   بگذريم ...

   نمي دونم الاَن تو درونت چي مي گذره ، نمي دونم الاَن

   کجايـي ، روزگار برات چطـور ميگذره و نمـي دونـم که

   حـالا داري چـه قـول هـايـي و بـه چـه کسـايـي مـي دي ،

   اصلآ ديگه برام زياد فرقي نمي کنه ، اما

   اما دوست دارم بدونـي که ديـگه هيـچ نـاراحت نمي شـم

   اگه بفهمم که داري نقش يه معشوقه يا يه عاشقو واسه

   يکـي ديـگه بازي مي کنـي چـون ...
  

+ نامه اي در  Thu 22 Nov 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  |