|
به سایه ها دل نبندید
|
"باز امــشب ، خلوتـــــــم را ، با تو قسمت مي كنم
تكــــه هاي غربـــــــــتم را ، با تو قسمت مي كنم
يك شــب باراني و يك كوچه و يك شــــعر خـيـس
اين هــمه دارايــــي ام را ، با تـــو قسمت مي كنم
خاطـــــرات عشــــقمان ، ســـنگين شده بر ديده ام
بي اجازه ، گريـــــــه ام را ، با تو قسمت مي كنم
خواب خورشيد من امشب ، بـس گران خواهد بود
اين شــــب يـــلدايــي ام را ، با تو قسمت مي كنم"
عمر من امشب به پايان مي رسد ، مجنون من
لحــــــظه هاي آخــــرم را ، با تو قسمت مي كنم
...در زمانی که وفا قصه برف تابستان است و صداقت گلی نایاب.به چه کسی باید گفت با تو خوشبخترین انسانم؟؟؟
دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو
"خسته ام از این زندگی...
از این ادمها...
از من گرفته
تا ما !
از این تکرار های بی پایان!
و از این دست نوشته های بی اثر !
خسته ام...
دیگر نای ندارم!
تا بنویسم...
و بخوانم...
و شاید هم بفهمم!
دیگر می خواهم لال شوم...
و فقط ببینم!
کسانی که حرفهایشان
با اعمالشان
و با درونشان فرسنگ ها فاصله دارد!
قلمم را این بار رها کردم .."
و آمدی به دنیایی که همچون تو نداشت و هرگز هم نخواهد داشت
و خدا خواست که برای من کسی مثل تو نباشد
و تو مثل هیچ کس باشی
و خدا خواست با یاد تو همیشه تنهاترین باشم
و هر شب و روز با خاطره هایت خلوت کنم
و بیا بخواب در رویاهای من و در آرزوهایم بیدارشو...
که من خیابان ساکتی هستم و پیوسته خواب قدم های تو را می بینم
و بیش از این پنجره را چشم انتظار نگذار چراکه این پنجره مال من است
و من در این پنجره می خواهم تو را بیابم
به جان تو ای جان من
خدا خواست
و خدا خواست که من دوستت بدارم و چقدر زیباست که خدا بخواهد ..."
خداي من خداي خوبم ،احساس گناه ميكنم
خدايا اين روزا خيلي بهت نزديك شدم؟؟؟...شك كردم
خدايا من چرا فكر ميكنم به تو نزديكم، اين روسياه چجوري ميتونه اين همه به تو نزديك بشه
خدايا شايد خيال ميكردم، شايد آروزم اين بود كه به تو نزديك بشم
خدا ميخوام مثل يكي از بنده هات باشم
خدايا چقدر لذت ميبري وقتي ميبيني اين بنده ات انقده پاك و صاف هست
خدايا در مقابلش احساس گناه ميكنم
خدايا چقدر لذت ميبري وقتي ميبيني يه بنده ات انقدر پاكه كه بقيه رو تحت تاثير قرار ميده
خدايا شرمنده ام،كاش ميتونستم منم انقده پاك باشم، ولي نيستم ...چي كار كنم
خدايا نميخوام اين احساس قشنگي كه اين روزا دارم را از دست بدم؟؟؟
خدايا ميخوام بازم لبخندت رو ببينم ....بودنت رو حس كنم
خدايا نگذاركه دوباره تنها بشم

"دارد چه بر سرم مي آيد ؟
چشمانم را بسته ام و گذاشته ام ثانيه ها لحظه هايم را اعدام کنند
کم آورده ام
نا توان شده ام در برابر روزها
! خسته تر از آنم حرفي بزنم، يا گاهي داد تا شايد کمي سبک شوم
تنهاييم هر روز پر رنگتر مي شود
نمي دانم بايد خوشحال باشم يا ناراحت !؟
اينجا کسي نيست براي حرف زدن
يا حتي اگر کسي هم باشد
حرفهاي من از جنس ديگري است
! کسي چيزي نمي فهمد از آن
ولي
ولي دلم مي خواست کسي بود و مي فهميد تنهايي چه دردي دارد
وقتي دلم تو را مي خواهد و هيچ گاه نيستي
بعضي وقتها آرزو مي کنم کاش خيال بودنت هم هرگز نبود
! کاش نبودي
کاش نبودي تا من هر روز و هر لحظه احساس دلتنگي نکنم
دستانم را در هوا رها مي کنم
ولي نيستي
نيستي تا آنها را بگيري
نيستي تا باورم شود هنوز هم هستم
... چه سخت مي گذرد بر من
دلم مي خواهد پشت پا بزنم به هر آنچه بوده و هست
من احساساتم را کشته ام
چه دردي مي کشند
من به خودم و احساساتم خيانت کرده ام
آنها توان اينهمه سختي را نداشتند
دردم مي آيد
من درد دارم
هي من، مي بيني
ديگر تو را هم براي خودم ندارم
چقدر تنهايم
تنهاي تنها
ولي آخر دوست داشتن تو چيز ديگري است
دوستت دارم"
"دلم گرفته . ديگه گريه هم مرهمي براي دل من نيست . شده يه وقتي كه ببيني تنهايي و هيچ كس دردتو نميفهمه ؟ حتما شده . هر جا سرك مي كشي وبه هر چيزي ميخواي خودتو وصل كني تا از تنهايي بيرون بيايي . اما ميبيني هيچي مرهم دل بيمارت نيست . بعد به همون تنهايي خودت راضي ميشي . چون ميبيني برات بهترين مرهمه . اينروزها ديگه زندگي بي مفهوم شده . واسه كسايي كه ميخوان ساده و آسموني باشن ديگه جايي نيست . زندگي شده بازي خيمه شب بازي كه اگه بخواهي دل ديگران رو بدست بياري بايد عروسكي بشي تو دستشون تا هرجور دوست دارند نخ وجودتو بچرخونند . من اينو زندگي نميدونم . مثل نمايش مسخره اي ميمونه كه فقط مايه سرگرمي ميشه واسه كساني كه ميخواهيم واسمون براي هميشه بمونند . ولي حتي نمي دونيم مي مونند يا نه . دوست و نزديك و آشنا ، خانواده وبهترين كساني كه دوستشون داريم همه وهمه گاهي غريبه ميشن وديگه انگار نمي شناسيمشون . يعني گاهي احساس ميكنيم اوني نيستند كه يك عمر فكر ميكرديم اونطور بودند . به خودمون هم شك ميكنيم كه چقدر ساده ايم و هنوز تو اين دنياي بزرگ وپر از نيرنگ بايد چقدر تجربه بدست بياريم .
احساس خستگي ميكنم . خسته از اين دنيايي كه همه اش دروغه . همه اش فريب ونيرنگه . هر كس تا زماني كه بهش بگي چشم واست مي مونه وتا بگي نه ميره . مگه ميشه ؟ مگه ميشه زندگي كرد بي توجه به خواسته ها ؟ نميدونم . اينروزها ديگه حرف كم ميارم . ديگه حوصله حرف زدن هم ندارم . فقط دلم گرفته . خيلي زياد.......................
خداي خوبم تنها ياور وهمدمم دوست دارم تو بدوني كه چي تو دلمه . حتما ميدوني .
پس يارو ياورم باش . مرهم زخمهاي من تنها تو بودي از اين پس هم تو برام بمون كه بهتريني ."
اتنظارم را با ندامتت از خطاهای گذشته امتداد مده.....خود که خوب می دانی دلم شکسته است و چشمانم بارانی...و همه ی این ها پشت نقابی از سنگ,ذره ذره وجودم را میخورد....بازگرد و تمامی روحم را قدم به قدم آفتابگردان بکار.... هنوز در انتظار توام.....آفتابم باش!!!
"براي او كه نبودنش برايم محال بود
وقتي كه ديگر نبود ، من به بودنش نياز مند شدم
وقتي كه ديگر رفت ، من به انتظار آمدنش نشستم
وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد ،
من او را دوست داشتم
وقتي كه او تمام كرد ، من شروع كردم
وقتي او تمام شد ، من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
تنها زندگي كردن
تنها مردن"

تو براي اينكه معشوقت را از دست ندهي , بهتر است بالا تر را نگاه نكني زيرا ممكن است چشمت به خدا بيفتد و او آنقدر بزرگ است كه هرچيز پيش او كوچك جلوه مي كند!!!حتي عشقت با آن همه آب وتاب !!!
اگر عشقت ساده است و كوچك و معمولي , اگر عشقت گذراست و تفنن و تفريح , خدا كاري به كارت ندارد.اجازه مي دهد كه عاشقي كني , تماشايت مي كند و مي گذارد شادمان باشي !!!
اما هرچه كه در عشق ثابت قدم تر شوي ,خدا با تو سخت گير تر مي شود. هر قدر كه در عاشقي عميق تر شوي و پاكباز تر و هر اندازه كه عشقت ناب تر شود و زيباتر , بيش تر بايد از خدا بترسي زيرا خدا از عشق هاي پاك و عميق و ناب و زيبا نمي گذرد, مگر آنكه آن را با نام خودش تمام كند...
پشت سر هر معشوق خدا ايستاده است و هر گامي كه تو در عشق بر مي داري خدا هم گامي در خيرت بر مي دارد .تو عاشق تر مي شوي و خدا غيور تر !!!
وآن گاه كه گمان مي كني معشوق چه دست يافتني است و وصل چه ممكن و عشق چه آسان , خدا وارد كار مي شود...خيالت را در هم مي ريزد و معشوقت را در هم مي كوبد !
معشوقت هر كس كه باشد و هر جا كه باشد و هر قدر كه باشد , خدا هرگز نمي گذارد كه ميان تو و او چيزي فاصله بيندازد.
معشوقت مي شكند و تو نااميد مي شوي و نميداني : كه نا اميدي زيباترين نتيجه ي عشق است.نا اميدي از اينجا و آنجا , نااميدي از اين كس و آن كس , نا اميدي از...
تو نا اميد مي شوي و گمان مي كني كه عشق بيهوده ترين كارهاست و براي آنكه شكست خورده اي خيال مي كني آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف كرده اي!!!
اما خوب كه نگاه ميكني حتي قطره اي از عشقت هم به هدر نرفته است . خدا همه را جمع كرده و همه را براي خويش بر داشته و به حساب خود گذاشته است. خدا به تو مي گويد : مگر نمي دانستي كه پشت سر هر معشوق خدا ايستاده است؟ تو براي من بود كه آن همه راه آمده اي و براي من بود كه اين همه رنج برده اي و براي من بود كه اين همه عشق ورزيده اي.پس به پاس اين ,قلبت را و روحت را و دنيايت را وسعت مي بخشم و از بي نيازي نصيبي به تو مي دهم. و اين ثروتي است كه هيچ كس ندارد تا به تو ارزاني اش كند...
فردا اما تو باز عاشق مي شوي تا عميق تر شوي و وسيع تر و بزرگ تر و نا اميد تر....تا بي نياز تر شوي و به او نزديك تر!
راستي اما چه زيباست و چه باشكوه و چه شور انگيز كه پشت سر هم معشوق خدا ايستاده است .............................."
"تکيه به شونه هام نكن من از خودت خسته ترم
مـا که بـه هم نمي رسيم , بسه ديگه بـذار بـرم
کي گفته بود به جرم عشق يه عمري پرپرت کنم؟
حيف تو نيست, کنج قفس چادر غم سرت کنم؟
مـن نـه قلنـدر شبـم , نـه قهـرمـان قصـه هـا
نـه برده ي حلقه به گوش , نه ناجي فرشته ها
تـو ايـن دو روز زنـدگـي , شبيـه مـن فـراوونـه
يه لحظه چشمات و ببند گذشتن از من آسونه
من عاشقم همين و بس , غصه نداره بي کسي
قشنگي قسمت ماست که ما به هم نمي رسيم
تکيه به شونه هام نكن من از خودت خسته ترم
ولـي هنـوز عـاشقتـم , بــذار بــرم , بــذار بــرم"
مثل نيلوفر ناز ساقه ترد ظريفي دارد.
بيگمان سنگدل است آنکه روا ميدارد
جان اين ساقه نازک را ـ دانسته ـ بيازارد!
در زميني که ضمير من و توست،
از نخستين ديدار هر سخن ،
هر رفتار،
دانه هائي ست که مي افشانيم.
برگ و باريست که مي رويانيم آ ب و خورشيد و نسيمش " مهر " است.
گر بدانگونه که بايست به بار آيد،
زندگي را به دل انگيزترين چهره بيارايد.
آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف،
که تمناي وجودت همه او باشد و بس.
بي نيازت سازد،
از همه چيز و همه کس.
زندگي گرمي دلهاي به هم پيوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست.
در ضميرت اگر اين گل ندميده ست هنوز ،
عطر جان پرور عشق گر به صحراي نهادت نوزيده ست هنوز
دانه ها را بايد از نو کاشت.
آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان خرج مي بايد کرد.
دوست مي بايد داشت!
با نگاهي که در آن شوق بر آرد فرياد
با سلامي که در آن نور ببارد لبخند
دست يکديگر را بفشاريم به مهر
جام دلهامان را مالامال از ياري ،
غمخواري بسپاريم به هم بسرائيم به آواز بلند: _ شادي روي تو !
اي ديده به ديدار تو شاد باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست تازه ،
عطر افشان گلباران باد."
"غمگین و تنها، دخترک زیر نور ماه نشسته بود
امیدی به تولد دوباره اش نبود
با خود گفت کاش ماه دستم را بگیرد
از این خاک رها شوم
فکر تازه ای به ذهنش رسید که:
آسمان می شوم...
آسمان می شوم و
پرنده ها در من پرواز می کنند
ابر ها آرام و بی صدا قدم می زنند
فرشته ها در من خانه خواهند داشت
و روح انسان های بزرگ به سوی من می آیند
من آسمان می شوم
شبها پر از ستاره می شوم
مهربان می شوم می بارم،
گرم می شوم می تابم
من آسمان می شوم
کسی روی کوه بلندی نشسته
غمگین تار می زند
من نگاهش می کنم
او را
و گلها را
و تمام زیبایی ها را
من آسمان می شوم
دیگر خدا مرا دوست می دارد..."
"خدایا اشکهای من آرام و بی صدا می آیند
نمی خواهم صدای گریه های من
دلی را غمگین سازد.
من لبخند می زنم
من اشکهایم را پاک می کنم"
"من که از سکوت گریزان بودم همیشه ...
سالهاست سکوت کرده ام
واینک ترس مرا تکان می دهد
ومن پیوسته به عقب بر می گردم
و از خود این سوال را می پرسم
که آیا من راه را عوضی آمده ام؟؟
دلم گرفته است از این فریبها و نیرنگها
ازین دو روییه مردمان بیهوده گو
از آنها که خدا را پشت یک تکه ابر پنهان کرده و می کنند
و خود را مقدس و خالص می نمایانند
چرا سادگی ها همیشه آخرش باخت است؟؟
چرا قلب ساده من همیشه ساخت و ویران نکرد؟؟
اما ساخته هایش همیشه ویران کردندش؟"

"در سکوت همیشه بامن
فقط زمزمه ایی از تو جاریست
و نیشخند تصویری بر خالی دیوارم
که
تائید نبودن توست..."
"وقتی که دیر بود صدایت کردم
وقتی که دیر بود شنیدم
وقتی که دیر بود آمدم
وقتی که دیر بود دیدم
وقتی نبودی..هنوز زود بود...
و چه دشواربود
تحمل صبر خودم..."
"مهربان همیشگیلطفا همه اهریمنان و شیاطین را از من دورکنمن به تنهایی قدرت جنگیدن با اونها رو ندارماینقدر ظرافت در کارشون هست که حتی نمیشه تشخیص داد...خیلی میگن تو از رگ گردن بما نزدیکتریاما من فکر میکنم شیطان انگیزه ی بیشتری دارهبرای خراب کردن ما،پیش توپس میاد جلوترخیلی نزدیکترخدایا،لطفا!منو با شیطان تنها نزارخدایا بموننروخواهش میکنم...""به دادم برس اي اشك دلم خيلي گرفته
نگو از دوري كي نپرس از چي گرفته
منو دريغ يك خوب به ويروني كشونده
عزيزمه تا وقتي نفس تو سينه مونده
تو اين تنهايي تلخ منو يك عالمه ياد
نشسته روبرويم كسي كه رفته برباد
كسي كه عاشقانه به عشقش پشت پا زد
براي بودن من به خود رنگ فنا زد
چه درديه خدايا نخواستن اما رفتن
براي اون كه سايه ست هميشه رو سر من
كسي كه وقت رفتن دوباره عاشقم كرد
منو آباد كرد و خودش ويرون شد از درد
به دادم برس اي اشك دلم خيلي گرفته
نگو از دوري كي نپرس از چي گرفته
به آتش تن زد و رفت تا من اينجا نسوزم
با رفتنش نرفته تو خونمه هنوزم
هنوز سالار خونه ست پناه منه دستاش
سرم رو شونه هاشه رو گونمه نفسهاش
به دادم برس اي اشك دلم خيلي گرفته
نگو از دوري كي نپرس از چي گرفته"
"بيا با هم عوض کنيم جاي دلامونو يه بار
تا من بشم يه تيکه سنگ تا تو بشي عاشق زار
يه شب با چشم دل من عشقو تماشا بکني
خودت رو هر جوري شده تو دله من جا بکني
تا تو دچار من بشي لحظه شمار من بشي
خواب و حرومت بکنم صيد شکار من بشي
برام يه بازيچه بشي بشم تمومه زندگيت
تا پشت سر بخندم به سادگي و بچگيت
اين در و اون در بزني واسه به من رسيدن
برات يه رويا بشه منو يه لحظه ديدن
ناز دلم رو بکش ياز عشق جوابت بکن
م پر از نياز من بشي غرق عذابت بکنم
تا جون داري گريه کني تا جا داره من بد بشم
هميشه خواهشم کني هميشه دست رد بشم"
"مي نويسم براي تويي كه به اميد يك بار ديدنت زنده ام
پس نازنينم زودتر بيا...
امروز نمي دونم از چي بنويسم به دنبال بهونه اي هستم تا باز هم مثل هميشه از تو بنويسم
ولي هرچه فكر مي كنم بهونه اي به ذهنم خطور نمي كنه
پس بي بهونه مي گم دوستت دارم دلم برات تنگ شده
كاش سرنوشت كمي دست از لجبازي برمي داشت و من باز مي ديدمت
هرچند اگر تمام عمر هم چشمان تو را به نظاره بنشينم براي من كم است
ولي لحظه اي ديدن تو مي تونه دلمو تا مدتي آروم كنه
مي دانم سرنوشت اين بار قصد مغلوب كردن منو داره
ولي فرياد مي زنم كه همه بشنوند اين بار با دفعه قبل فرق داره
مي خوام همه بدونند كه من لذت تنهايي رو به تمام لذت هاي بدون تنهايي خود ترجيح مي دم
و به قول شاعر : تنهايي گرچه كشنده است واسه من خيلي عزيزه
مي خواهم تنهايي ام را تنها با تو قسمت كنم
تويي كه خود اين تنهايي رو به من هديه دادي..."
"تو بگو بهار قشنگه من ميشم بهار تو... تو بگو بمون منم نميرم از کنار تو...
تو بگو
منونميخواي ديگه خسته کردمت...گر چه سخته امّا من دور ميشم از ديار تو...
تو بگو
سرد هوا منم ميشم خورشيد تو...تو بگو که ناميدي من ميشم اميد تو...
تو بگو
دلم گرفته ازهمه دورنگيها... مشکي ميشم مظهر يه رنگي ميشم واسه تو...
تو بگو
خدا کنه بارون بياد از آسمون... به خدا ميگم که گريه کنه براي تو...
اگه غمگين بشي از دستم
ناراحت بشي... ميميرم که تا ابد پاک بشم از خيال تو... کاش تموم نميشد
اين روزا
اين خاطرها... تو ميموندي واسه من منم ميموندم واسه تو"
"هر کسی دوتاست
و خدا یکی بود
و یکی چگونه می توانست باشد
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور
اما کسی نداشت
و خدا آفریدگار بود
و چگونه می توانست نیافریند
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود
و با نبودن چگونه توانستن بود
و خدا بود و با او عدم بود
و عدم گوش نداشت
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم
و حرفهایی است برای نگفتن
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت
درونش از آنها سرشار بود
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد
و خدا بود و عدم
جز خدا هیچ نبود
در نبودن ، نتوانستن بود
با نبودن نتوان بودن
و خدا تنها بود
هر کسی گمشده ای دارد
و خدا گمشده ای داشت . "
.:دکتر علی شریعتی:.
"دوباره دلم گرفته دفترم رو بر مي دارم تا دلتنگي هام رو توش به يادگاري بزارم....
اما ... اين بار با دفعه هاي قبل فرق مي كنه.....
انگار نمي دونم كه از چي دلم گرفته و از كي بايد بنويسم و ازش گلايه كنم
دفترم رو كنار ميزارم و به كنار پنجره مي رم و به قطره هاي بارون كه گونه هاي برگ هارو تر مي كنه نگا
ه مي كنم و به اون 2 تا پرنده كه كنار هم ديگه زير يكي از برگ ها پناه گرفتن
نا خدا گاه ياد تو مي افتم كه چقدر مهربوني تصميم مي گيرم كه از تو بنويسم.....
از خوبي هات ، از محبت هات ....
اما فقط يه جمله توي ذهنم مياد اون هم اين كه :
با اینهمه مهربانی پس چرا تنهام گذاشتی؟؟؟"
"چشم هايم را مي بندم و تو در ذهنم به پرواز در مي آيي
و من هم از شادي ، اوج مي گيرم
من و تو توي آسمان عشقمان به پرواز در مي آييم
دست در دست هم .....
چشم در چشم هم .....
و عشقي كه ما را به پرواز در آورده
يك عشق پاك ....
به پاكي قطره هاي باران
همان باراني كه من و تو هميشه زير آن قدم مي زنيم
توي همان جاده .....
جاده اي كه با گل هاي سرخ معطر است
همان گل هاي سرخي كه هميشه به هم هديه مي دهيم
و همان هديه ....
هديه اي كه هميشه در قلبمان باقي خواهد ماند
هديه اي كه از سوي آفريننده عشق است
همان ....."
"چی می شد دست من و تو همیشه تو دست هم بود
از ما هر چی که می گفتن واسه عاشقی کم بود
کی میگه سرمای بهمن واسه باریدن برفه
ایراد از عشق من و توست که همش اسیر حرفه
نگرانم واسه اون روز که بازم تازه شه داغم
می دونم یه روز نزدیک نمی ای دیگه سراغم"
"خداي من
دوباره قلب خسته ام احساس تنهايي مي كند
دوباره اشك غم مي ريزد
خداوندا .....
دوباره قلبم را نوازش كن
و دوباره گرمي را در قلبم به جريان بيانداز
و دوباره دستهايم را بگير
و بر گونه ام بوسه بزن
وسرم را در آغوش مهربانت قرار بده
و اشك هايم را با دستان مهربانت پاك كن
به پاكي قلبم .....
خدايا ....
دوباره زنده ام كن"
" عشق يعني زهر شيرين بخت تلخ
عشق يعني خواستن له له زدن
عشق يعني سوختن پر پر زدن
عشق يعني جام لبريز از شراب
عشق يعني تشنگي يعني سراب
عشق يعني لايق مريم شدن
عشق يعني با خدا همدم شدن
عشق يعني لحظه هاي بي قرار"
"قفس داران سکوتم را شکستند ..... دل دائم صبورم را شکستند
به جرم پا به پاي عشق رفتن ..... پرو بال عبورم را شکستند
مرا از خلوتم بيرون کشيدند ..... چه بي پروا حضورم را شکستند
تمنا در نگاهم موج مي زد ..... ولي روياي دورم را شکستند"

"روي برگهاي زرد پاييزي کوچه قدم و با هر قدم اشکي به
خاطر گذشته ي از دست داده ام فرو مي ريختم تنها قلب شکسته ام
مي دانست چه غمي دارم هر گاه به ياد مي آورم که چگونه من را شکستند
آتش درونم بر پا مي شود و من بر خلاف آن چه که دورنم است
ساکت و آرام به حرکت ادامه مي دهم من آن برگ پاييزي بودم
که از درخت جدا شد و حتي باغبان هم به من نگاه نکرد
من آن پرستوي شکسته بالي بودم که از کوچ پرستوها عقب ماندم
اينک در سرماي زمستان تنهاي تنها براي بال شکسته ام"

"از چه بگويم؟
از تنهايي ام؟
از اينکه با يک قلب شکسته به آسمان نگاه مي کنم
و از خداي عاشقان مي خواهم که تو را سلامت نگه دارد؟
به آيينه ي چشمانم نگاه کن و رقص ا شک را درآن ببين....
ا شک ا شک ا شک.
مرحبا
ا شک که لحظه اي تنهايم نگذاشت.
وقتي هيچ قاصدکي از جانب تو بر لب
پنجره ي اتاقم ننشست،
من در خود شکستم اما تو صداي شکستنم را
نشنيدي.
در کجا بخوانمت
در کدام ديار تو را جستجو کنم و در کنار کدام
ستاره قرار گيرم تا تو را ببينم؟
آه!
امان از دل.
نازنينم بدان و آگاه باش که
هر کجا باشي دلم روانه ي توست.....
مي دانستم روزهاي با تو بودن در گذر است
اما نمي خواستم باور کنم که روزهاي بي تو بودن هم
خواهند آمد.
تو به
من مي گويي :
بي دليل خودت را اذيت و ناراحت نکن در حالي که نمي داني
غصه ي بي تو بودن بزرگترين دليل براي احساس دلتنگي کردن من است.
آشفته ام آشفته.
تنهايم تنهايِ تنها،
تنهايي بهتر از هر کس ديگر مرا مي شناسد.
با تنهايي آشنا ترينم اما تو......
تو صدايم کن که تنها هستم.
اگر به نظر تو
تمام حرفهاي من بهانه ست حق با توست
آخه همه اش بهانه ست يه بهانه ي عاشقونه........
تو حق انتخاب داري اما حق نداشتي وقتي مرا دوست نداشتي اين موضوع را
از من پنهان کني.
آري از تو گِله دارم.
حالا با خود مي گويم
حتما تو آن روزها با خودت مي گفتي:
مي توان او را
عاشق کرد بي آنکه او را دوست داشت .
ساده لوحي ام را باش؛
هر کسي مي آيد با خود مي انديشم اين يکي شايد تو باشي.......
خوش به حال اون کسي که براي تو از همه بهتره .
کاش مي دانستم چه کسي قلب تو رو دزديد......
من قلبم را ميان دستان تو جا گذا شته ام
و نگاهم را در اميد باز آمدنت.
بيشتر از هميشه دوستت دارم"
"روح من اسیر زمان است و تو تشنه ی تجربه های تازه
من تاب تحمل ندارم و تو تاب ماندن
هرآنچه بین ما می گذرد گرفتار عادتی روزمره است
اشتیاق را دیگر به فراموشی سپرده ای
بادهای بهاری هم که دیگر نخواهند وزید
این تابستان هم بی خاطره ی تو گذشت
نگرانم
به عکست که نگاه می کنم
هر روز کمرنگ تر از دیروز به صورت خسته ی من لبخند می زنی
کاش کمی دلت برای من تنگ می شد."
اوني که بود تو بودي،اوني که تو قلب تو نبود من بودم.
يکي داشت، يکي نداشت!
اوني که داشت تو بودي ، اوني که غير تو کسي رو نداشت من بودم.
يکي خواست، يکي نخواست !
اوني که خواست تو بودي، اوني که نخواست از تو جدا شه من بودم.
يکي گفت ، يکي نگفت:
اوني که گفت تو بودي ، اوني که دوست دارم رو به غير تو نگفت من بودم.
يکي موند ........يکي رفت....................!
برگرد............................ "
غرق در حسرتی ناگزیر
غرق در تنهایی ام با وسعت کویر
آری! تنها نشسته ام
اکنون گسسته ام
در خود شکسته ام
گویی...
- نه!
خسته ام...
و در این وحشت هراس انگیز...
اندوهناک چشم دوخته ام به خطوط مبهم یکدستی
که بی اعتنا مرا به دوردستی آشفته نزدیک می کنند...
و وحشتم را می افزایند،
زمان های درد خوب می دانم
پشتم خالی ست
و با این همه نگاه هولناک که تنهاییم را به رخم می کشند،
کجا نهفته اند آن چشم های پر ابهت و عمیق آشنا...؟!
کجا نشسته اند آن لبخندهای مهربان و حامی...؟!
کجا شکسته است آرامش،یادت هست...؟!
به کدامین سکوت گریخته ای که صدایم را نمی شنوی؟
ترس وجودم را فرا گرفته...
نگاهم معلق مانده است در میان ِ آدمها!
زخم هایم را التیامی نیست
دست تمنایم را جوابی نیست
آه! رویاهایم را نیز پایانی نیست
اشک هایم پر بهانه می بارند
و امیدی برای توقفشان نمی روید...
آیا در این سکوت کسی می شنود
قهقهه ی دردهایم را...؟!
که خسته ام...خسته
گسسته ام...شکسته ام...شکسته
نمی دانم چگونه رانده شدن به یکباره این همه آسان شد؟!
اشک چگونه این همه غالب شد؟چگونه غرور این همه رسوا شد...؟!
تنها مانده ام...تنها
این انفجار ، این سقوط ، این دل تنگ ...
این بار از همیشه سنگین تر است،بار تنهاییم...
من چه کنم تنها؟ تنهایم مگذار...
بی تو خواهم پوسید...
می نویسم برایت...برای تو!
تویی که در تقدیم آرامش به پسري شاد و سرخوش
همواره آرام ترین و بی همتا بوده ای...
تویی که همیشه در رویاهایم حاضر بودی
تویی که غروبت را نظاره گر شدم نگران آن روز
تویی که بی دلیل محکوم شدی و رفتی
اما...افسوس که تو...همین توی بی همتای من،
هرگز ندیدی چگونه بی گناه محبوس شد نگاه سرگردانم به ابد...
و هرگز پاسخی نشنیدم آن گاه که
غریبانه صدایم شکافته شد نا محسوس که.....ن ر و !
تو آسوده باش با خدایت در آن ابدیت ِ گسترده
تا چشمان خسته ی مه آلود
و هراس بی انکار آشکار بی کسی ام را نبینی
که دستان ِ سردم،عذاب ِ نبودنت،روح ناآرامم را نبینی
که این دور افتاده از عشق و محبت و آرامش را نبینی
که سرزنش سرشار از محبتت را نبینم...
نمی خواهم نبودنت را باور کنم
اما این بخشی از ترسی ست که آرام غالب می شود...
بارها از این دره عبور کرده ام
و اکنون نمی دانم چگونه چرا اینقدر غریب است...؟!
و نمی خواهم بدانم ارزشی دارد یا نه!
حکمتش چه بوده است یا قضا و قدر چه خواسته است!
اکنون این مهم است
لغات خاک خورده ی زنگار گرفته ام ،
اکنون سخت تو را دور می نماید...
و مرا آشفته ، بی کس و شکسته!!!!!"
و چه سهل از کنارم عبور میکنی!! که من دیگر رویای بدون تو نمی بینم !!
اما تو لحظه به لحظه و قدم به قدم خود را اهسته اهسته از رویای تازه پا گرفته ام بیرون میکشی...
از چه می ترسی... با چه در جنگی... از چه می گریزی...
چطور است که در شیرین زبانی کردن دلبری میکنی اما از شریک شدن در رویا هایم فراری هستی.!
نمی فهمم تو را..."
"آینه پرسید که چرا دیر کرده است؟
نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟
خندیدم وگفتم:اوفقط اسیرمن است !!!
تنها دقایقی چند تاخیرکرده است!!!
گفتم:امروزهوا سرد بوده است،
شاید موعد قرار تغییر کرده است!!!
خندید به سادگیم آینه وگفت:
احساس پاک تو را زنجیر کرده است!!!
گفتم ازعشق من چنین سخن مگوی.....!!!
گفت:خوابی!!!
سالها دیر کرده است!!!
در آیینه به خود نگاه میکنم،
عشق اوعجیب مرا پیرکرده است.
راست گفت آیینه:که...
منتظر نباش..........
اوبرای همیشه دیر کرده است!!!"
"منتظر لحظه اي هستم که دستانت را بگيرم و در چشمانت خيره شوم و دوستت دارم را بر لبانم جاري کنم.
منتظر لحظه اي هستم که در کنارت بنشينم و سر روي شانه هايت بگذارم.از عشق تو و از داشتن تو اشک شوق بريزم.
منتظر لحظه اي هستم،لحظه اي مقدس،منتظر لحظه ي پيوند که تو را در آغوش بگيرم و بوسه اي از سر عشق تقديم تو کنم.
و با تمام وجودم عشقم و قلبم را به تو هديه کنم.آري من منتظرم،منتظر لحظه اي پاک و مقدس،که به تو بگويم هستي ام،هم نفسم،مونس شب هاي بي قراري ام،من دوستت دارم.
و عشقم و وجودم را به تو تقديم کنم.
آري من عاشق تو ام و عاشقانه تو را مي پرستم."
"عمر رفته، راه بسته، غنچه اي زرد و شكسته
سایه شب، برکه شور، من و این پاهای خسته
تو و تنهایی و وحشت، من و درد و غم و محنت
یه بغل دلواپسی ها، میون دلم نشسته
قصه غم، غربت تو، ترس از این بی کسی ها
روزگار بی وفایی، یه هوا عهد شکسته
این تموم قصه هامه، همه دار و ندارم
می دونم تو هم می دونی، که جونم به جونت بسته
پس بیا غم و رها کن، موندنی ها رو صدا کن
تو بخوای با هم می چینیم، گل سرخ دسته به دسته
نا امیدی خود مرگه، روز خوشبختی رسیده
آخر خوب و ببینیم، شب دلتنگی گذشته"
"خداوندا ، خداوندا تو هم يکبار عاشق شو
و بر گير از لب ميگون ياري بوس اشک آلود
تو هم در انتظار دلبري با ترس و لرز و بيم
سر آن کوچه يک ساعت بمان غمناک و اشک آلود
که از درد من و راز درون من خبر گردي
تو هم چون من به رسوايي ميان ده سمر گردي
وفا داري کن و جور و جفايش را تحمل کن
چنان خو کن به او تا هستي تو جمله او گردد
و بعد در آغوش رقيبي مست و بي پروا
تماشا کن که تا بهتر بداني حالت مارا
خداوندا تو هرگز نامه معشوقه اي خواندي
که بنويسد تويي دينم تويي جسمم تويي جانم
ولي فردا همان فردا که آغاز جدايي هاست
بگويد کن فراموشم نميخواهم پشيمانم
و تو مانند مرغ نيم بسمل پر زني بر خاک
و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پيکر افلاک
خداوندا ، تو يک شب تيشه مردانگي بردار
و از ريشه بر افکن اين درخت عشق و مستي را
و خواهي ديد با محو کلام دوستت دارم
تو خواهي داد بر باد فنا بنياد هستي را
وز آن پس هر دلي را کردي از عشق بتي دلشاد
به درس وفا هم در کنار عشق خواهي داد"
"رفتی میان حاله ای از دود گم شدی
با قصه غریب و غم الود گم شدی
عاشقترین مسافر خورشید بودی آه
در جاده های یک شب مسدود گم شدی
بر متن سرخ رنگ افق چون پرنده ای
در پهنه غروب غم الود گم شدی
با خنده های یخ زده گفتند اهل شهر
انگار سهم عشق تو این بود گم شدی"
"تو که دستت به نوشتن آشناست
دلت از جنس دل خسته ی ماست
دل دریا رو نوشتی، همه دنیا رو نوشتی، دل ما رو بنویس
تو که دستت به نوشتن آشناست
دلت از جنس دل خسته ی ماست
دل دریا رو نوشتی، همه دنیا رو نوشتی، دل ما رو بنویس
بنویس هر چه که ما رو به سر اومد
بد قصه ها گذشت و بدتر اومد
بگو از ما که به زندگی دچاریم
لحظه ها رو می کشیم نمی شماریم
بنویس از ما که در حال فراریم
توی این پاییز بد فکر بهاریم
دل دریا رو نوشتی ،همه دنیا رو نوشتی، دل ما رو بنویس
دست من خسته شد از بس که نوشتم
پای من آبله زد بس که دویدم
تو اگر رسیده ای ما رو خبر کن
چرا اونجا که تویی من نرسیدم
تو که از شکنجه زار شب گذشتی
از غبار بی سوارشب گذشتی
تو که عشقو با نگاه تازه دیدی
س بادبان به سینه ی دریا کشیدی
دل دریا رو نوشتی، همه دنیا رو نوشتی، دل ما رو بنویس
بنویس از ما که عشقو نشناختیم
حرف خالی زدیم و قافیه باختیم
بگو از ما که تو خونمون غریبیم
لحظه لحظه در فراز و فریبیم
بگو از ما..."
"روز تازه ای آغاز شده است
انتظار زیادی کشیدم
تا معجزه ای رخ بدهد
همه می گفتند قوی باش
استقمات کن و اشک نریز
در ظلمات و لحظات خوش
رسیده بودم
تصور می کردم دنیا را در اختیار دارم
اما در انتظار تو بودم
حالا سکوت کن
نوری در آسمان می بینم
که نورش چشمانم را خیره می کند
باور نمی کنم
فرشته ای با عشق مرا لمس کرده است
بگذار باران بیاید و اشک هایم را فروبشوید
بگذار روحم را پر کند و هراس هایم را غرقه سازد
بگذار دیوار ها را از هم بدرد به امید خورشیدی تازه ی تازه
انجا که در گذشته تاریکی بود اکنون نور هست
آن جا که در گذشته درد بود اکنون لذت است
آن جا که ضعف بود توانم را بازیافتم
همه ی این ها در چشمان سرخ یک دختر رخ داد"
"نامه اگر دریافت کنید ممکن است بفهمید نویسنده ی نامه اشک ریخته است. اگر کاغذتان آب خورده باشد یا زمان زیادی جای دست رویش مانده باشد متوجه می شوید چقدر نوشتن این نامه برای نویسنده اش سخت بوده است و چقدر دچار تاثرش کرده است اما اگر او بر فرض محال یک روزی هم این پست را بخواند هرگز نخواهد فهمید با یاد آوری خاطره ی آن یک شب در این روز پاییزی دل گیر بر من چه گذشته است...
و من هم از همین می ترسم و غصه می خورم.
هیچ می دانی اینجا کسی هست که زندگی اش لنگ یک لبخند توست. دوست دارم اعترافی بکنم که چون به تو مربوط است حق داری بدانی. من عاشق شده ام و خیلی هم خراباتی عاشق شده ام. به همان ترتیبی که حافظ و سعدی نوشته اند. مثل زنی که یک رزوی به خودش سر می زند می بیند اه انگار باردار است من هم یک روز متوجه شدم انگار خیلی بیش تر از حد معمولی یک انسان به یک انسان خاطرخواهت شده ام. می خواهی بپذیر می خواهی نپذیر. فروتن تر از آنم که بخواهم مرا بخواهی. فقط از عشقم آگاه باش و بعد از آن:
هرچه آن خسرو کند شیرین بود."
هراسی نیست ما دل و دیده سپرد یم به طوفان بلا
"عزیزم یک گذرکوتاه از بن بست های سرگشتگی. لااقل از مثل هیچ کس......هر عابر غریبه یاآشنا
خواهد گفت که با آدم های آمده و نیامده این دنیا کم کم در کارنامه این زندگی سراسر نشیب و فراز
مهر و دوری نزده اند. امتحان ها را باید گرفت یا باید داد. اما افسوس آن کسی که دیروز عاشقانه
برگه ام را تا نقطه آخر با دقت تصیح میکرد نمی دانم چرا گذارا نمره ام را با مداد سیاه پایین برگه
می نویسد و دیگر هیچ.
نمی دانم چرا امروز قصه های که تلخ است ولی حقیقت است. نمی دانم چرا کسی که با احساسش
دست نخورده ترین شیشه های دور دست رویاهای دلم را لرزند و مرا به جرم برتری احساس بر عقل
متهم می کند.
نمی دانم چرا کسی که خودش در پاسخ نامه ای که تمام ملاک زیبایی زندگیم شد.
حسادتش را برای رسیدن قشنگ ترین بهانه دانست. حالا عاقلانه از حسادت ناشی از عشق من ایراد
می گیرد.
چرا همه چیز اولش خوب است. گیلاس اولش خوب است. عشق اولش خوب است وزندگی هم اولش
خوب است. هر گز دلت نمی خواهد بزرگ شوی تا بدانی و بفهمی. تمام آرزوی بودانت. مادنت. خواندنت به خاطر تولدی بود که نه تولد تو بود نه روز تولد من. شاید روز آغاز هر دویمان باشد.
من دوست دارم نه مثل مجنون نه مثل لیلی یعنی نه مثل آنها با جهت یابی علت اسطوره شدن.
دوست دارم مثل خودم تنها مثل خودم تا هر وقت که بخواهی.
مراقب چیزهای که شکستند و کاریشان هم نمی شود کرد مباش."
مراقب آنهایی که هنوز هم می شود مانع شکستان شد باش
"خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما مجبور باشی لبخند بزنی ...
خيلي سخته که از عزيزترين کست بخوای که فراموشت کنه
خيلی سخته بخوای در آغوشش آرام گيری اما مجبور باشی جواب سلامشم ندی
خيلي سخته که راهی را که قدم به قدم با او پيمودی با چشمان بسته و تر بتنهايي گذر کنی
خيلی سخته که خاطرات با او بودن هايت را با اشک چشم کمرنگ کنی ...
خيلی سخته که او چيزهايی را باور دارد که واقعيت ندارد وتو نتواني برايش ثابت کنی
خيلی سخته که او تورا به بازی ديگری دعوت کند و تو خسته تر از آن باشی که ادامه دهی ....
خيلی سخته وجودت پراز تمنای ديدار باشد ولی نتوانی حتی به تلفن هايش جواب دهی
و خيلی زجر آوره که تمام وجودت او را صدا زند اما مجبور باشی به او بگويی ازت متنفرم ....
خيلی سخته وجودت پر ازنياز باشه ولی بهش بگی خداحافظ"
"دیدی چه زیبا غرورم را شکست ؟
و چه عاشقانه نیازهایم را لگدمال کرد !
شنیدی که چگونه بیصدا قلبم شکست؟
دیدی چه آسان از وفاداریم گذشت ؟
چه آرام ازاین طوفان گذشت!
مرا به که فروخت ؟
به ارزَنی ، به ارزانی !
اینگونه بود رمز اشک بی پناهم ...."
"به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی ! رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه
و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ... تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ... تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ... و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ... افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم ! من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ... کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم ! کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ... کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ... رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!! که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!! ترانه هایی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی ! گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید ! ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود ! بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی ! اعتنا نکردی به حرمت ترانه هایی که تنها سهم من از چشمانت بود ! به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !"
خدانگهدار ... خدانگهدار ...
"غصه نخور ...مهم نیست... تو عصری که عشق رو با الف بنویسن ، بهتر از این هم نمی شه...
راستی همیشه معتقد بودم اون دسته از آدمایی که واسه زدن حرف دلشون ، نامه می نویسن مختصری عاشقترن...!
قرار نبود ... اگه کسی خیالش از وفاداری و عشق اون یکی راحت بشه ، گنجشکای بی پناه احساس اونو با تیر کمون بی تفاوتی نشونه بگیره !
قرار نبود... عشق هم مثل میوه و گل و تابستون وقتی اولشه و تازه ست .... قشنگ باشه !
قرار نبود... هر کی واسه ستاره ی خودش آسمون صاف بخواد !
قرار نبود... هر کی سرش گرم شد ، دلش رو هم سرگرم کنه !
قرار نبود... تو زندگیمون قراری باشه که قرارمون نبوده !
بازم بگذریم...."
"راستش خیلی حرفا دارم که می خوام برات بگم...اما نمی دونم چرا نمی تونم ... شاید چون می ترسم از اینکه اگه به زبون بیارم ...از قشنگیش بیفته !
می ترسم با کلمات نتونم خوب بیانش کنم...راستش دلم می خواد همه کار واست انجام بدم...همه کاری... اما انگار نمی تونم !
ولی یه روز بالاخره...کلبه ی خوشبختیه تو رو با گلای شوقم فرش می کنم... اگه سرنوشت بزاره !
برات سایبونی می سازم...از جنس پناه خدای چکاوکا... اگه روزگار اجازه بده !
باور کن دوست دارم همیشه زیباترین لحظه هامو به پای ساده ترین دقایقت بریزم... اما نمی دونم چرا گاهی نمی شه !
عزیزم... می دونی ...هیچ وقت دوست نداشتم بزارم سرنوشت خودش اتفاقای قشنگ و نیلوفریه زندگیم رو خط خطی کنه !.......... اما انگار داره کارشو می کنه !!!
می خوام جلوشو بگیرم...نمی تونم ...کمکم کن ...
می ترسم.... تنهام نذاری عزیز
همدلم دلم تنگه...برای خودم...برای تو...برای زندگیمون... برای خوشبختی... دلم بدجور تنگ شده...برای هر دومون !
و گاهی دلم خیلی می گیره.... برای خودم... فقط برای خودم !
می ترسم نتونم اون طوری که هستم...باشم... اون طوری که باید باشم بمونم...!
باور کن منم دوست دارم عین شما باشم...یاد بگیرم فراموش کنم...یا لااقل تحمل کنم...نمی دونم ...چیزی شبیه به صبر ...همونی که خدا به به همه داده و انگاری من بی نصیب موندم !
عزیزم منم دوست دارم بیشتر از عاشق بازی های دیروزمون با تو باشم...اما انگار کاریش نمی شه کرد ...این احساس لعنتی هر چند وقت یه بار سیمای اعصابمو به هم می ریزه و ....
این احساس لعنتی هست که هنوز با وجود تمام رنجش ها و دردهاش تو قلبم حکمرانی می کنه ...و بعد از اینهمه سال زندگی فکر کنم تا ابد تو قلبم.. حرف حرفه اونه !........... حرف احساس !!!
اما تو انگار هنوز باور نکردی من یه فرق عجیب با همه ی آدمای این دنیا دارم...
من همیشه دلواپس همه چیزم...بی دلیل یا با دلیل !!!
دلواپسم...نگرانم... نگران فردایی که هنوز نیومده !
عزیز مهربونم ... دل من ... باور کن مدتهاست که هر چی می گذره بی بهونه بیشتر دوستت دارم...اما انگار دارم ازت فاصله می گیرم ... نمی دونم چرا !!!
مهربانم... من همون عاشق روزای اولم با این تفاوت که حالا بیشتر می خوامت ...
باور کن هیچ وقت نخواستم و نمی خوام به قدر پلک بر هم زدن یه پروانه از من برنجی... می خوام بدونی ...من لیلاترین دیوونه ات بودم وچه بخوایی چه نخوایی.... دوستت داشتم و دارم !
بزار اعتراف کنم ...وقتی تو نیستی همه غریبه ان ...
وقتی تو نیستی هیچی آرومم نمی کنه..هیچی !!!
کمکم کن تا زندگی کنم ...کمکم کن ....
این روزا خیلی بهت احتیاج دارم ...خیلی بیشتر از قبل !
با عاشق ترین لهجه ای که تنها یک لیلای با وفا زیر سایه ی محبتای پاک مجنون یاد گرفته .......
هزار با می گم....
دوستت دارم عزیزم"
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو
نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي
چه ناشكيباست...."