تبليغاتX
< < آموزش قالب كدجاوا> > .::نامه هایی به فرشته ی نگهبانم::.
به سایه ها دل نبندید
"يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

 بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».
 
 يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابدبهش لبخند بزنم

و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».

يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد

تو هم بيا.آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». 

 بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».

يه روز تو نامه‌ش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟من اينجا خيلي تنهام».

براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».

يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه مي‌دوني؟      

اينجا خيلي تنهام». 

براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي خوشحالم و چيزي که بيشتر خوشحالم مي کنه

اينه که نمی دونه که من هنوز خیلی تنهام. "

+ نامه اي در  Mon 22 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"قرار بود فقط بي قرار من باشي وروزهاي مبادا كنار من باشي

قرار بود كه مهتاب من شوي نه فقط شبي ستاره ي دنباله دار من باشي

كه هر ستاره ي دنباله دار رفتني است

خيال مي كردم ماندگار من باشي سر قرار نبودي خمار برگشتم

قرار بود كه چشم انتظار من باشي

 تو دست هاي خودت را به دست هاي كسي...

بدون اينكه كمي شرمسار من باشي

 چرا ؟

چرا ؟ مرا به امان خدا رها كردي؟؟؟؟؟!!!

به جاي اينكه خداوندگار من باشي......!!!؟؟؟"

+ نامه اي در  Mon 22 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"گاهی که از تو دور می افتم به تمام ابراهایی که بالای سرت راه می روند حسودیم می شود.

انوقت ارزو می کنم کاش ابر کبودی بودم که تو بخاطر باران دوستش داری .

گاهی که دیدنت محال می شود به ستاره ها چشم می دوزم که مرا به یاد برق نگاهت می اندازند و از ماه و خورشید می پرسم در چه روزی متولد شدند.

وقتی نیستی روحم رود سرگردانی است که احوال تورا از همه ی دریاها می پرسد  موج هایی که حتی یکبار تورا دیده اند هرگز به سکوت و ساحل نمی اندیشند.

پیراهنم از تو خوشبخت تر است چون اولین کسی است که نام تورا از صدای تاپ تاپ قلبم می شنود.

چه کاروان چه قطار چه پرنده های اهنین هرچه مرا به سوی تو بیاورد و فاصله مارا کم کند دوست داشتنی

است .

مهم نیست  اگر حتی همه راه را درخواب باشم ...."

+ نامه اي در  Mon 22 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"گاهی که از تو دور می افتم به تمام ابراهایی که بالای سرت راه می روند حسودیم می شود.

انوقت ارزو می کنم کاش ابر کبودی بودم که تو بخاطر باران دوستش داری .

گاهی که دیدنت محال می شود به ستاره ها چشم می دوزم که مرا به یاد برق نگاهت می اندازند و از ماه و خورشید می پرسم در چه روزی متولد شدند.

وقتی نیستی روحم رود سرگردانی است که احوال تورا از همه ی دریاها می پرسد  موج هایی که حتی یکبار تورا دیده اند هرگز به سکوت و ساحل نمی اندیشند.

پیراهنم از تو خوشبخت تر است چون اولین کسی است که نام تورا از صدای تاپ تاپ قلبم می شنود.

چه کاروان چه قطار چه پرنده های اهنین هرچه مرا به سوی تو بیاورد و فاصله مارا کم کند دوست داشتنی

است .

مهم نیست  اگر حتی همه راه را درخواب باشم ...."

+ نامه اي در  Mon 22 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"فریاد زدم  اما ...

                        صدایم را نشنیدی

گریه کردم  اما ...

                         اشکهایم را ندیدی

دردل کردم اما ...

                       حرفهایم را نشنیدی

نگاهت کردم  اما ...     

                   فضای نگاهم را نفهمیدی

به سویت دویدم ...

                  اما .....

                                   اما....!!!

حتی صدای پایم را نشنیدی

افسوس  که  تو قصد جدایی کرده بودی خیال  بی وفایی کرده  بودی

  چرا..؟؟

                 چرا....؟؟؟

 با این دل خوش باور من  زمانی اشنایی کرده بودی

                                                         کاش ای تنها امید زندگانی

                                                                   می توانستم فراموشت کنم .......!!!!؟؟؟ "

+ نامه اي در  Mon 22 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

  "  چقدر دوسِت دارم، قشنگم.
         منم همین‌طور، خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر می‌کنی دوستت دارم.

         نمی‌دونم چطوری بگم از این‌که پیش منی چقدر خوشحالم.

         عزیزم! من فقط مال توام. تا هر وقت که بخوای پیشت می‌مونم. 

         اممم.ا.. می‌خوام یه چیزی بگم...

         چی؟

         نمی‌دونم چطور بگم...

         بگو عزیز دلم. هر چی دلت می‌خواد بگو.

         ما الان مال همیم دیگه. آره؟ یعنی می‌خوام بگم الان ما به هم رسیدیم، آره؟

         آره. خیلی قشنگه. نه؟

         می‌خوام این رو بگم حالا که به‌هم رسیدیم...

         چی می‌خوای بگی؟

         می‌خوام بگم حالا که این‌قدر دوسَم داری، پس اجازه بده با یکی دیگه هم تجربه کنم. چی می‌گن؟ این اضطراب رو... این دلواپسی رو... این چی می‌شه چی نمی‌شه تو عشق رو. می‌فهمی که چی می‌گم؟

         فکر کنم...

         یعنی می‌شه؟ می‌خوام بگم می‌تونم؟

         فکر کنم آره... آره... می‌تونی... می‌تونی....

         تو خیلی خوبی. خیلی دوسِت دارم.

         می‌دونم. پس اگه اشكالی نداره، بهتره كه دیگه هم‌دیگه رو نبینیم.

         موافقم. خیلی دوسِت دارم عزیزم. همیشه تو یادم می‌مونی.

         خب پس لطفن گم شو."

+ نامه اي در  Mon 22 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"همه ما سرگردان هستیم و نمیدانیم از کجا آمده ایم و به کجا میرویم .

ما هنوز کانون حقیقی خود را نیافته ایم .

در پناه آن کانون است که قلب دردمندمان آسایش می یابد .

در آن کانون خدا حضور دارد .

به خود بگوئیم : خداوند پناهگاه ماست .

این حقیقت را بارها تکرار کنیم تا در اندیشه وشعورمان شکل گیرد و در

اعماق ضمیر ناخود آگاهمان جای گیرد .

آنگاه سرگردانی هایمان به پایان خواهد رسید و سفر حقیقی مان به

شهر عشق آنجا که خداوند سکنی دارد آغاز میشود .

خداوندی که یگانه همدم ویار ماست ."

+ نامه اي در  Mon 22 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"همیشه از گرمای وجودش احساس امنیت می کردم اما هیچ

 

وقت بهش نزدیک نمی شدم. با این که بهش احتیاج داشتم,

 

خیلی ازش می ترسیدم. تا این که یک روز زندگیمو خاکستر کرد

 

اما هنوز هم تو زندگیم جا داره چون من عاشق سرخی شعله

 

ها و شرور بودنش هستم. "

+ نامه اي در  Mon 22 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

من هنوز عاشقتم:

"مي نويسم براي تو اي كه از من دور شده اي بخوان

و باور كن. هم براي تو مي نويسم هم براي قلبم. تعجب

نكن كه ديگه واسه چي به قلبم آخه قلب من هميشه

با توست اول تو اي دل من بس است ديگر تا كي دلخوشي

با جملاتي چون به عشق تو اسيرم براي تو مي ميرم

هرگز نرود ياد تو از دل من مگر آنروز كه در خاك

شود منزل من و.... نه ديگر اين جملات نمي تواند مرحمي

باشد بر دل زخم خورده ام. جملاتي كه در نگاه اول پر از

احساس ولي در باطن .... و اينك تو اي نامهربان:شبها

چشم هايت براي من مي گريست و روزها منتظر نگاه من

( واسه جور شدنش اين تيكه رو گفتم ) ولي امروز فقط

براي فريب دادن بيدار مي شوند ابروانت چون كمندي بود

ولي امروز فقط براي ساز مخالف زدن به كار مي رود

لبانت هميشه آهنگ عشق سر مي دادولي امروز نغمه ي

جدائي قلبت را نگو كه خانه ي عشق بود مهربان بود

پر از مهروصفاولي امروز تكه سنگي بيش نيست دستانت

كه در سردترين لحظاتم تنها اميد دهنده و گرمابخش

وجودم بود امروز در سرد ترين لحظاتم يادم نمي كند

چه رسد.....نه ديگر امروز نه ترانه اي مي خواهم نه

شاخه گلي براي دلخوشيم آخه عشق كه تو اين زمونه

معنايي نداره نه ديگه نمي خواهم از من كدن التماس يا

كه توصيف كنندمرا همچون گل ياس.....

نه ديگر عاشق شدن كار بيهوده اي است نه ديگر عاشق

نمي شوم ساده ام ديوانه نمي شوم ديوانه شدم ليلي نمي شوم

ليلي شوم مجنون نمي خواهم . ولي نميدانم چرا نمي شود عاشق

نشد. به هر حال نوشتم و در پايان مي نويم اي كه خواندي

حرفهاي دلم را من هنوز عاشقتــــــــــــــم.........

هنوز عاشقتـــــم... "

+ نامه اي در  Mon 22 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"تو را به آسمان می‌دهم

اگر خواست به من ببخشدت

            اگر نه

خورشید روزهای خاکستری‌اش شو...

 

تو را به شب می‌دهم

اگر خواست به من ببخشدت

           اگر نه

 ماهِ گاههاي تارش شو ...

 

تو را به کاج باغچه می‌دهم

اگر خواست به من ببخشدت

             اگر نه

گنجشک شاخه‌هايش شو ...

 

تو را به خدا می‌دهم

اگر خواست فرشته ی زمینی‌اش شو

          اگر نه

  برای من شو ....... "

+ نامه اي در  Mon 22 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

:تمام دلم دوستت دارد

 

تمام تنم خواستار توست

 

بيا‌ و به چشمم قدم گذار

 

كه‌ اين همه در انتظار توست

 

چه خوب و چه خوبي‌ ، چه نازنين‌

 

تو خوب‌تريني‌ تو بهترين

 

چه بخت بلندي‌ست يار‌ او

 

كسي‌ كه‌ شبي‌ در كنار‌ توست.

 

نظر نه به سود و زيان‌ كنم‌

 

هر آن‌چه تو بگويي‌ آن كنم‌.

 

بگو كه‌ بمان، يا بگو بمير‌

 

اراده‌ي من اختيار‌ توست.

 

به گوشه‌ي چشمي‌ نگاه كن‌

 

ببين‌ چه به پايت‌ فكنده‌ام

 

مگر به نظر كيميا‌ شود،

 

دلي‌ كه‌ اين چنين خاكسار‌ توست.

 

خَموشي‌ شب‌هاي سرد من

 

چرا نشود پُر‌ زِ‌شور‌عشق

 

كه‌ لغزش آن دست‌هاي گرم

 

به سينه‌ي من يادگار‌ توست.

 

زِميوه‌ي ممنوعه حيف‌ و حيف‌

 

كه‌ ماند و به غفلت تباه شد.

 

و گرنه تو را من بفريفتم‌،

 

كه‌ سابقه‌يي در تبار توست.

 

چنين كه‌ مَلنگم‌، چنين كه‌ مست

 

كه‌ بُرده‌ حواس مرا  زِدست‌؟

 

بدين‌ همه جلدي‌ و چابكي‌

 

غلط نكنم‌، كار‌ كارِتوست‌.

 

به دار وندارم‌ نگاه نكن‌،

 

كه‌ هيچ‌ به جز عاشقي‌ نماند.‌

 

تمام وجودم‌ همين دل است،‌

 

تمام‌ دلم بي‌قرار‌ تو است."

+ نامه اي در  Sun 21 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان

          اما به قدر فهم تو کوچک می شود

                  و به قدر نیاز تو فرود می آید

                              و به قدر ایمان تو کارگشا می شود . . .

 

یتیمان را پدر می شود و مادر

محتاجان برادری را برادر می شود

عقیمان را طفل می شود

نا امیدان را امید می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را . . .

 

به شرط اعتقاد ٬

           به شرط پاکی دل ٬

                      به شرط طهارت روح ٬

                                   به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

 

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

          و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

                  و زبان هایتان را از هر آلودگی در بازار

                            و بپرهیزید از ناجوانمردی ها ٬ ناراستی ها ٬ نامردمی ها . . .

 

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه

بر سفره شما با کاسه ایی خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند . . .

 

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود ؟  "

+ نامه اي در  Sun 21 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"بسیار هستند آدمیانی که در فراسوی عشق قدم نهاده اند . آنجا صدای مرا با

بی صدایی و نگاه مرا با بی نگاهی و اراده مرا با بی ارادگی دریافت می کنند .

دریای محبت و عشق را پشت سر نهاده و در هستی بیکران و بی نهایتم غرق اند

و موجود یکتای ازلی هستند .

هستی عشق ٬ بیکران است . اما در بی نهایتم و آرامش اقیانوس عشق فقط  در

آرامش اقیانوس بی نهایت یگانگی است .

پس این برای شما سنگین است که درک کنید که باید فراتر از عشق بروید . چون

خلقتم را بر پایه عشق بنا نهاده ام و شما مخلوقاتم را در آن غرق کرده .

من فراتر از وسعت و خود وسعت فراتر از مکان و خود مکان و فراتر از زمان و خود زمان

و فراتر از یگانگی و خود یگانگی و فراتر از الله و خود الله و فراتر از آنچه در تصور شما

میگنجد هستم . پس بیابید بالاترین را و خود را در عشق بی پایان و محدود غرق

نکنید . برای عشق بی پایان بمن بی پایان تری هست . هر روز و هر روز پرده ای از

روی حقیقت خودتان بالا می رود این را همگی آگاهید هر چه به وجود روحتان بیشتر

آگاهی یابید به بیداریتان در این خواب به من نزدیکتر میشوید .

آنگاه که با پرتوهای ازلیم به چهره خواب آلود شما مینگرم . تا بعد از بیداری و بازشدن

چشمتان آفتاب حقیقت را تماشا کنید و به حقیقت محض واقف گردید .

این بازی من است که از خود زاده شوم و در خود بمیرانم ..."

+ نامه اي در  Sun 21 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"خسته شدم

تو چرا همیشه زیبایی؟

روزی میخواهم مچاله ات کنم

رویاهایم را از تو پاک کنم

                                    خاطراتم را

واز نو عفریته ایت بسازم

                                   که شبیه توست

                                                          عین تو"

+ نامه اي در  Sun 21 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"امشب باران می بارد

من در حیاط دلتنگی هایم قدم می زنم

و در افکار خود غوطه ورم

پاسی از شب گذشته وهمگان به مامن خویش پناه برده اند

من تنها هستم ونیستم

یادت در کنار من است و با من قدم می زند

دستان سرد و خیست در دستان من است

می خواهم به تو بگویم

حرفهای این همه سال را

اما نمی توانم...نمی توانم

بغضی تلخ و سنگین راه را بر سخنان من بسته است

می خواهم بگویم...اما نه

می خواهم فریاد برآورم

آنچه را که این همه سال به تو نگفتم و ای کاش می گفتم

تا می خواستم بگویم این همه حرف نگفته را...

" فرصت بسیار است "

" ما برای همیشه وتا ابد از آن هم خواهیم بود "

" مگر من تو را تنها می گذارم "

این همان حرفهایی بود که تو به من می گفتی

یادت نیست؟

فراموش کرده ای؟

می دانی به چه فکر می کنم؟

به این که ...

" چقدر زود دیر می شود ... "

یادت در کنار من ایستاده

حجم سبز حضورت را در کنارم احساس می کنم

اما نمی دانم

چرا دستان زیبایت سرد و کبود است؟

چرا لبخندت روشن نیست؟

چرا بودنت سیاه است وتاریک؟

شک در دلم رخنه کرده است

همان چیزی که تو مرا از آن منع می کردی

تن رنجور خود را به تو می رسانم

و رها می کنم خود را در آغوشت

که به ناگاه به زمین می افتم

آه...

فراموش کرده بودم

این تو نیستی در کنارم

یادت است که آن را از تو به یادگار دارم

زانوانم دیگر رمق ایستادن ندارند

خود را به روی نیمکت تنهایی و غم رها می کنم

تو همیشه از این نیمکت متنفر بودی و می ترسیدی

و من همیشه روی آن می نشستم و چشمان غم بار تو را نمی دیدم

اکنون چقدر متاسفم، ای کاش به حرفت گوش کرده بودم

سر به آسمان بلند می کنم ، بلورهای خیس باران صورت غمدیده مرا نوازش می کنند

و من در این بحبوحه اشکهای داغ خود را پنهان می کنم

تو در کنار منی و دستان مرا در دست داری

آنها را نوازش می کنی و به سینه ای خود می چسبانی

چقدر امشب زیباتر شده ای

یادت هست؟

همیشه به تو می گفتم  " تو در زیر باران به مثال فرشته ها هستی "

و تو بچگانه اخم می کردی و می گفتی " واگر باران نبارد؟؟؟ "

وباز مرا مات نگاهت می کردی

حیاط پر از انعکاس صدای توست

" چقدر زود دیر می شود ... "

و این پرسش در سراسر حیاط تکرار می شود

امشب دیگر خسته شده ام از به یاد تو بودن

دستانت را با تمام توان در دستان بی رمقم می فشارم

سرم را بر دیوار تکیه می دهم و به گوشه ی ایوان می نگرم

به عکس تو

ای کاش ...

آن روبان سیاه در گوشه ی عکست نبود

" چقدر زود دیر می شود ... "

و هنوز باران می بارد

 

 

 

 

 ...."

+ نامه اي در  Sun 21 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"و امروزم سیاه بود وغمناک

چون تو نیستی

دیگر چشمهایم طاقت گریستن ندارند

امروز دیگر تو با من نیستی و من به یادت دلخوشم

دیگر از این زندگی خسته و دلگیرم

تنها تو بودی امید و تکیه گاهم در زندگی

اما دیگر تو هم نیستی

تو هم من را فراموش کردی و من به خاطراتت پیوستم

چقدر ما آدمها زود از همدیگر خسته می شویم

آنقدر زود که فرصت دوباره دوست داشتن را پیدا نمی کنیم

مگر خواسته ی من از تو چه بود ؟؟؟

تنها می خواستم دستانم را بگیری

تنها می خواستم قلبم را بفهمی

تنها می خواستم شانه ی برای گریستن های نیمه شب

و تو نفهمیدی خواسته هایم را و ندیدی من را ونشنیدی این همه خواهش را

آره ... قبول ، من بد بودم و ناسپاس

ولی تو چرا من را گذاشتی و رفتی

من خسته کننده بودم و تکراری

من دلگیر بودم از زندگی اما تو به آن شادمانه نگاه می کردی

من خسته بودم و تو تازه نفس بودی

من می گریستم و تو می خندیدی

تو هم هیچ وقت نشنیدی فریاد بی صدایم را که می خواندم تو را

من خوب بودم ... اگر بیشتر با من می ماندی خوبی هایم را لمس می کردی

اما چه زود مرا از یاد بردی

تو هم برو ...

مثل بقیه ... مثل همه ی آنهایی که رفتند

اما قبل از رفتنت تنها به یک خواسته ام گوش کن

از تو می خواهم رویاهایم را با خود نبری

تنها آنها را برایم به یادگار بگذار"

+ نامه اي در  Sun 21 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"همه دنیا واسه من خنجر کشیدن

دل من تو این روزا خیلی گرفته

یادته اون روزا که دل تورو شکسته بودم

حالا این دل شکستم مثل اون روزا گرفته

باورم کن.......باورم کن.....که....

بدون تو میمیرم......میمیرم......

بی تو تنهام..خیلی تنهام...

خوب میدونی ..که تو غصه هام اسیرم.....

از یادم هرگز نرفتی ...اما از یاد تو رفتم....

بی تو تنها تو خیابون زیر بارونا می رفتم...

دلمو شکستی اما نذاشتم توی غم بمیری....

تو کویر خشک قلبم هنوزم عزیزترینی...

وقتی فهمیدی عزیزی....منو تنها جا گذاشتی...

تو همونی که می گفتی جز من هیچکسو نداشتی

یادته قول داده بودی که منو تنها نزاری؟"

+ نامه اي در  Sun 21 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"هواتو کردم دوباره...بازم دلم تنگه برات...

اگر چه دوری از دلم...هنوزم میمیرم برات

امید من ..سنگ صبور...باشه برو...پیشم نیا

بزار که تنها بسوزم تو غربت دلتنگیهام...

نه اینکه عاشق نباشم...نه اینکه دوست ندارم...نه

می خوام تو اوج بی کسی سر روی شونه هات بزارم

زخم زبون و صبر من باور بکن حدی داره...

یه قلب خالی از امید آخه سوزوندن نداره

منی که حتی گریه هام واسه تو تکراری شده

تو حرف مردم و نزن ...نگو که جات خالی شده

نگاه سردت هنوزم با خنده هات زجرم میده

خدا خودش منو به این در به دری عادت بده

باور نداری هنوزم ...عشق تو داغونم کنه

بخند به گریه های من شاید که آرومم کنه

بهش بگین دق می کنم دستاش تو دستم نباشه

تموم خاطراتمون نمک به زخمام می پاشه

بهش بگین خاطره هاش آتیش به جونم میزنه

آسمونم زمین بیاد.. بگین فقط مال منه

تو لحظه های بی کسی سهم من از تو دوریه

اگه صدام در نمیاد دلتنگی و صبوریه

هر روز غروب دلتنگتم...دوباره تنها میشینم

هر وقت که بارون میباره تورو کنارم میبینم

هر روز و هر شب از خدا بدون فقط تورو می خوام

نگو واست غریبه ام...نگو که خوابت نمیام

بگو توام دوسم داری...بگو که دلتنگم میشی

من فقط از خدا می خوام دوباره مهربون بشی

مهربون بشی"

+ نامه اي در  Sun 21 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"شکستم تا بدانی

 

تا بدانی که چقدر دوستت دارم

 

تو رفتی و من ماندم

 

رفتن یک اصل است و ماندن یک استثنا"

+ نامه اي در  Sun 21 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"چند روزه نگاه سردت دیگه باورم نداره

چند روزه دستای سردت دستامو تنها می زاره

چند روزه  که هردو چشمام  روز و شب واست میباره

هر شبم..شبا به یادت چشماشو رو هم میزاره

اگه قلب تو سیاهه... واسه من روشنو نوری

اگه سرد دل سنگت واسه من سنگ صبوری

قدیما فکرمی کردم تو همیشه مهربونی

می رم اونجا بی تو باشم بی خداحافظ بی نشونی"

+ نامه اي در  Sun 21 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"گل خشکی لای دفتر...اشکی گوشه ی چشام...

عکس تو گوشه ی تاقچه...

این همه خاطره هامه...

یه دل پر از گلایه...با یه شمع نیمه سوخته...

دو تا چشم پر حسرت دیده به گوشه ای دوخته...

یه اتاق سرد و تاریک یه گل خشک و یه نامه...

تو دلم آواره ام باز اشک هنوز توی چشامه...

ندونستی شاخه گلها تو رو یاد من میاره...

درد تو با قاب عکست منو تنها نمیزاره...

عکستو ازم گرفتی دیگه امیدی ندارم...

یادمه می گفتی هرگز تورو تنها نمیزارم...

نشونی ازت ندارم اما دنبالت می گردم...

بغض وجودمو گرفته...باورم کن پر دردم...

حالا دیگه گل خشکت از تو تنها یادگاره...

منتظر برات میمونم تا تو برگردی دوباره...

دیگه هر شب توی خوابم چشای تورو میبینم...

آرزومه تورو یک بار توی بیداری ببینم...

بییای باز دوباره پیشم دیگه از دوریت نسوزم...

تو رفتی تا بی نهایت...چشم به راهتم هنوزم..."

+ نامه اي در  Sun 21 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"هواتو کردم دوباره...بازم دلم تنگه برات...

اگر چه دوری از دلم...هنوزم میمیرم برات

امید من ..سنگ صبور...باشه برو...پیشم نیا

بزار که تنها بسوزم تو غربت دلتنگیهام...

نه اینکه عاشق نباشم...نه اینکه دوست ندارم...نه

می خوام تو اوج بی کسی سر روی شونه هات بزارم

زخم زبون و صبر من باور بکن حدی داره...

یه قلب خالی از امید آخه سوزوندن نداره

منی که حتی گریه هام واسه تو تکراری شده

تو حرف مردم و نزن ...نگو که جات خالی شده

نگاه سردت هنوزم با خنده هات زجرم میده

خدا خودش منو به این در به دری عادت بده

باور نداری هنوزم ...عشق تو داغونم کنه

بخند به گریه های من شاید که آرومم کنه

بهش بگین دق می کنم دستاش تو دستم نباشه

تموم خاطراتمون نمک به زخمام می پاشه

بهش بگین خاطره هاش آتیش به جونم میزنه

آسمونم زمین بیاد.. بگین فقط مال منه

تو لحظه های بی کسی سهم من از تو دوریه

اگه صدام در نمیاد دلتنگی و صبوریه

هر روز غروب دلتنگتم...دوباره تنها میشینم

هر وقت که بارون میباره تورو کنارم میبینم

هر روز و هر شب از خدا بدون فقط تورو می خوام

نگو واست غریبه ام...نگو که خوابت نمیام

بگو توام دوسم داری...بگو که دلتنگم میشی

من فقط از خدا می خوام دوباره مهربون بشی

مهربون بشی"

+ نامه اي در  Sun 21 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

صدايت مي کنم:
"مي دانم كه اين نامه هم مثل تمام نامه هايم بي جواب است و همه ي اين ناله ها بي صداست.

 

مي دانم كه ناتوانم و مي دانم كه رهايم كرده اي و مرا در حسرت حضورت نشانده اي.

 

مي دانم كه رفتنت به اختيار نبودوخواست تقدير بود.

 

اما هيهات كه رفته اي به سفري كه كسي از آن بازنگشته است تا بگويدشرح راه بي بازگشتش را.

 

اين خموشي سنگين كه پيشه كرده اي و سنگ سنگيني كه بر سينه گرفته اي آزارم مي دهد.

 

برايم حرف بزن.قصه بگو.اما نگو كه قصه ي عشقم به انتها رسيده است.وقتي سكوت مي كني

 

حس مي كنم ازروزگار سيلي خورده ام وسنگيني تقدير پشتم را خم كرده است.تورفتي و هيچ كس

 

براي مرگ اين قصه ي پر ملال گريه نكرد.اما تو بگو. بعد ازتوكيست كه اشكهاي سردم را پاك

 

كند ؟ آيا كسي مي آيد كه از تو پيامي يا نشانه اي بياورد ؟ هرگز ........

 

تو آسوده خفته اي واين منم كه بي قرار توسرگشته شده ام.چرا تنهايم گذاشتي ؟ چرا نيستي تا

 

هر وقت ديدم خسته ازروزگارم سرم را روي شانه هايت بگذارم و يك دل سير گريه كنم ؟ ديدي

 

دارم تنها مي شوم ولي باز هم رفتي. مي داني بدون توچه روزهايي را گذراندم ؟ نبودي...نبودي...

 

نبودي...ولي در حيرتم چرا بدون توهنوززنده ام ؟"
 

+ نامه اي در  Sat 20 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"چه باید کرد این هم سرنوشتی ست

ولی دل را به چشمت هدیه کردم

سر راهت که می رفتی تو آن را

به یک پروانه بخشیدی و رفتی

 

 

صدایت کردم ازژرفای یک یاس

به لحن آبی و نمناک باران

نمی دانم شنیدی برنگشتی

و یا این بار نشنیدی و رفتی

 

 

تو را به جان گل سوگند دادم

فقط یک شب نیازم را ببینی

ولی در پاسخ این خواهش من

تو مثل غنچه خندیدی و رفتی

 

کنار من نشستی تا سپیده

ولی چشمان تو  جای دگر بود

و من می دانم آن شب تا سحرگاه

نگارت را پرستیدی و رفتی

 

 

شبی گفتی نداری دوست من را

نمی دانی که من آن شب چه کردم

خوشا بر حال آن چشمی که آن را

به زیبایی پسندیدی و رفتی

 

 

پریشان کردی و شیدا نمودی

تمام جاده های شعر من را

رها کردی شکستی خرد گشتم

تو پایان مرا دیدی و رفتی"

+ نامه اي در  Sat 20 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

شب تنهایی

"در شب تنهایی من.......  آخرین ستاره ام باش.....و در سکوت تلخ واژه           

بهترین ترانه ام باش .....خسته ام از ظلمت شب ......شب چراغ راه من باش

.در شب ویرانی من ......تن حجاب آه من باش.......چشم بیدار ستاره

ژ.در میان کهکشان باش ......خواب معصوم کبوتر ......در میان آشیان باش

در شب تنهایی من .......یک نفس با من طلوع کن ......در شب تنهایی من

با من از فردا شروع کن"

+ نامه اي در  Sat 20 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

غم تنهایی

"عشق من تموم آرزوی من چی می شد یکبار نگاه کن تو چشام
آخه چشمام میتونن بهت بگن که من از تو جز تو چیزی نمیخوام

هر کسی تو چشم من خیره بشه غم تنهاییم رو باور میکنه
آرزومه که یه روز چشم من تو رو با من آشنا تر بکنه
اگه تو یه روزی مال من بشی میرسم به قله ی آرزوهام
به خدا اگه تو مال من بشی دیگه من از خدا هیچی نمیخوام
چی می شد اگه می شد یه روزی عاشقم بشی
آرزوهام میمیرن اگه تو مال من نشی
چی می شد اگه می شد یه روزی عاشقم بشی
به خدا من میمیرم اگه تو مال من نشی
وقت دیدار دلم رو به زیر پاهات میزارم
نمیدونی که چقدر می خوام بگم دوستت دارم
وقتی لبخند میزنی وجودم رو آب میکنی
وقتی از خودت میگی بدی ها رو خواب میکنی
چی می شد اگه می شد یه روزی عاشقم بشی
آرزوهام میمیرن اگه تو مال من نشی
چی می شد اگه می شد یه روزی عاشقم بشی
به خدا من میمیرم اگه تو مال من نشی

عشق من تموم آرزوی من چی می شد یکبار نگاه کن تو چشام
آخه چشمام میتونن بهت بگن که من از تو جز تو چیزی نمیخوام
اگه تو یه روزی مال من بشی میرسم به قله ی آرزوهام
به خدا اگه تو مال من بشی دیگه من از خدا هیچی نمیخوام
چی می شد اگه می شد یه روزی عاشقم بشی
آرزوهام میمیرن اگه تو مال من نشی
چی می شد اگه می شد یه روزی عاشقم بشی
به خدا من میمیرم اگه تو مال من نشی
چی می شد اگه می شد یه روزی عاشقم بشی
به خدا من میمیرم اگه تو مال من نشی
چی می شد"

+ نامه اي در  Sat 20 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"منم زمين شدم برات
رفتی سفر ،آواره شد دلی که من ساخته بودم
امان از اين سادگيا،خوب تورو نشناخته بودم
يادت مياد چه بی ريا واست غزل می شد چشام
موهامو مثل تن شب رو سينت انداخته بودم
حالا چی مونده بينمون از اون روزای شيشه ای
تو سنگ شدی خاکستری ،من روزامو باخته بودم
خط کشيدی رو اسم من ،غربت نشين شدم برات
می خواستی کوچيکت باشم ،منم زمين شدم برات
آتيش گرفته باورم ،لعنت به اين ديوونگی
قلبتو دادی دست من ،چرا امين شدم برات؟
لعنت به دل به هرچی هست،به هر چی دلبستگيه
تبر کشيده بودی و عاشق ترين شدم برات
خاکسترم رو پس بده حق تو نارو زدنه
حالا پشيمونم چقد ، از اين که اين شدم برات"
+ نامه اي در  Sat 20 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"شب...سکوت....اشک....

ورقهای پر شده از حرف های نگفته....

قلم.................

            ماه.................من..........

پنجره را باز می کنم

دستان سردی صورتم را نوازش می دهند

هیچکس در اینجا نیست اما

چشمان گرمی با نور ماه مرا نگاه می کند.....به چه می نگرد

به تنهایی من.....به تصویری که بر قلبم می فشارم یا به اشک......

سکوت می شکند....صدای ورقهای کاغذ که با شتاب از پنجره بیرون می روند مرا به من می آورد.

یکی مانده...تنها یک ورق....

همان کاغذی که از همه سنگین تر است از اشک من و نام تو...

ماه....دستانش را در برابر من می گیرد  .......

از من چه می خواهد.....

چه باید برای ماه بگویم که این دل تنها نام تو را فریاد می زند....

بیداری شب.....نگاه ماه.....تنهایی من و چشمانی که هر لحظه در برابرم مرا می نگرد.....

طرح نگاه زیبا....پاک و رویایی تو....اما...............................

چه می شد نه تنها زمانی که نور ماه بر تصویر زیبایت تو را از قاب بیرون می کشید....

بلکه همیشه از آن چهار چوب تنهایی به سویم بیایی....

آن گلها که گفتی هنوز تازه اند و مریم ها را آماده کرده ام تا با دستان خودت ببینم که در گلدان می گذاری........

همیشه منتظرم........."

+ نامه اي در  Sat 20 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"تنها بركه‌اي كه در آن برهنه مي‌شوم
تنهايي است
آن جا تن مي‌شويم
آوازهايي مي‌خوانم كه واژه‌هاشان را نمي‌دانم

تنهايي
و آن گوزن نا‌آرام
با شاخ‌هاي پيچ‌خورده
كه آهسته آهسته در غروب راه مي‌افتد
سر بالا مي‌گيرد
شامه‌ي قوي‌اش مسيري بر مي‌گزيند
شاخ‌هايش
شاخه‌هاي خشك و باكره‌ي بيشه را كنار مي‌زند

تنهايي
و بيدار كردن انعكاس آب در چشمان درشت و گياه‌خوار گوزن
شايد جنگل‌ها جنگل دور
قرن‌ها قرن فاصله

تنهايي
و خواندن آواز
آوازي كه
گوزني وحشي
با شاخ‌هاي پيچ‌خورده را
در بيشه‌اي دور
بي‌خواب كرده"

+ نامه اي در  Sat 20 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"همه مثل همند
هيچ فرقی نمی کند
فقط اسمها تفاوت می کنند
و شايد قيافه ها
کاری ندارد ، امتحانش خيلی ساده است
و شايد كمی هم خطرناك"

+ نامه اي در  Sat 20 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"روزها میگذرند
و تو دیگر نیستی....
امروز که میرود دیدم
که در چشمهایم
اعتماد گم شده بود
شاید هم
روح
نمیدانم
.
من فقط میدانم
چشمهایم دروغ نمیگویندعزیزم....
قلبها شاید
..
کاش دیگر
نترسم
....."

+ نامه اي در  Sat 20 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

برنده ها   و   بازنده ها .


"مي نشيني فكر مي كني  پس اين 

بازنده ها كجا هستند ؟
آنوقت است كه مي بينی برای من و تو

  همه برنده اند ،
و من و تو بازنده .

راست و دروغش هم توفيقي ندارد .
من و تو ايم كه بايد باور كنيم  كه مي كنيم .

فراموش نكن ، بازي  برنده - برنده 

 اينجا معني ندارد .

 
همه  برنده اند و ما بازنده .

خوب ، بعد هم مي گويي : 
" چقدر سياه نگاه مي كنم ؟ "



آدم خنده اش مي گيرد كه پس شبهاي پنجشنبه
من و تو چكاره ايم ؟

بيا يك كاري كنيم ،


پنجشنبه شبها تو بازنده باش


قول مي دهم ظرفهاي جمعه ظهرهايت را من مي شورم"

+ نامه اي در  Sat 20 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"نمي دانم چند وقت مي شود ،
ولي مدتي هست
كه آدمها را با قيافه هاشان به يادم نمي سپارم .

قيافه ها گاهي آدم را گول مي زنند .

شايد فراموشی چيز بدی نباشد ،
اما چيز ترسناكیست .




مي گويند جايي آنطرف قلب هست ،


جايي كه مي شود آنهايي را كه

دوستشان داری آنجا دفن كني .

براي هميشه.


كسي آدرس دقيقش را مي داند ؟"

+ نامه اي در  Sat 20 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

 

از جمعه ها متنفرم ...
جمعه ها روز خداحافظی است .

از جمعه ها متنفرم ،
مخصوصا وقتیكه تو نمی خواهی
ولی مجبوری .

مجبوری ، چون بازهم اين بار اين تويی
كه بر خلاف ميلت بايد كوتاه بيايی .

هميشه بر خلاف ميلت كوتاه آمدی ، هميشه .
هميشه كوتاه آمدی و كوتاه هم ماندی .

پس بدان كه  اين بار كوتاه آمدنت "هميشگی"  است .

چون او می خواهد ،
فقط و فقط چون او اينطور می خواهد .



روزی كه شيطان ازدرگاه خدا رانده شد ،
جمعه نبود ؟

روزی كه من از درگاهت رانده شدم چه ؟

ولی اشتباه كردم كه تو را خدا انگاشتم
و خودم را شيطان !

چون نه من سياست شيطان را داشتم ،
و نه تو هيبت خدا را .


می دانی دلم پيشت جا مانده است ؟

بگذار بماند ،
كی بهتر از تو.

+ نامه اي در  Sat 20 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"ای کاش موج بودم تا دریا باورم می کرد....

                                                      ای کاش ابر بودم تا آسمان باورم می کرد....

                                   ای کاش اشک بودم تا گونه باورم می کرد....

ای کاش انسان بودم تا انسان باورم می کرد....

                                                                      اما حیف که من فقط هستم."

+ نامه اي در  Wed 17 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"خسته از تکرار تلخ روزگارم
                               روز مرگ خويش را چشم انتظارم  

                              راه دوري مانده تا وقت رسيدن

                                                  من که حتي ناي جان کندن ندارم

                          خوب مي داني برايت بد نبودم     

                          باز هم با اين همه من شرمسارم        

                        خسته اي از من خداحافظ برايت

                            دفترم را يا دگاري مي گذارم

                          بعدها آهسته مي خواني به گريه

                          آخرين شعر مرا روي مزارم

                          روزگاري هر چه گفتم از تو گفتم

                       چند روزي مي شود حرفي ندارم

                           واژه ها با من سر ياري ندارند

                          شعر هم ديگر نمي آيد به کارم"
 

+ نامه اي در  Wed 17 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"خداوندا  تو مي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است

چه رنجي مي کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است

 

خداوندا تو مي داني من بنده چه بدکارم  و تو پوشش دهي کارم.

خداوندا تو مي داني من عاشق گنهکارم و تو  کم کن از اين بارم.

خداوندا تو مي داني که يک بنده چه مي خواهد و او آرام و بي تشويش مي آيد به درگاهت.

خداوندا...

بزرگا...

مرهمت فرما.

نگاهم خسته ي راه است.

دلم هم مملو از آه است.

خدايا مرهمت فرما، دلم کوچيک بي تاب است.

دگر اين سيصد و چند روز را طاقت نمي آرد.

خداوندا کمک فرما.

که من بي تو چه ناچيزم

و بي تو اشک مي ريزم.

بزرگا ياور من باش

که بي تو مثل يک اشکم که از چشم حقيري به روي اين زمين سرد مي ريزم.

خدايا مرهمت فرما..."

+ نامه اي در  Wed 17 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"من یک زنم

برده و سرور خویشم،


مادر صلح و دوستی

و دشمن عداوت و قهرم من.


آزادم بگذار
سهم من از زندگی همان است که بهره تو نیز


رهایم کن بگذار آن باشم که میخواهم که میتوانم که میکوشم.
هیئت زندگی را من به تو بخشیدم


آنزمان که تخم وجودت در نهاد خویش پرورندام
و شیره جانم را شیر دهانت کردم
تا حلال جانم را بنوشی و رشد کنی.


چه دانستم که پروراندم
دشمن جانمی در وجود خویشتن
که رسالتت به غلط به زنجیر کشیدن من باشد.

رهایم کن انگونه که رهایت ساختم از نهانخانه جانم
بگذار زندگی کنم پیش از آنکه
" دم فرو بندم از زنده گی".


بگذار دوشادوش تو لذتِ زنده گی برم از زمین
پیش از آنکه فرو افتم در خاک سرد و نمورش


بگذار زندگی کنم
آنگونه که میخواهم
آنگونه که میتوانم
آنگونه که میکوشم.


جهنم زیر پایم ارزانی دیگران

بگذار بپوشم

بنوشم

بگذار زندگی کنم

بگذار آن باشم که میخواهم"

+ نامه اي در  Mon 15 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"روز ها میگذرند لحظه ها از پی هم میتازند


وگذشت ایام,چون چروکی است که برچهره من میماند

روزهامیگذرند , که سکوتی ممتد, برلبم میرقصد


قصه هایی که زدل می آیند , زیرسنگینی این بارسکوت

بی صدامیمیرند



روزها میگذرند , که به خود میگویم

گرکسی آمدوبرداشت زلب مهرسکوت

گرکسی آمدوگفت قطعه شعری بسرود

گرکسی آمدوازراه صفا دل ما را بربود

حرفهاخواهم زد , شعرها خواهم خواند

بهر هر خلق جهان , قصه ای خواهم ساخت

روزها میگذرند

که به خود میگویم

گرکسی آمدوبرزخم دلم , مرحمی تازه گذاشت

گرکسی آمدوبرروی دلم , طرحی ازخنده گذاشت

گرکسی آمدودرخاطرمن , نقشی ازخودانداخت

صدزبان بازکنم

قصه هاسازکنم

گره از ابروی هر غمزده ای درجهان بازکنم

من به خود میگویم

اگرآمدآن شخص !!!!!!

من به او خواهم گفت , آنچه درمحبس دل زندانیست

من به او خواهم گفت , تاابددردل من مهمانیست"
+ نامه اي در  Mon 15 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"دوستت داشتم نميدانستی

نمی خواستم بدانی ، دوستت دارم... !

و

هرگز نمی خواهم بدانی چقدر دوستت دارم ... !

هنگامی كه در برابر ديد گانت سيل اشك چشمانم

و

در زلال چشمان سياهت تراته عاشقانه نگاهم

و

در تمنای نگاهت

لبريز كاسه صبرم و بر گونه هاي زيبايت ارتعاش لبانم

و

در پناه دلپذيرت تكه ضربه های قلبم مشتم را باز كرد.

بر اين باور بودی كــــــــــــــه رسوا شدم... !

شايد حق با تو باشد چون دانستی آنچه نمی خواستم بدانی

امــــــــــــــــــــــــــا يقين دارم

سوگند ميخورم هنوز هم و هيچگاه نخواهی دانست

كــــــــــــــــــــــــــه

چقدر دوستت دارم "

+ نامه اي در  Mon 15 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"یادت باشه شب که میشه ستاره ها رو دک کنم

ماهو برات کادو کنم پیشکش خنده هات کنم

 

هر گل سرخی که دیدم تو باغچه دل بکارم

روز تولدت که شد، یه دنیا رز بهت بدم

 

ای همه ی هستی من ،بدون تو چی کار کنم؟

گریه کنم ؟ناله کنم؟چه خاکی بر سر بکنم؟

 

من دیگه اشکی ندارم ،ناله هامم تموم شده

تورو خدا پیشم بمون تا دوباره صبح نشده"

+ نامه اي در  Mon 15 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"عاشقی را گفتند:تو مگر دیوانه ای که این گونه جسم نحیف خود را در راه

معشوقه فنا می سازی؟

آهی کشید وگفت:از مجنون پرسیدند چرا نامت رامجنون گذاشته و به بیابان

پناه برده ای؟

پاسخ داد:هر آنچه جسم در بیابان بسوزد گرمی آن به حرارت عشق لیلی

نرسد وچندان که شعله های کشنده ی آفتاب بر سرم بتابد و کارم را به

جنون کشاند هرگز به مرحله ای که لیلی به خاطر عشق پا بدان گذاشت

نخواهد رسید."

+ نامه اي در  Mon 15 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"بگو که گل نفرستد کسی به خانه ی من

که عطر یاد تو پر کرده آشیانه ی من

تو چلچراغ سعادت فروز بخت منی

به جای ماه...  به جای ماه....

تو پرتو فشان به خانه ی من

عزیزم.....به شوق روی تو من زنده ام خدا داند!

برای زیستن اینک تویی بهانه ی من! عزیزم"

+ نامه اي در  Mon 15 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"ای سر چشمه ی محبت ای عشق واقعی چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیبا و دلنشین است چه داشته ای که اینگونه مرا طلسم کرده ای من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی تو هوای دلم را با طراوت کردی زمانی که با تو هستم به آسمان بیکران پرواز میکن"

+ نامه اي در  Mon 15 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

آرزو!

"امشب ...با بوسه ای به دنیا می آیم...

و تا سحرگاه فردا شاد خواهم زیست...

تشنه ام...

تشنه ی یک قطره شبنم...

می خواهم ...به زندگی سخت بخندم...

می دانی

این بار هم ...

               متولد خواهم شد...

 

آرزو....

باز مرا ...تو!!"

 

+ نامه اي در  Mon 15 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"گفتی که به احتــرام دل باران باش
باران شدم و بــــــه روی گل باریدم

 
گفتی که بـــــــــبوس روی نیلوفر را
از عشق تو گونـــــه های او بوسیدم


گفتی که ستاره شو دلی روشن کن
من همچو گـــــــــل ستاره ها تابیدم

 
گفتی که برای بــــــاغ دل پیچک با ش
بر یاسمن نگـــــــــــاه تو پیچیدم

 
گفتی که برای لــــــحظه ای دریا شو
دریا شدم و ترا بـــــــــــــه ساحل دیدم

 
گفتی که بیا و لــــحظه ای مجنون باش
مجنون شدم و ز دوریــــــت نالیدم


گفتی که شکـــــــــوفه کن به فصل پاییز
گل دادم و با تــــــرنمت روییدم


 گفتی که بیا و از وفایت بگذر
از لهجه بی وفاییت رنجیدم


 گفتم که بهانه ات برایم کافیست
معنای لطیف عشق را فهمیدم"

+ نامه اي در  Mon 15 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"زندگی پر از سواله می دونم
رسیدن به تو خیاله می دونم


تو میگی یه روزی مال من میشی
اما موندت محاله می دونم


تو میگی شبا دعامون می کنی
چشمه چات زلاله می دونم

 
توی آسمون سرنوشت ما
ماه کاملمهلاله می دونم


تو میگی پرنده شیم بریم هوا
غصه ما دو تا باله می دونم


چشم من پر از غم نبودنت
دل تو پر از ملاله می دونم


طاقتم دیگه داره تموم میشه
صبر تو رو به زواله می دونم


آره می ری و نمی پرسی که این
 دل عاشق در چه حاله می دونم "

+ نامه اي در  Mon 15 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"بـی تـو مـن تـنـهـا مـی شـم؛قــســمــت مــی دم نــرو

گـل مــن بــی تــو می مــيــرم؛قســمــت مــی دم نــرو

ا گــه دوســت دا ری بــســو ز و نــی مـنـو؛بـسـو ز و ن

بـــا زبـــونـــت نـــه رفــتــنــت؛قــســمــت مــی دم نــرو

پـــلــکــام هــر روز بــه امــيــد ديــدنــت بــاز مــی شــه

اگـه تـو بــری امــيــدی نــدارم؛قـسـمــت مــی دم نــرو

دل مــــن طــــاقــــت دوريــــتـــــو نـــــداره بــــه خــــدا

تـــو رو جـــون عـــزيـــزت؛قـــســــمــت مـــی دم نـــرو

کاش می دونستی که چشمام بی تو گريون می مونه

نذار چشمام بشه پاييزی و خيس؛قسمت می دم نرو

مــی دو نــم کــه بــی وفــا يــی رســم ايــن روزگــاره

امـــا تـــو بـــا وفـــا بـــاش؛قــســـمـــت مـــی دم نــرو

تو صـدامـو مـی شـنـوی اسـمـتــو فـريــاد مــی کـنــم

ا مــا بــا ز دا ر ی مــی ری؛قــســمــت مــی دم نــر و

ا گـه تـو بـر ی چـشـا م بـه جـا د ه ثـا بـت مـی مـونـه

تـا شـا يـد يـه روز بـيـا ی؛امـا بـازم قسمت می دم نرو"

+ نامه اي در  Mon 15 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"شعر یعنی با افق یک دل شدن
یا لباسی از شقایق دختن
شعر یعنی با وجود خستگی
بر سر پروانه دل سوختن
شعر یعنی سری از اسرار عشق
شعر یعنی یک ستاره داشتن
شعر یعنی یک نگاه خسته را
از کویر گونه ای برداشتن
شعر یعنی داستانی نا تمام
شعر یعنی جاده ای بی انتها
شعر یعنی گفتن از احساس موج
در کنار حسرت پروانه ها
شعر یعنی آه سرخ لاله ها
شعر یعنی حرف پنهان در نگاه
شعر یعنی ترجمان یک نفس
عمق سایه روشن دشت پگاه
شعر یعنی یک زلال بی دریغ
شعر یعنی راز قلب یک صدف
شعر یعنی درد دلهای نسیم
حرفی از تنهایی سبز علف
شعر یعنی تاب خوردن روی موج
در کنار برکه ساحل ساختن
شعر یعنی هدیه اس از آسمان
بهر یاسی بی نوا انداختن
شعر یعنی فصلی از سال نگاه
شعر یعنی عاشقانه زیستن
شعر یعنی پولکی از عشق را
روی دامان کویری ریختن
شعر یعنی حس یک پرواز محض
در میان آسمان پیدا شدن
شعر یعنی در حصار زندگی
غرث در گلواژه رویا شدن
شعر یعنی قصه یک آرزو
شعر یعنی ابتدای یک غروب
شعر یعنی تکه ای از آسمان
شعر یعنی وصف یک انسان خوب
شعر یعنی قلعه ای از جنس عشق
کم کنم از واژه و حرف و سخن
شعر یعنی حرف قلبی سرخ و پک
نه عبوری ساده چون اشعار من "

+ نامه اي در  Mon 15 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

+ نامه اي در  Sun 14 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"دلم گرفته از این روزگارِ دلتنگی، گرفته اند دلم را به کارِ دلتنگی. 
        دلم  دوباره در انبوه  خستگی ها ماند،  گرفت  آینه ام را غبار ِ دلتنگی. 
                 شکست پشتِ من از داغِ بی تو بودنها ؛ به روی شانه دل ماند بارِ دلتنگی.
                               درون هاله ای از اشک مانده سرگردان؛ نگاه خسته من در مدار دلتنگی.
                              از آن زمان که تو از پیش من رفتی ، نشسته ام من و دل کنارِ دلتنگی. 
                                دیگر پرنده احساس من نمی خواند. مگر سرود غم از شاخسارِ دلتنگی.
                                 بیا که ثانیه ها بی تو کُند می گذرد. بیا که بگذرد این روزگارِ دلتنگی.

بی تو کُند می گذرد. بیا که بگذرد این روزگارِ دلتنگی"

+ نامه اي در  Sun 14 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"بی خدا حافظی رفتی تا من از غصه بپوسم
بمونم با خاطراتت تا لب مرگو ببوسم
رفتی با اونکه میخواستی عهد و پیمونتو بستی
من و تو قفس نشوندی...پر و بالمو شکستی
دیگه من از غصه پوسیدم بیا...
لب مرگو بی تو بوسیدم بیا...
زیر لب زمزمه های بی صداتو میشنیدم...
نفرت و کینه عشقو توی چشم تو میدیدم...
میدونستم که دل تو پیش من نیست جای دیگست...
به هوای پر کشیدن توی یه دنیای دیگست...
دیگه من از غصه پوسیدم بیا
لب مرگو بی تو بوسیدم بیا...
زیر لب زمزمه های بی صداتو میشندیم...
نفرت و کینه عشقو توی چشم تو میدیدم...
میدونستم که دل تو پیش من نیست جای دیگست...
به هوای پر کشیدن توی یه دنیای دیگست..."

+ نامه اي در  Sun 14 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

 

"تنها تو هستی که مرا فراموش نکرده ای

همه مرا فراموش کردند و رفتند تنها تو ماندی....

تنها تو به صدایم گوش می دهی....

برایت از چه بگویم؟

از بی وفایی روزگار یا از دل کوچک تنهایم؟

تو هم خواهی رفت....

و من می مانم و دنیای تنهایی....

تا به کی انتظار تا به کی انتظار

تا به کی منتظر ماندن و نوشتن تا بیایی؟

شاید من اشتباه می کنم

دوست دارم وقت رفتن خبرم کنی

تا برای آخرین بار در آغوشت گم شوم

تا برای اخرین بار دستان گرم و پر محبت

را با تمام وجود در بر گیرم

و با تمام احساس لمس کنم....

برو....

ولی فکر غریبه دلتنگ باش"

+ نامه اي در  Sun 14 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"و امروز شهوانی ترین بوسه ها

کادو پیچ عشق می شوند

آه

به حالتان می خندم

به حال بغض شکن ترین خنده هایتان

به حالتان می خندم

چون با گذشتن از مرام زمستانی تان به این بهار رسیدم"

+ نامه اي در  Sat 13 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"برای تو می نویسم

می روم و پشت خواهم کرد به تمامی تپشهای این دقایق

دل خواهم کند

                  بی تو خواهم زیست

گوش خواهم سپرد

                         فریاد خواهم شد

مهربان نخواهم بود

               دل نخواهم سپرد

آرام تر که شدم

                                    بی تو خواهم مرد..."

+ نامه اي در  Sat 13 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"هر شب وقتي تنها مي شم حس مي کنم پيش مني      

دوباره گريم مي گيره انگار تو اغوش مني

 

روم نمي شه نگات کنم وقتي که اشک تو چشمام     

با اين که نيستي پيش من انگار دستات تو دستامه

 

بارون مي باره باز تو رو پيشم مي بينم تو هم بيا کنار من    

شباي جمعه که مي شه قول بده بياي سر مزار من

 

دوباره ياد تو شد زمزمه نبودنم     

ببين که عاقبت چي شد

 

به زير خاک مو هنوز نرفتي از ياد من                        

قصه نخور سياه نپوش براي من

 

ديگه فقط ارزومه بارون بياد روتنم         

رو سنگ قبرم بنويس تنها ترين تنها منم

 

اما بدون....هميشه عاشقت منم...."

+ نامه اي در  Sat 13 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

چرا وقتی که آدم تنها می شه           غم وغصش قدیه دنیا می شه ؟

می ره یه گوشه ی پنهون می شینه                      اونجا رو مثل یه زندون می بینه

غم تنها یی اسیرت می کنه             تا بخای بجنی پیرت می کنه

             وقتی که تنها می شم اشک تو چشام پر می زنه

             غم می یاد یواش یواش خونه ی دل در می زنه

             یاد اون شبها می افتم زیر مهتاب بهار

                                                                    توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار

          می گن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه

                                                                    دل این ادما زشته

+ نامه اي در  Fri 12 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"میان خنده ها و گریه هایم همیشه کسی هست 

                                   که ترانه هایم را تقدیمش می کنم.

 

                         ترانه ای خواهم ساخت . به چشمانش خواهم باخت

 

                         هر شب برای چشمانش ستاره ای از آسمان عشق

 

                         می چینم و هرروز از نگاه خورشید سخن می گویم

 

                              صدای او صدای آواز برگ های صنوبر است

 

                        وقلب اونیز همیشه در گهواره کوچک  قلبم خواب است

 

                                       او را می شناسم و دوستش دارم"

+ نامه اي در  Fri 12 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"تو برام اوج نیازی تو تموم لحظه ها
تویی همخونه ی عشقم یه رفیق پا به پا


با یه خنده ی چشات دوباره مهمونت میشم
وقتی چشمک میزنی ستاره بارونت میشم



با یه خنده ی چشات دوباره مهمونت میشم
وقتی چشمک میزنی ستاره بارونت میشم



با یه خنده ی چشات دوباره مهمونت میشم
وقتی چشمک میزنی ستاره بارونت میشم



با یه خنده ی چشات دوباره مهمونت میشم
وقتی چشمک میزنی ستاره بارونت میشم"

+ نامه اي در  Fri 12 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

رفتي..................

"رفتي و خاطره هاي تو نشسته تو خيالم

بي تو من اسير دست ارزوهاي محالم

ياد من نبودي اما من به ياد تو شكستم

غير تو كه دوري از من دل به هيچ كسي نبستم

هم ترانه ياد من باش بي بهانه ياد من باش

وقت بيداري مهتاب عاشقانه ياد من باش

اگه باشي با نگاهت ميشه از حادثه رد شد

ميشه تو اتيش عشقت گر گرفتن و بلد شد

اگه دوري اگه نيستي نفس فرياد من باش

تا ابد تا ته دنيا تا هميشه ياد من باش"

+ نامه اي در  Fri 12 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

+ نامه اي در  Fri 12 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"کاش مي شد غم دلها را نگاشت

کاش مي شد ماه را صفحهً دل کرد وز خوبي و بدي در آن نگاشت

کاش مي شد اشکها را بوسيد و گل ياد و بوئيد

کاش مي شد به قناري فهماند     که زمستان زيباست!"                           

+ نامه اي در  Fri 12 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"وقتي با کسي روبرو مي شويم ؛ انتظار " لبخندي " از سوي ما

 دارد ؛ لبخند ارزانترين راهي است که مي توان با آن نگاه را

 وسعت بخشيد ؛ باد با چراغ خاموش کاري ندارد ؛ به چيزي که

 دل ندارد ، نبايد دل بست ؛ خوشبختي جستن آن است نه پيدا

کردن آن..."

+ نامه اي در  Fri 12 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"مگه تو قسم نخوردی دلمو تنها نذاری

روبروم نشستی اما از غریبه کم نداری

روبروی من نشستی توی چشم تو ستاره

از صدای تو شنیدم که دلت دوسم نداره

دل تو تو آسمونا من به دنبال دل تو

تو به دنبال ستاره من به یاد قسم تو

تو مگه قسم نخوردی که دلمو تنها نذاری

هرگز از روز جدایی سخنی به لب نیاری

حالا روبروم نشستی حرف تو فقط جداییست

تو قسم نخورده بودی که یه دنیا بی وفایی

تو قسم نخورده بودی روزی عشق تو میمیره

نور یک ستاره شب جای مهتاب و میگیره"

+ نامه اي در  Fri 12 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"ديگر شعر نمی گويم

ديگر قلبم احساس را درک نمی کند

ديگر روحم بهاری نمی شود

ديگر بر لبانم سرودی نقش نمی بندد

ديگر فرياد خنده هايم گوش فلک را کر نمی کند

ديگر چشمه های  اشکم خشک شده

ديگر سرود نمی خوانم

ديگر پاهايم را به زمين نمی کوبم

ديگر عاشق نمی شوم

ديگر برای معشوقم نمی گريم

ديگر شعر نمی گويم

می خواهم پرواز کنم

به بالاتر از توان ذره ها

بروم سفر کنم

به آن سوی ابرها 

بالهای من کجاست

ای معشوق من

خداحافظ ."

+ نامه اي در  Thu 11 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"من به خورشید اعتقاد دارم, حتی اگر ندرخشد.
من به عشق اعتقاد دارم, حتی اگر تنها باشم.
من به خدا معتقدم, حتی اگر ساکت باشد."

 

+ نامه اي در  Thu 11 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"گفته بودند : بشکن !

اما اعتنايي نکرده بودم ....

لرزش صدايت ، گلايه هايت ، حرفهاي نگفته ات ...

تکانم داد !

گفتم : ديگر رفيق نيست !

اما اينبار حرفه دلم بـا حرفه زبانم يکي نبود !

به خاطره تــــو !

به حرمت تمام روزها و شب هاي يادگاريمان ، به حرمت واژه رفيق ، به حرمت حرفهايت .....!

گفتي : بشکن !

بـاشد رفـيـق !

اين بار غــرورم را بـا تمام غــرور خودم ،  خــرد مي کنم ..

و مي گويم مــن مغــرورتــريـن...نه...،باحيا ترين دختر شهـرم !!!"

 

+ نامه اي در  Thu 11 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"پیچک نگاهم  

دزدانه تا پشت  پنجره ی اتاق تو بالا آمده

به کجا خیره شده ای ؟!

باران که بگیرد

تمام پنجره پر از پیچک خواهد بود"

+ نامه اي در  Thu 11 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"ديگر اگر گريان شوي ، چو شاخه اي لرزان شوي، در اشکها غلطان شوي

                                          ديگر نمي خواهم تو را

ديگر اگر محرم رازم شوي ، شکسته چون تارم شوي ، تنها گل نازم شوي

                                          ديگر نمي خواهم تو را

ديگر اگر باز گردي از سفر ، آواره گردي در به در ، شب نخوابي تا سحر

                                          ديگر نمي خواهم تو را

ديگر اگر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي به هر کجا ، اي سنگدل اي بي وفا

                                          ديگر نمي خواهم تو را"

+ نامه اي در  Thu 11 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"تو را که از خرابه هاي بي کسي به قصر سپيد عشق هدايتت کردم...

عاشقي بي قرار و ياري با وفا از خود برايت ساختم ....

 آهو بره اي شدي که دوستي گرگ را پذيرفت

 و براي اشکهایت شانه هايم را ارزاني کردم

 و با فریب عاشقانه ای دلش را به دست آوردي.

تو را که سالها در خيالم سايه ات را مي ديدم

 و طپش قلبت ر ااحساس مي کردم

 و به جستجوي يافتنت به درگاه پروردگار دعا مي کردم.

 که خدايا پس کي او را خواهم يافت؟

تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه چيز را فراموش کردم .

 برايم همه اسمها بيگانه شدند و همه خاطرات مردند.

دستم را به تو دادم

 قلبم را به تو دادم فکرم را نيز هم.

بازوانم را به تو  بخشیدم و نگاهم از آن تو کردم و شانه هايم که نپرس

 ديگر براي من غريبه اند و تمامي لحظات تو را مي خواهند

 و براي عطر نفسهايت دلتنگي مي کنند".
 

+ نامه اي در  Thu 11 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

 

+ نامه اي در  Wed 10 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"زندگی دفتری از خاطرهاست ...

یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ...

یک نفر همدم خوشبختی

هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ،چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد...

ما همه همسفریم "

+ نامه اي در  Wed 10 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

 

"بیا ای ناجی قلبم


بی تو قلب من شکسته
این همون دل شکسته است که به انتظار نشسته
ای تو تنها خوب دنیا بی تو من تنها ترینم
با تو مثل یک ستاره بی تو من خاک زمینم
عاشقم،عاشقترینم
بگو که اینو میدونم
حالا که از عشقت دیوونم
بگو که با تو می مونم
ای تو تنها خوب دنیا بی تو من تنها ترینم
با تو مثل یک ستاره بی تو من خاک زمینم
می خوام از دست تو گهواره بسازم
سر بزارم روی دستات به سعادتم بنازم
می خوام اون چشمای دریایی رو آیینه کنم
با نگاهت توی چشمام دردمو تازه کنم
تو که نیستی دنیا تاریکه برای دل خسته ام
بی تو من تنهای تنهام
دل به خلوت تو بسته ام..." 

+ نامه اي در  Wed 10 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!

دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت

می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم

چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست"

+ نامه اي در  Wed 10 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"آيا هنوز عاشقم هستي
آنگاه كه سپيدي بر گيسوانم موج مي زند
...
آيا هنوز هم به ياد مي آوري
دختر جواني را
كه بردي
چون عروست
در يك روز باراني
در پاييز
آيا هنوز مرا سخت در آغوش مي فشاري
چون شب پيوندمان
يا ،از ياد خواهي برد
اولين روز ديدارمان را
در تابستان
هنگامي كه رزها شكوفه داده بودند
و پرندگان مي خواندند
آيا باز هم نواي خوش خنده هايمان
گوشت را مي نوازد
آيا هنوز هم به ياد داري
همه سالهاي شادي را كه در كنار هم سپري كرديم
...

قلبت را تا هميشه
برايم روشن بدار ..."

+ نامه اي در  Wed 10 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

 زندگی را زندگی کن:

"هر لحظه با گذشته وداع کن.
هر لحظه خود را از گذشته پاک کن.
در دنیای شناخته بمیر تا به دنیای ناشناخته راه یابی.
با مردن و لحظه به لحظه تولد یافتن
خواهی توانست زندگی را زندگی کنی و مرگ را نیز هم."

+ نامه اي در  Tue 9 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"به خودم قول داده بودم که ديگه عاشق نشوم گر بشوم عاشق چشم بسته نشوم اما دير زماني نگذشته بود که او نا گهان چون کبوتري خسته بال به سويم امد . خواستم برانمش اما چو ديدم بال زخمي اش اشک خشکيده ي گوشه چشمش نتوانستم باز دوباره خلاف قولم عمل کردم او را به نزد خود خواندمش اسرار خود را برايش
گفتمش او نيز گوش کرد به من و با نگاهي همراهيم مي کرد هر انچه که درگنجينه قلبم به وديعه گذاشته بودم را نشانش دادم خواستم تا دوباره شمعي به يمن مقدم اودر سقا خانه دلم روشن کنم ولي با نگاهي تعجب اميز ديدم که ديگر جاي نيست براي روشني يک شمع ديگر و نجوا کنان گفتم چه مدت مديدي است که راخودم از ياد برده ام .هر روز نگاهي صداي نيازي مرا به سوي او مي خواند او را با اشک دل مرحم نهادم با دستانم آنرا پوشانيدم برايش لالاي عشق شيرين خواندم دلش را دوباره با باد صبا اشنا کردم او را در قفس نگذاشتم که دلتنگ شود يا که از برم دور شود مدتي به همين منوال گذشت از او اشاره ازمن به سر دويدن از او يک نگاه از من باشوق لرزيدن .صبحي مثل عادت هميشگي او را صدا کردم چيزي نشنيدم به دنبال نگاهش گشتم اما باز هم چيزي نديدم دلم ناگهان چون گلي که باد پاييزي گلبرگ هايش را به تاراج برده خشکيد اما يک لحظه فقط يک لحظه چيزي
غريب که تا به حال تجربه نکرده بودم حس کردم تمام تنم داغ شد بر پيشانيم عرق سرد نشست فکري جز او در ذهنم نبود گوي اصلا تا به حال چيزي جز او نديده يا نشنيدم بودم . جدا شدم از اين عالم تن غرق شورو حالي شدم که وصف ناپذير ترين حال دنياست آه خدايا چه کرد با من اين کبوتر سفيد زخمي همان دم همان لحظه آن
کبوتر که از ديده پنهان شده بود در قلبم آشيانه کرد او به ميل خودش را در قلبم زنداني کرد که دگر به جاي نرود از آن زمان تا کنون اوست در قلبم در روحم در عميق ترين احساسا تنم اوست مرحم شکهايم . وقتي غرق در فکرم وساعتها حتي فرصت پلک زدن ندارم ديگرا ن گويند :براستي تو ديوانه شده اي اما اي نادانان چه مي دانند که من عاشق شده ام ."
 
+ نامه اي در  Tue 9 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

به همین آسانی:

"عشق بازی به همین آسانی ست.
عشق بازی به همین آسانی ست,که گلی با چشمی,بلبلی با گوشی,رنگ زیبای خزان با روحی,نیش زنبور عسل با نوشی,کار همواره باران با دشت,برف با قله کوه,رود با ریشه بید,باد با شاخه برگ,ابر با عابرو ماه,چشمه ای با آهو,برکه ای با مهتاب,دو کبوتر باهم,شب و روز طبیعت با ما.
 
عشق بازی به همین آسانی ست,شاعری با کلماتی شیرین,دست آرام و نوازشگری بر روی سری,پرسشی از اشکی,وچراغ شب یلدای کسی با شمعی.

عشق بازی به همین آسانی ست,که دلی را بخری نفروشی,خداحافظی شادی در آخر روز,ونگه داری خاطره خوب تا فردا ها.

عشق بازی به همین آسانی ست,به همین آسانی ست..."

+ نامه اي در  Tue 9 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"روزها از پی هم میگذرند,و آنچه به جای میماند یادها و خاطره هاست.
خاطراتی که با همه تلخی وقتی یادآوری می شوند سرشار از شیرینی اند.آن وقت به خود می گوئیم ایکاش به آن روزها باز می گشتیم.
اما نه,این امکان ندارد.

گذشته ها گذشته و هرگز باز نخواهد گشت,پس به آینده بییندیش و با بینشت پلی از اقاقیا بین من و خودت بگستر..."

+ نامه اي در  Tue 9 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"گفت:نمیدانم که در قید که هستی, طرف دارخدا یا بت پرستی؟
نمیدانم که در این دنیای محشر,به چه عشقی چنین ساکت نشستی؟

 

گفتم:طرفدار خدای عشقم ای یار,از این عاشق کشی ها دست بر دار.
که کار بت پرسته بی وفایی,نه من که غصه ام درد جدایی.

 

گفت:خدا را با تو هرگز نیست کاری,که تو خود ناخدای روزگاری;
به روی زرورقی درهم شکسته,مثه ماهی که رو ابرا نشسته.

 

گفتم:اگر من ناخدای با خدایم,نکن تو از خدای خود جدایم;
به تو محتاجم ای باد موافق,به تو محتاجم ای همراه عاشق.
 

 

گفت:خدای عشق تو داره خدایی,که تو دنیاش گناهه بی وفایی;
تو هوشیارانه نه گفتی یا مستی نفهمیدم که در قید که هستی؟

 

گفتم:من غرق سکوتم تو بخوان,قصه پرداز تویی.من هیچ و پوچم تو بمان سینه پر راز توئی;
به تو محتاجم ای باد موافق,به تو محتاجم ای همراه عاشق.

 


گفت:من غرق سکوتم تو بخوان,قصه پرداز تویی.من هیچ و پوچم تو بمان سینه پر راز توئی;
من رو به وداعم دم آغاز تویی,دم آغاز توئی"

+ نامه اي در  Tue 9 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"عشق را با هوس اشتباه مگیر,

آنکس که زبان به ستایشت گشوده عاشق نیست ;به دروغ از عشق میگوید,

گرگ خونخواری ست که بر سر راهت کمین کرده.

عشق را از هوس باز شناس,

گل بمان,

پاک بمان.

و عشق را چنان گرامی بدار که هیچ هوسی را به آن راه نباشد."

+ نامه اي در  Tue 9 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

"خوشبخت منم که بيصدا ميگريم
با قلب شکشته در جفا ميگريم
يک عمر وفا کردم و عمري به جفا
بر گور صداقت و وفا ميگريم
از نا کس و کس نشد مرا قسمت مهر
اينک به جفاي آشنا ميگريم
يکعمر به هر کس زدم سنگ محک
ديدم به عيار کيميا ميگردم"

+ نامه اي در  Tue 9 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

" به تک ستاره قلب غمگین و مه آلودم" 
بگذار غم روزهای دور از تورا ,خستگی وتنهایی برایت نکته به نکته شرح دهم,اما سکوت پر از رمزو رازم را حفظ کنم.آری محبوبم سکوت من;سکوتی سرشار از دردهای ناگفته است,سکوتی که ثانیه هایش برایم
کوله باری از غمناکترین خاطرات را بازگو می کندوقطعه قطه وجودم را ذوب میکند.
همدمم,همنوای بی صدایم...     
آیا تو میدانی که با سکوتم همواره نامت را صدا میزن؟روزهای زندگی دور از تو همچون خنجری برقلبم نیش میزندوخون رنگ باختهام را خوراک جانم می کند.
 آری ای مهربانم...     تا وقتیکه گریهای بیصدایم را در میان پرده تاریک شبهای طولانی نشنیده واشک خونینم را بررخ زردم ندیده ای چگونه میتوانم باور کنم که باز خواهی گشت وچراغ کلبه دلم را با حضورت نور باران وروح غمناکم را گلستان نمی کنی؟ایا میدانی که دوستت دارم؟
آیا میدانیبه رغم سرزنش های دیگران با چشمانی منتظر ونگاههایی پر از سخنان شیرین وصادقانه فریاد میزنم دوستت دارم از دیروز تا تمام فرداها...
ای مهربان با همه و نامهربان با من....کاش میدانستی که سایه ها چقدر برایم غریبه شده اند.کاش میدانستی آسمان هم به چشم ترم اشک می بارد,امشب آسمان همچون دل من ابری است,می گریدو می غرد.ای مهربان ترینم از چه برایت بنویسم,از بهار که وجود سراسر گلستان توست و یا از خزان که قلب شکسته من است؟
از علاقه ام به تو بگویم که مانند قطره اشکی همیشه آماده غلتیدن است  یا از بی مهری هایت  بگویم.کاش میدانستی چقدر سخت است که هزار حرف بر زبان داشتنو چقدر سخت تر زبان گویا نداشتن واز آن سخت ترشنونده نا شنوا داشتن.
من عاجز از گفتن و تو عاجز از شنیدن...    شاید بعد از خواندن سخنانم بدانی اینحرفها از کدامین ترانه های نا سروده وجودم می جوشد میدانم که فهمش برایت آسان است,اما تحملش برایمن طاقت فرساست.
همدل نازنینم...   اکنون برای لحظه ای گوش کن میخواهم هشدار دهم که فقط امروز را داریم که یکدیگر را دریابیم چراکه فردا پل عبورمان را آب مهار گسیخته و حوادث زمان از بین خواهد برد.
این را بدان که دردناکترین لحظات زندگی هر فرد زمانی است که دوستت دارم را فریاد بزند همه بشنوند و به سنگ ملامت وخنجر نیش زبان آزارش دهند اما آنکه باید این فریاد را بشنود ناشنوا بماند.
"از طرف او که نا خواسته عاشقت شد"

+ نامه اي در  Mon 8 Oct 2007....ساعت  توسط  fa.riiba  |