|
به سایه ها دل نبندید
|
"قربان صدقه ات میروم...نازم را میخری...
دلم برای چشمهای سرخ هر شبت انقدر میسوزد که نمیخواهی دردت را از نزدیک ببینم.
خنده ام میگیرد...اخر تو نمیدانی من هر غم تو را در نفسهایت میشناسم ...
میشناسم آن درد پاها را از ایستادن زیاد...
میدانم همراهم ...میدانم عزیزکم...
خبری نیست مرد خوب من....خبری نیست. جوانیم و بدهکار خدا...
جوانیم و سالم و دلنشین تر اینکه یکدیگر را داریم و بس.
تو بخندی دنیا جای قشنگتریست برای زندگی...استوار و قوی باشی ، من زندگی رو دو دستی
میچسبم و رها نمیکنم!
قربان آن صدای خسته ی خواب الودت...ممنونم که برای زندگیمان تمام نیرویت را میگذاری .
به تو و قدرت تو افتخار میکنم ،و همیشه در کنارت هستم ...تا همیشه."
"خوب است که خدا تو را آفریده...
خوب است که خدا تو را ،مهربان و عزیز آفریده...
و بهتر آن که خداوند تو را برای من آفریده و بس."
"بگو درد دلت را به من، که سکوت شبانه مرا دیوانه کرده است... که آسمان بی ستاره مرا دلتنگ کرده است...که شبهای بی مهتاب مرا غمگین کرده است... که غروب آتشین مرا دلگیر کرده است...که آواز قناری مرا عاشق کرده است...که دلم مرا گوشه گیر کرده است...که دنیای عاشقی مرا سر به زیر کرده است...بگو هر چه دل تنگت خواست بگو...بگو از زندگی، از دنیا، از چشمان پر از مهرت بگو...بگو که بغض گلویم چشمان خسته ام را بارانی کرده است"
" بنام نامی عشق "
"شاید که یک سلام، آغاز گفتگوست.عزیزم...همدمم...همدلم کجایی که امشب حرفها دارم...تنها دليل هستي ام ....میخواهم ازت تقاضای بخشش کنم...بخشش برای هر روز که من در مقابل رابطمون رویاهامو انتخاب کردم ...بخشش برای هر دقیقه ای که آزارت دادم و به خودم حتی زحمت اینو ندادم که از دلت در بیارم ...و بیشترین پوزشم برای تمام اون لحظاتی که فراموش میکنم بهت بگم چقدر دوستت دارم."
"عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول
که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی
به روی یکدیگر ویرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که میدیدم یکی عریان و لرزان
دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین وآسمان را
واژگون ,مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان
هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو
آواره و دیوانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را
پروانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته
و تاب تماشای تمام زشت کاری های این مخلوق را دارد
و گرنه من به جای او چو بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!"
"مي نويسم از تو، از تو اي پاك ترين ، تازه ترين نغمه ي عشق تو كه سر سبز ترين منظره اي ، تو كه سرشار ترين عاطفه را ، نزد تو پيدا كردم وتو كه سنگ صبورم هستي ؛ در تمام لحظاتي كه خدا شاهد اندوهم هست به تو مي انديشم و به تو مي بالم و از تو مي گيرم ، هر چه انگيزه درونم دارم روزها مي گذرد ، عشق ما رو به خدايي شدن است رو به برتر شدن از هر حسي ، كه در اين عالم خاكي پيداستدوستت مي دارم از همين نقطه ي خاكي تا عرش
دوستت مي دارم از زمين تا به خدا"
"همه زندگی انتظار است ٬ سخت ترین لحظه های زندگی را سپری می کنیم . یک عمر منتظریم . روزی که این قلب بایستد انتظار همه تمام می شود و آرام می گیریم . ما در زنجیره بخت هم سرشت شده ایم و آسوده نشسته ایم و زمان ها را به هم می بافیم . نمی دانم در خط سر نوشت که ما شرقی ها اسم آن را قسمت گذاشتیم ٬ کجای خط هستیم ..."
"اي زيبا ترين تپش قلب زندگییم این بار دیگه فقط و فقط برای تو می نویسم . نه به دلنشینی کلامت و به زیبایی نوشته هات . ساده می نویسم . می نویسم که بدونی یک نفر هست که شب و روز به یادته . یک نفر هست که وقت و بی وقت از نبودنت دلگیر می شه . یک نفر هست که احساسش ، قلبش ، روح و روانشو تسخیر کردی. یک نفر هست که نمی دونه با دل بی تابش چه جوری تا کنه . می نویسم که بدونی دیگه تنها نیستم . دیگه تنها نیستی . می نویسم و یقین دارم از تک تک جملاتم می خونی حرف دلمو . می نویسم واسه تسکین دلم . واسه جواب اشکایی که دیگه سرازیر شدن . می نویسم که اعتراف کرده باشم . اعتراف می کنم که با ذره ذره ی وجودم دوست دارم . اعتراف می کنم که هیچ کس و هیچ کس نمی تونه اینجوری دوسم داشته باشه . اعتراف می کنم که با صبوری و آرامشت آرومم می کنی. اعتراف می کنم که همیشه و تو هر شرایطی هوامو داشتی و هیچی رو ازم دریغ نکردی . اعتراف می کنم تو بدترین شرایط به خاطر من و دل بی قرارم خندیدی و خندوندیم . اعتراف می کنم که با وجودت دلگرمم . اعتراف می کنم که با این همه امید منو بیشتر از پیش شیفته ی خودت کردی . اعتراف می کنم که اون روزا باور اینکه دوست داشتنم واسه یکی دیگه باشه ناممکن بود . اعتراف می کنم این ناممکنو برام ممکن کردی. می نویسم که فریاد بزنم چقدر برام عزیزی . می نویسم که بدونی دعای شب و روزمی . می نویسم که بگم با تو به خدا نزدیک تر شدم . بزرگی خدا تو تک تک لحظه های بی تابی م بیشتر متجلی می شه . می نویسم که بگم با تو ، تنها با تو پر احساسم ، پر شوق . می نویسم که بدونی حالا ، الآن بیشتر از همیشه بهت نزدیکم . می نویسم که بدونی این دوست داشتن رو به امید خدا و با تو ، به اوج می رسونم . می نویسم که بهت بگم و ازت بخوام به حرمت همه ی حسای قشنگی که بینمونه ، به حرمت همه ی دوست داشتنمون ، به حرمت دل پاک همه ی عاشقا، بمونیم ، تا همیشه"

"جوابم قطعي ست.
من با تو مي آيم تا ستاره ها؛
تنها بايد ساكي از سلام و سهم ناچيزي از اين زندگي بر دارم
و ما بقي به عهده ي تو.
پياده اگر مي خواهي؛ هستم
يا اگر مي خواهي ميتوانيم چشمهايمان را ببنديم
تا باد شمال ما را سوار بر سرودش كند و ببرد
ديگر مجالي براي ماندن نيست بي تاب همسفر شدن با توام!!!"
"از تو مهربان تر کيست که دردهايم را با او در ميان بگذارم و زخمهاي دلم را پيشرويش بشمارم .
از تو آيينه تر کيست که هزار توي روحم را به من نشان دهد بي آنکه سرزنشم کند
مهربانم!
مرا به خاطر همه نامه هايي که برايت ننوشتم... ببخش
مرا به خاطر همه آوازهايي که براي تو نخواندم... ببخش
مرا به خاطر پنهان کردن حرفهاي دلم که به تو نگفته ام... ببخش
نازنینم!
صدايم را ببخش ؛ لبهايم را ببخش ؛ اشکهايم را ببخش
از تو راز نگهدار تر کيست؟؟؟ ؛ که سر گذشت دستهايم را برايش بنويسم و از فاصله ها گله کنم ؛ از تو آيينه تر کيست که قامت بر قامتش بايستم و احوال دلم را بپرسم ؟؟؟؟؟"
"وقتی در عشق ورزیدن احساس ناتوانی می کنی و وقتی احساس می کنی که هیچ کس نمی تواند
دردهایت را التیام بخشد یا خیلی تنهایی:
به یاد بیاور دوست من...
خدا می تواند...
وقتی احساس می کنی به خاطر گناهانت قابل بخشش نیستی و هیچ کس نمی تواند تورا دوست
بدارد:
به خاطر بیاور نازنینم...
خدا می تواند...
وقتی فکر می کنی هیچ کس غم های دلت را نمی فهمد و احساس نمی کند:
بدان خوب من...
خدا می تواند...
وقتی به بن بستی رسیدی که حس کردی هیچ کس صدایت را نمی تواند بشنود:
مطمئن باش یار من...
خدا می تواند...
و سرانجام وقتی هیچ کس به تو عشق نمی ورزد و نمی تواند تو را آنطور که هستی دوست بدارد:
بهترینم...
خداوند می تواند...
تا ابد..."
" اگر منت نهي بر كلام من ، با حترام سلامت مي گويم:
و هزار گلبوسه به چشمانت هديه مي دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.ديشب روز هاي خوش با هم بودنمان همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند...
زيبا به بزرگي مهرباني ات ببخش كه اشكهايم دل نوشتهايت را بوسيدند. ستاره به ستاره جستجويت كردم ولي نيافتمت. از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي که اینقدر زود رنج و کم طاقتی ؟
مهتاب كهكشان نيافتني من ، آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم. . قاصدك هم برنگشت. شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد. باشد،اشكالي ندارد. تو عزيزي ، اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ، خودش دنيايي است.
كاش ياس هايي كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند، دوست داشتنم را برايت آواز كنند.كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازدنيم نگاهي به شبهاي تنهايي ام كن لحظه هاي زرد و بي صداي مرا تو آبي و ترانه باران ميکني.
بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند. همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته.
زيبا ، امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است. به پاس دوست داشتنت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم در این آتش گرو و دلنشین آب مي شود. تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.
مهربانم چرا امشب نيستي؟؟؟"

در ستايش دستهايت وقتي كه دل دستهايم تنگ ميشود براي انگشتان مردانه ات آنها را ميگذارم برابر خورشيد تا با ترکيبي از كسوف و گرما دوريات را معنا كنم.
در ستايش چشمهايت دست خودشان نيست وقتي از فرط معصوميت با تابشي از جنس عشق روحهاي ولگرد بعدازظهر را بر نيمکتي سنگي کشتار ميکنند، چشمهايت..."
"پروردگار من...
روزهای تقویم بی کسی ام
بی امید به لطف تو
چگونه سپری خواهد شد؟
آیا مرا که بی پناهی این جهان
و سیا هی کردارم
روزها و روزگارم را خط خطی کرده است
جز ایمان به مهربانی تو
امیدی خواهد بود..."
" دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو را کرده. "
"خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم.
به ياد شبي مي افتم که تو را روی مبلی مشکی تنها بالای سرم یافتم.
دوباره مي خواهم آن شب تکرار شود.تو را کجا مي توان ديد؟
در آواز شب آويز هاي عاشق؟در چشمان يک عاشق مضطرب؟در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟
دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم.
و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي.
اي کاش مي توانستم تنهاييم را وقتی نیستی براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز بخوانم.
کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم.
مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به دنيا نيايند.
مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود.
مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد وتازه ترين شعرم به تو هديه نشود.
دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم.
دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد.
دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان چشمهايم بنشانم.
دوباره شب ،دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود.
دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته.
دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت،دوباره من و يک دنيا خاطره زیبا با تو..."
"به آرامي آغاز به مردن ميكني:اگر سفر نكني...اگر كتابي نخواني...اگر به اصوات زندگي گوش ندهي...اگر از خودت قدرداني نكني
به آرامي آغاز به مردن ميكني:زماني كه خودباوري را در خودت بكشي...وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند
به آرامي آغاز به مردن ميكني:اگر بردهي عادات خود شوي...اگرهميشه از يك راه تكراري بروي...اگر روزمرّگي را تغيير ندهي...اگر رنگهاي متفاوت به تن نكني...يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني
تو به آرامي آغاز به مردن ميكني:اگر از شور و حرارت...از احساسات سركش...و از چيزهايي كه...چشمانت را به درخشش واميدارند...و ضربان قلبت را تندتر ميكنند دوري كني
تو به آرامي آغاز به مردن ميكني:اگر هنگامي كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستي، آن را عوض نكني...اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني...اگر وراي روياها نروي...اگر به خودت اجازه ندهي كه حداقل يك بار در تمام زندگيات وراي مصلحتانديشي بروي
امروز زندگي را آغاز كن...امروز مخاطره كن...امروز كاري كن "
"نميتوانم....فهمیدم که بی تو نمیتوانم !شروع آهنگ رفتنت ...پايان لحظه هاي خوشم بود تيک تاک سرنوشتم را ببین ! زمان ایستاده...عقربه ها ، حرکت کنید...ثانیه ها ، گذر کنید
روزگارم تلخ شده ...منتظرت نشستم...چشم به راه دوخته ام...دل تنگت شده ام ...کاش میدانستی چقدر برایم عزیز شده ای...کاش میدانستی انتظارت فرسوده ام میکند...برگرد و بازهم برایم بخند...اگر میدانستی خندیدنت چگونه شادم میکند...همیشه برایم میخندیدی
برگردو در آغوشم بکش...اگر میدانستی گرمای وجودت با من چه میکند...مرا از خود نمیکندی !..ساده بگویم...برگرد تا هستیم را ...تا وجودم را ....بر کف دو دستم نهم و عاشقانه جان فدایت کنم !"
گل باغ بهارم " دوستت دارم "
از تو اي شادترين،اي تازه ترين نغمه ي عشق !!تو كه سر سبز ترين منظره اي تو كه سرشارترين عاطفه را نزد تو پيدا كردم !!و تو كه سنگ صبورم بودي در تمام لحظاتي كه خدا شاهد غصه و اندوهم بود...!!به تو مي انديشم ... به تو مي بالم ... واز تو مي گيرم ... هر چه انگيزه درونم دارم !!من شباهنگام آن دم كه تو را نزد خود مي بينم بهترين آرامش برترين احساس نياز در دلم مي جوشد روزها مي گذرد ... عشق ما رو به خدايي شدن است رو به برتر شدن از هر حسي كه...!!!"
