تبليغاتX
< < آموزش قالب كدجاوا> > .::نامه هایی به فرشته ی نگهبانم::.
به سایه ها دل نبندید

 

 

+ نامه اي در  Mon 19 Mar 2012....ساعت  توسط  fa.riiba 

 

      "همه زندگی انتظار است ٬ سخت ترین لحظه های زندگی را سپری می کنیم . یک عمر منتظریم . روزی که این قلب بایستد انتظار همه تمام می شود و آرام می گیریم . ما در زنجیره بخت هم سرشت شده ایم و آسوده نشسته ایم و زمان ها را به هم می بافیم . نمی دانم در خط سر نوشت که ما شرقی ها اسم آن را قسمت گذاشتیم ٬ کجای خط هستیم ..."

 

 

+ نامه اي در  Tue 19 May 2009....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

 

    "اي زيبا ترين تپش قلب زندگییم این بار دیگه فقط و فقط برای تو می نویسم .   نه به دلنشینی کلامت و به زیبایی نوشته هات . ساده می نویسم . می نویسم که بدونی یک نفر هست که شب و روز به یادته . یک نفر هست که وقت و بی وقت از نبودنت دلگیر می شه . یک نفر هست که احساسش ، قلبش ، روح و روانشو تسخیر کردی. یک نفر هست که نمی دونه با دل بی تابش چه جوری تا کنه . می نویسم که بدونی دیگه تنها نیستم . دیگه تنها نیستی . می نویسم و یقین دارم از تک تک جملاتم می خونی حرف دلمو . می نویسم واسه تسکین دلم . واسه جواب اشکایی که دیگه سرازیر شدن . می نویسم که اعتراف کرده باشم . اعتراف می کنم که با ذره ذره ی وجودم دوست دارم . اعتراف می کنم که هیچ کس و هیچ کس نمی تونه اینجوری دوسم داشته باشه . اعتراف می کنم که با صبوری و آرامشت آرومم می کنی. اعتراف می کنم که همیشه و تو هر شرایطی هوامو داشتی و هیچی رو ازم دریغ نکردی . اعتراف می کنم تو بدترین شرایط به خاطر من و دل بی قرارم خندیدی و خندوندیم . اعتراف می کنم که با وجودت دلگرمم . اعتراف می کنم که با این همه امید منو بیشتر از پیش شیفته ی خودت کردی . اعتراف می کنم که اون روزا باور اینکه دوست داشتنم واسه یکی دیگه باشه ناممکن بود . اعتراف می کنم این ناممکنو برام ممکن کردی. می نویسم که فریاد بزنم چقدر برام عزیزی . می نویسم که بدونی دعای شب و روزمی . می نویسم که بگم با تو به خدا نزدیک تر شدم . بزرگی خدا تو تک تک لحظه های بی تابی م بیشتر متجلی می شه . می نویسم که بگم با تو ، تنها با تو پر احساسم ، پر شوق . می نویسم که بدونی حالا ، الآن بیشتر از همیشه بهت نزدیکم . می نویسم که بدونی  این دوست داشتن رو به امید خدا و با تو ، به اوج می رسونم . می نویسم که بهت بگم و ازت بخوام به حرمت همه ی حسای قشنگی که بینمونه ، به حرمت همه ی دوست داشتنمون ، به حرمت دل پاک همه ی عاشقا، بمونیم ، تا همیشه"

 

 

+ نامه اي در  Tue 12 May 2009....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

 

    "جوابم قطعي ست.

من با تو مي آيم تا ستاره ها؛

تنها بايد ساكي از سلام و سهم ناچيزي از اين زندگي بر دارم

و ما بقي به عهده ي تو.

پياده اگر مي خواهي؛ هستم

يا اگر مي خواهي ميتوانيم چشمهايمان را ببنديم

تا باد شمال ما را سوار بر سرودش كند و ببرد

ديگر مجالي براي ماندن نيست بي تاب  همسفر شدن با توام!!!"

 

+ نامه اي در  Mon 27 Apr 2009....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

 

     "از تو مهربان تر کيست که دردهايم را با او در ميان بگذارم و زخمهاي دلم را پيشرويش بشمارم .
از تو آيينه تر کيست که هزار توي روحم را به من نشان دهد بي آنکه سرزنشم کند 
مهربانم!
مرا به خاطر همه نامه هايي که برايت ننوشتم... ببخش
مرا به خاطر همه آوازهايي که براي تو نخواندم... ببخش
مرا به خاطر پنهان کردن حرفهاي دلم که به تو نگفته ام... ببخش
نازنینم!
صدايم را ببخش ؛ لبهايم را ببخش ؛ اشکهايم را ببخش 
از تو راز نگهدار تر کيست؟؟؟ ؛ که سر گذشت دستهايم را برايش بنويسم و از فاصله ها گله کنم ؛ از تو آيينه تر کيست که قامت بر قامتش بايستم و احوال دلم را بپرسم ؟؟؟؟؟"

 

 

+ نامه اي در  Mon 16 Feb 2009....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

      

     "وقتی در عشق ورزیدن احساس ناتوانی می کنی و وقتی احساس می کنی که هیچ کس نمی تواند

     دردهایت را التیام بخشد یا خیلی تنهایی:

     به یاد بیاور دوست من...

     خدا می تواند...

     وقتی احساس می کنی به خاطر گناهانت قابل بخشش نیستی و هیچ کس نمی تواند تورا دوست

     بدارد:

     به خاطر بیاور نازنینم...

     خدا می تواند...

     وقتی فکر می کنی هیچ کس غم های دلت را نمی فهمد و احساس نمی کند:

     بدان خوب من...

     خدا می تواند...

     وقتی به بن بستی رسیدی که حس کردی هیچ کس صدایت را نمی تواند بشنود:

     مطمئن باش یار من...

     خدا می تواند...

     و سرانجام  وقتی هیچ کس به تو عشق نمی ورزد و نمی تواند تو را آنطور که هستی دوست بدارد:

    بهترینم...

     خداوند می تواند...

     تا ابد..."

 

+ نامه اي در  Sun 1 Feb 2009....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

 

    " اگر منت  نهي بر كلام من ، با حترام سلامت مي گويم:

 و هزار گلبوسه به چشمانت هديه مي دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.ديشب روز هاي خوش با هم بودنمان همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند...

زيبا به بزرگي مهرباني ات ببخش كه اشكهايم دل نوشتهايت را بوسيدند. ستاره به ستاره جستجويت كردم ولي نيافتمت. از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي که اینقدر زود رنج و کم طاقتی ؟

مهتاب كهكشان نيافتني من ، آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم. . قاصدك هم برنگشت. شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد. باشد،اشكالي ندارد. تو عزيزي ، اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ، خودش دنيايي است. 

كاش ياس هايي كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند، دوست داشتنم را برايت آواز كنند.كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازدنيم نگاهي به شبهاي تنهايي ام كن لحظه هاي زرد و بي صداي مرا تو آبي و ترانه باران ميکني.

بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند. همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته.

زيبا ، امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است. به پاس دوست داشتنت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم در این آتش گرو و دلنشین آب مي شود. تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.

مهربانم چرا امشب نيستي؟؟؟"


+ نامه اي در  Tue 27 Jan 2009....ساعت  توسط  fa.riiba  | 


    "در ستايش موهايت مي‌بويم گيسوانت را تا فرشته‌ها حسودي کنند به عطر تو. شانه مي‌زنم موهايت را تا حوري‌ها سرک بکشند از بهشت براي تماشا. شعر مي‌گويم براي تو تا کلمات کيف کنند مست شوند بميرند.

در ستايش دست‌هايت وقتي كه دل دست‌هايم تنگ مي‌شود براي انگشتان مردانه ات آن‌ها را مي‌گذارم برابر خورشيد تا با ترکيبي از كسوف و گرما دوري‌ات را معنا كنم.

در ستايش چشم‌هايت دست خودشان نيست وقتي از فرط معصوميت با تابشي از جنس عشق روح‌هاي ولگرد بعدازظهر را بر نيمکتي سنگي کشتار مي‌کنند، چشم‌هايت..."


+ نامه اي در  Sat 17 Jan 2009....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

 

   "پروردگار من...

روزهای تقویم بی کسی ام

بی امید به لطف تو

چگونه سپری خواهد شد؟

آیا مرا که بی پناهی این جهان

و سیا هی کردارم

روزها و روزگارم را خط خطی کرده است

جز ایمان به مهربانی تو

امیدی خواهد بود..."

 

 

+ نامه اي در  Tue 13 Jan 2009....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

 

 " دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو را کرده. "

    "خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم.

به ياد شبي مي افتم که تو را روی مبلی مشکی تنها بالای سرم یافتم.

 دوباره مي خواهم آن شب تکرار شود.تو را کجا مي توان ديد؟

در آواز شب آويز هاي عاشق؟در چشمان يک عاشق مضطرب؟در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟

دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم.

و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي.

اي کاش مي توانستم تنهاييم را وقتی نیستی براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز بخوانم.

کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم.

مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به دنيا نيايند.

مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود.

مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد وتازه ترين شعرم به تو هديه نشود.

دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم.

دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد.

دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان چشمهايم بنشانم.

دوباره شب ،دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود.

دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته.

دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت،دوباره من و يک دنيا خاطره زیبا با تو..."

 

+ نامه اي در  Fri 9 Jan 2009....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

  

    "به آرامي آغاز به مردن مي‌كني:اگر سفر نكني...اگر كتابي نخواني...اگر به اصوات زندگي گوش ندهي...اگر از خودت قدرداني نكني

   به آرامي آغاز به مردن مي‌كني:زماني كه خودباوري را در خودت بكشي...وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند

   به آرامي آغاز به مردن مي‌كني:اگر بردهي عادات خود شوي...اگرهميشه از يك راه تكراري بروي...اگر روزمرّگي را تغيير ندهي...اگر رنگهاي متفاوت به تن نكني...يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني

   تو به آرامي آغاز به مردن مي‌كني:اگر از شور و حرارت...از احساسات سركش...و از چيزهايي كه...چشمانت را به درخشش وامي‌دارند...و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند دوري كني


  تو به آرامي آغاز به مردن مي‌كني:اگر هنگامي كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستي، آن را عوض نكني...اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني...اگر وراي روياها نروي...اگر به خودت اجازه ندهي كه حداقل يك بار در تمام زندگيات وراي مصلحت‌انديشي بروي

امروز زندگي را آغاز كن...امروز مخاطره كن...امروز كاري كن "


 

+ نامه اي در  Mon 5 Jan 2009....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

  

      "نميتوانم....فهمیدم که بی تو نمیتوانم !شروع آهنگ رفتنت ...پايان لحظه هاي خوشم بود تيک تاک سرنوشتم را ببین ! زمان ایستاده...عقربه ها ، حرکت کنید...ثانیه ها ، گذر کنید
روزگارم تلخ شده ...منتظرت نشستم...چشم به راه دوخته ام...دل تنگت شده ام ...کاش میدانستی چقدر برایم عزیز شده ای...کاش میدانستی انتظارت فرسوده ام میکند...برگرد و بازهم برایم بخند...اگر میدانستی خندیدنت چگونه شادم میکند...همیشه برایم میخندیدی

برگردو در آغوشم بکش...اگر میدانستی گرمای وجودت با من چه میکند...مرا از خود نمیکندی !..ساده بگویم...برگرد تا هستیم را ...تا وجودم را ....بر کف دو دستم نهم و عاشقانه جان فدایت کنم !"

گل باغ بهارم  " دوستت دارم "

+ نامه اي در  Sat 3 Jan 2009....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

    "مي نويسم از تو!!

از تو اي شادترين،اي تازه ترين نغمه ي عشق !!تو كه سر سبز ترين منظره اي تو كه سرشارترين عاطفه را نزد تو پيدا كردم !!و تو كه سنگ صبورم بودي در تمام لحظاتي كه خدا شاهد غصه و اندوهم بود...!!به تو مي انديشم ... به تو مي بالم ... واز تو مي گيرم ... هر چه انگيزه درونم دارم !!من شباهنگام آن دم كه تو را نزد خود مي بينم بهترين آرامش  برترين احساس نياز در دلم مي جوشد روزها مي گذرد ... عشق ما رو به خدايي شدن است رو به برتر شدن از هر حسي كه...!!!"

+ نامه اي در  Wed 31 Dec 2008....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

 

 

+ نامه اي در  Sat 27 Dec 2008....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

  

   "دلواپس اشك هايي كه سرازير نشدند نيستم
دلواپس نگاه هايي كه خيره نماندند نيستم
دلواپس گونه هايي كه از خجالت سرخ شدند نيستم
دلواپس گوش هايي كه نجواهاي دلخواهشان را نشنيدند نيستم
دلواپس لب هايي كه به غم برچيده شدند اما به لبخند گشوده نشدند نيستم
دلواپس بوسه هايي كه بر روي لب ها پرپر شدند اما چيده نشدند نيستم
دلواپس ضربان هاي تند قلب هايي كه براي كسي كه مثل هيچ كس بودند ، مي تپيدند نيستم
دلواپس دندان هايي كه در نهايت كينه از قدرت عشق به هم ساييده شدند نيستم 
دلواپس خودم نيستم
حتي
دلواپس تو هم نيستم
... فقط
... فقط
... فقط
فقط عجيب دلتنگم !"

 

 

+ نامه اي در  Tue 23 Dec 2008....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

 

"در ستايش موهايت مي‌بويم گيسوانت را تا فرشته‌ها حسودي کنند به عطر تو. شانه مي‌زنم موهايت را تا حوري‌ها سرک بکشند از بهشت براي تماشا. شعر مي‌گويم براي تو تا کلمات کيف کنند مست شوند بميرند.

در ستايش دست‌هايت وقتي كه دل دست‌هايم تنگ مي‌شود براي انگشتان كوچكت
آن‌ها را مي‌گذارم برابر خورشيد تا با ترکيبي از كسوف و گرما دوري‌ات را معنا كنم.

در ستايش چشم‌هايت دست خودشان نيست وقتي از فرط معصوميت با تابشي از جنس عشق روح‌هاي ولگرد بعدازظهر را بر نيمکتي سنگي کشتار مي‌کنند، چشم‌هايت..."

 

+ نامه اي در  Wed 17 Dec 2008....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

 

     "فکر کرده بودم جدایی از تو برايم آسان است!
خيال کرده بودم دل کندن از تو ساده است !
اما دگر کافيست !!
به خدا کافيست ...


تنها دقيقه اي ازم دور شده اي
عجيب است !!!
نه ، نه  ، برگرد ، که بي تو نيستم !
همين چند دقيقه برايم کافي بود .
تار و پودم با تو آميخته !
سرشتم ، هرچند جدا ، ولي در دستان توست !
ترکم مکن....
دگر ثانيه اي هم از من جدا نشو !
ثانيه اي ...
بگذار هميشه در آغوشت باشم.
هميشه ...

 

مامن امن دلتنگي هايم.....
مونس شب هاي تارم......
خورشيد آرزوهايم.....
با من بـــمان.... "

"  با من بـــمان  "

 

+ نامه اي در  Sun 30 Nov 2008....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

 

   "به شمارش نشتم ...
يک روز ....
دو روز ...
يک هفته ...
يک سال ....
يک عمر ....!

آري يک عمر .
يک عمر به پاي تو خواهم نشست .
با مهرباني هايت خو گرفته ام .
مرگ هم توان گسيختن عشق من را ندارد .

و امروز را ...
امروز که روز توست .
امروز که میخواهم، با دو دست عشق را ، در تار تار گيسوانت بپيچانم !
امروز که میخواهم ، با فشار بوسه هايم ، لبان زيبايت را به بازي در آورد !
امروز که میخواهی  ، که کمان ابروهايت ، قلب کوچکم را نشانه گيرد !
امروز که ... ، نگاه ناز چشمان قشنگت ، مرا بيخود از اين زمانه می کند !

و امروز ...
از راهي دور ، اما نزديک تر از فشار دولب بر روي هم ....
با بغضي که از حسرت نديدن چند روزه ات به دل دارم ...
با صدايي که از عمق وجودم بر آميخته ...
سر بلند تر از همه ي عاشقان .

به تو ميگويم ...
با هر دم و باز دمم ...
به تو اي مرد آسمانی من ...
به تو اي محکمترین تکیه گاه مشرقي ....
به تو ميگويم .
امروز ، فراوان تر از هر روز ديگر ، دوستت دارم ."

"دوستت دارم "

 

 

 

+ نامه اي در  Tue 18 Nov 2008....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

 

  امروز چه دوست داشتني بودي !
چه شيرين شده اي گلم !
موج خنده ، روي لب هاي تو ....
طنين خوش صداي قهقه ات ، توي گوش من ، مرا از خود بيخود مکيند .
آنچنان دل مستم ميکند ، که گويي ....
که گويي هيچ ميشوم !

تنها دليل هستي ام ....
تنهاترين گل شکفته شده ي باغ وجودم ....
تنها ترين مونس شب و روزم ....
تنها خواسته ام در دعا هایم....

تنهاي تنها به تو و تنهايي ها مي انديشم .

اجابت کن خواسته ام را ....
که تنها ترين خواسته ام ، شادي توست !

بيمار خنده هاي تو ام ، بيشتر بخند .
خورشيد آرزوي مني ، گرم تر بتاب .

" ژرف تر از هميشه ، دوستار دوست داشتنت ام "

 

+ نامه اي در  Sat 8 Nov 2008....ساعت  توسط  fa.riiba  | 

 

"   ....حذف شد...به علت یک سری توهمات ....حذف شد...   "

 

 

+ نامه اي در  Thu 9 Oct 2008....ساعت  توسط  fa.riiba  |