|
به سایه ها دل نبندید
|

"فقط چند ساعت دیگر تا دیدار با تو فاصله است
فقط چند ساعت دیگر فاصله است ، تا قشنگ ترین نگاه ها
و پاکترین سکوت ها در هم بیامیزیم ...
من هنوز ...
پشت این انتظار آبی رنگ سرشار از سکوت ،
به امید دیدنت نشسته ام .
تنها یک آرزو دارم :
تو هم منتظر دیدنم باشی و لحظه ها را به خاطر دیدارم شمارش کنی
چه انتظار زیبایی .........."
...این که مدام به سینه ام می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود...
"فقط براي تو . آري براي تو .براي چشم هاي پرمهر و عطوفت تو من هنوز عاشقانه مي نويسم .اين را باور كن كه در تنهايي خويش تنها در افكارپيچيده و مبهم خود زيبايي چشمهاي عاشق ترا ترسيم ميكنم . ودر هر بيت شعرم از معناي نگاههاي گرم وصميميت وهزاران واژه مينويسم . من از افق طلايي قلبت زندگي را آغاز مي كنم و همراه تو با كوله باري از باورهاي عاشقانه قله هاي سپيد فردا را فتح خواهم كرد و اين بار فرياد خواهم زد اسمت را از بلنداي فرداها تا بدانند كه دوستت دارم ترا به ارزش همه زندگي كردن ها .باورم كن كه در اين دنيا همه چيز غير باور است جز عشق .
فقط براي تو . آري براي تو ."
"برای تو می نویسم که عاشقانه میخوانی درد دلم را....برای تو مینویسم ، برای تو که میدانم عاشقی یا در غم عشقت نشسته ای...مینویسم تا بخوانی ، من با یک دنیا احساس نوشته ام ، تو نیز با چشمان خیست بخوان....برای تو می نویسم که عاشقانه نامه هایم را ورق میزنی و آنچه که برای دلهامینویسم ، با یک عالمه احساس میخوانی....نامه های سوخت شده را یکی یکی ورق بزن ، مکانی که صفحه به صفحه آن جای قطره های اشک در آن پیداست...این قطره های اشک ، قطره های اشک من و آنهاییست که از ته دل متنهای مرا میخوانند....بخوان همراه با همه ، من نیز می نویسم برای تو و برای همه....نامه های گرد و خاک گرفته...این مکان کهنه که هر صفحه از آن با کلام عشق آغاز شده برای همه است ، برای عاشقان وبرای آنهاییست که در غم از دست دادن عشق نشسته اند و آنها که تنها در گوشه ای خسته اند...نامه های گرد و خاک گرفته، نامه هایست که هیچگاه صفحات آن که همه از جنس دل است به پایان نمیرسد... اما شاید روزی این دستهایم خسته از نوشتن کلام عشق شود...بخوان آنچه برای تو و برای همه عاشقان نوشته ام....بخوان تا من نیز عاشقانه برایت بنویسم...ببین عشق چه غوغایی در این مکان به پا کرده....دلی آدمی را دیوانه کرده ، یک عاشق را مجنون کرده ....برای تو می نویسم...ای دوست...بخوان"

"اي ملکوت دلدادگيم ! بيش از اين در بستر خاطراتم پرسه زن ...اين وحشي نازکدل را دمي به خود واگذار...چشمهايم اين روزها باراني است...دلم دريا ايست که تمام وجودم را غرق ياد تو کرده ...زندگيم پر است از رويا هاي تو که شبانگاه دلخوشيم اقامه بر آنهااست...اين گفتن ها و نوشتنها همه و همه بيان دلسپردگي ؟چه ميگويم سر سپردگي من است...تو که نذر دلم را ميداني...تو که آبي چشمانم را خيسي گونه هايم را بارها ديده اي ...چشمانم را خوانده اي آنگاه که دلم هواي تو را دارد ... ديوانگي هايم را ديده اي زماني که سودا زده ي چشمان مست تو مي شوم...آخ چقدر دلم تنگ است براي آن نگاهاي آسمانيت ...مگر مي شود تو را فراموش کرد ؟ ...مگر مي شود چشمانت را نسرايم ؟...مگر مي شود آن دل عاشقت را نديد؟...مگر مي شود آن دستان گرم را پس زد ؟...مگر ميشود آن قلب تپنده ي سرشار از عشق و محبت را بر کناري نهاد ؟ تو چه مي کني با من ؟ مگر مي توان نبودنت را تاب آورد ؟... مگر ميشود بي تو رفت ؟...چگونه تو را بگذارم و بگذرم ...کاش ميشدزمان را متوقف مي کرديم ...کاش ميشد بهار را نگه ميداشتيم...کاش ميشد بهار را نگه مي داشتيم ...کاش ميشد...نازنينم دستهايت را بگشا...چشمانم از آن توست...آغوش بگشاسينه ام درانتظار توست ...نمیدانی چقدرلذت بخش است آرميدن در آغوش گرم و مهربان تو ...و چه خواستني است نوازش سر انگشتان سحر آميزت...
نازنينم !دلت را بدلم بسپار دلم ارزاني توست ! دستهايت را باز کن چشمهايم را به تو مي بخشم..."
"گمانم اين بود که اگر به دستانت تکيه کنم پشتم به کوه است
چه تصور ابلهانه اي ، باورم نميشد که روزي با دست تو بشکنم
ميگفتي توي اين دنيا هر چيز محالي ممکن است...باورم نميشد
اما ديگر برايم باور شد
که بهترين ادمها ميتوانند بدترين شوند
و تو که روزي بهترين بودي...ناگهان بدترين شدي...
چه چيز را ميخواهي به رخم بکشي؟
سادگيم را ؟
اما بدان...سادگيم را ساده نگير
باورت کردم...به خيال خامم که تو هم باورم کردي...
با تو دنيايي نقره اي ساختم
با تو نفس کشيدم...
به تو اميد بستم...
چه راحت شکستي و رفتي...
چه بي خيال اتش زدي...اين دل بي درمان را...
چه دير شناختمت ، افسوس ميخورم که چرا اينقدر بدبخت وساده بودم...
تو زلاليم را نديدي ، به بازيم گرفتي حداقل براي بار اخر منو به بدترين شکل بازي دادي..
مرا ، احساسم را به بازي گرفتي...
من بازيچه نيستم...عروسک هم نيستم ، تو به من دروغ گفتي...
دروغي بزرگ که منو دوست داشتي ...
اما...
مي بخشمت "
"با شگفتي به تماشاي گريه ام منشين.....!چيزي نيست...تنها،ترانه اي باريک در تلنبار تنهايي ام ترکيد
چگونه باور کنم لحظه هاي بي تو بودن را...
فکرش هم باعث ترسم مي شود !!!
آخر مي داني تو برايم چه مفهومي داري ؟
داستان شيدايي پروانه به گرد شمع را شنيده اي؟ ...
من آن پروانه ي پر و بال سوخته بودم که هر دم به گرد شمع وجودت مي گشتم تا پر و بال خويش را بسوزانم و از حرارتت نيرو بگيرم ...
اي خوب من , اي مهربانم ... در اينجا جز سکوت و ترس چيزي نيست ...
نمي دانم چرا دلتنگم ...
نمي دانم چرا مي ترسم ...
تصورش را هم که مي کنم ، مي بينم ...
بي تو خورشيد بر من نخواهد تابيد ... بي تو زندگي سرد مي شود ...
بي تو بهاران خزاني برايم بيش نيست ... بي تو گل هاي گلدانم نخواهند روييد ...
بي تو حتي خورشيد هم بر سينه ي آسمان نخواهد درخشيد ...
بي تو حتي پرندگان هم نخواهند خواند ...
پس بمان که دستان يخ زده ام نيازمند توست ... تويي که قلبي به پاکي و زلالي چشمه ساران داري ...
تويي که بر من طلوع کردي ... فکر غروب هم ديوانه ام مي کند !...
پس بيا جستجوگر باشيم و با هم واقعيت عشق را درک و لمس کنيم .
مي دانم که اطمينان کافي نداري! ولي حتم دارم که اين سطر هاي آرام را مي خواني و چشمه هاي مواج احساساتت را در آينه شکسته ي حرفهاي من تماشا مي کني .
شايد باور نکني اما از من فقط همين کلمه ها که با شوق به سوي تو بال مي زنند باقي مي ماند و خودکاري که هيچ گاه آخرين حرف هايم را براي تو نمي تواند بنويسد و جوهرش پايان مي پذيرد ...
شايد يک روز وقتي مي خواهي احوال روزنامه را بپرسي ...
عکسم را در صفحه سفر کرده ها ببيني ...
شايد کودکي با شيطنت اعلاميه ي سفر بي بازگشتم را از ديوار سيماني کوچه شان بکند ...
تمام دغدغه ام اين است که اگر غروب بيايد ...
آيا دستي براي نوشتن و قلبي براي تپيدن برايم باقي خواهد ماند ؟ ...
شايد باور نکني اما دوست دارم مدام براي تو بنويسم ...
بعضي وقتها که کلمات را گم مي کنم دوست دارم هر چه که در اين دنياي خاکي وجود دارد کلمه شوند تا بهتر بتوانم بنويسم ...
دوست دارم به هيبت کلمه اي نجيب در بيايم تا رهگذران زير آفتابي نارس مرا زمرمه کنند ...
مي دانم خسته اي اما دوست دارم اجازه بدهي کلمه هايم لحظه اي روبرويت بنشينند و نگاهت کنند ...
مهربانم مي خواهم که برايم هميشگي بماني ...
و فکر غروب را از من بگيري ...
دوستت دارم ای آخرینم ..."
"چه زيباست بخاطر تو زيستن
وبراي تو ماندن و به پاي تو مردن و به عشق تو سوختن
و چه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن
براي تو گريستن و به عشق و دنياي تو نرسيدن
اي کاش مي دانستي بدون تو مرگ گواراترين زندگي است
بدون تو و به دور از دستهاي مهربانت زندگي چه تلخ و ناشکيباست
اي کاش مي دانستي مرز خواستن کجاست
و اي کاش مي ديدي قلبي را که فقط براي تو مي تپد
حرفها را گاه نمي توان گفت
من لحظه هاي با تو بودن را با اشکهايم تداعي ميکنم
وعطر نفسهاي تورا در بند بند وجودم مي بلعم"

"شب را... از اواسطش... قيچي ميکنم!
نميدانم چه بگويم و از كجا بگويم از روزي كه تمام قلبم را به تو دادم به راستي آن روز كي بود؟؟؟ تو چه كردي؟؟؟ چگونه حرف زدي روزي كه آن حقيقت تلخ را شنيدي چه فكري كردي چه دردي كشيدي من كه مرده بودم نميدانم كه چه شد كه تو دوباره مرا زنده كردي... شايد اين عشق تو بود كه در دلم مرا به خود آورد و دوباره جانم داد و شايد صداي زيبايت بود كه آرامشم داد...به راستي چه شد كه تو را ديدم؟؟؟ كجاي دنيا بودم فقط يادم هست خودم را بالاها ميديدم و همه را بر زمين گويي بال داشتم و پرواز ميكردم ولي تو امدي و بالهاي مرا چيدي گفتي پرواز را فراموش كن من نه تنها پرواز را فراموش كردم حتي فراموش كردم كه چه بودم و حال كه هستم فقط ميدانم كسي هستم كه با تمام وجود دوستت دارم ...عشقم را باور كن"
"تو را دوست دارم"
در اين باران مي خواستم تو در انتهاي خيابان نشسته باشي... من عبور کنم,سلام کنم,لبخند تو را در باران مي خواستم,مي خواهم تمام لغاتي را که مي دانم براي تو به دريا بريزم,دوباره متولد شوم دنيا را ببينم رنگ کاج را ندانم نامم را فراموش کنم دوباره در آينه نگاه کنم ندانم پيراهن دارم کلمات ديروز را امروز نگويم خانه را براي تو آماده کنم,براي تو يک چمدان بخرم تو معني سفر را از من بپرسي لغات تازه را از دريا صيد کنم لغات را شستشو دهم آنقدر بميرم تا..... زنده شوم ....."

"کاش ميتوانستم تو را در آغوشم بگيرم و نوازش کنم
باورم نميشود که از من اينهمه دور هستي
و فاصله بين من و تو بيداد ميکند
کاش مي توانستم دستانت را بگيرم
و با تو به اوج خوشبختي بروم
کاش ميتوانستم بوسه اي بر گونه مهربانت بزنم
دلم بدجور هواي تو را کرده هست عزيزم
دلم بدجور در حسرت ديدار تو هست
اي بهترينم...
باورم نميشود ، اين همه فاصله در بين من و تو غوغا ميکند
و اي کاش در کنارم بودي ...
کاش بودي
باورم نميشه ، سخت است باور کردنش
با نبودنت در کنارم گويادر اين دنيا تنهاي تنهايم
بي کس ، بي نفس ، ميروم با همان پاهاي خسته
در جاده اي که به آن سوي غروب خورشيد ختم شده است
کاش که تو در کنارم بودي
انگاه ديگر هيچ آرزويي از خداي خويش نداشتم
سخته ولي...
بايد نشست درگوشه اي و گريست و انتظار کشيد
تا تو به سوي من بيايي
و اي کاش تو همکنون در کنارم بودي"

"مگر می شود آدم فقط يک بار عاشق بشود؟
عشق ابدی فقط حرف است.پيش می آيد که آدم خيلی خاطر کسی را بخواهد.
اما هميشه وقتی آدم فکر می کند که دلش سخت پيش يکی گرفتار است.
يک دفعه ...
يک موقعی...
يک جايی...
می بيند که ته دلش برای يکی ديگر هم می لرزد.
اگر باوفا باشد دلش را خفه ميکند و تا آخر عمر حسرت آن دللرزه برايش می ماند.
اگر بی وفا باشد.می لغزد و همه ی عمرش عذاب گناه بر دلش می ماند..."
"منبع:شاهدخت سرزمين ابديت"
"دیوارها هم حافظه دارند سعی کنید خاطره ی خوبی برایشان باقی بگذارید"
"امشب دلم ميخواهدبه كسي بگويم"دوستت دارم".... تو نهراس و آنكس باش...بگذار با هر آنچه در توان دارم همين امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم...بگذار برايت نقش آن دلباخته اي را بازي كنم كه لحظه اي دور از محبوب خويش زندگي را نميتواند...بگذار همچون معشوقي كه براي وصال معشوقش جان ميدهد برايت جان دهم...بگذار همين امشب پيش پايت زانو بزنم و تو را ستايش كنم...بگذار در تاريكي به تو لبخند بزنم...نگذار زمان از دستم برود و تو را درنيابم...ميخواهم بينديشي كه همين امشب غير از من كسي ديوانه تو نيست هرچند كه جاهلانه فكري باشد...كمي بيشتر با من و همين امشب بگذار خيال كنم كه جز تو كسي نيست... همين يك امشب را بگذار نقش بازي كنم,نقش حقيقت را."
...اي آخرين...
"چيز مهمي نيست عزیزم ، کاملا خوبم ...دارم براي قاب عکست ميخ مي کوبم ...بر روي اين ديوار سرد لعنتي ، يا نه....! ...روي دل ديوانه ي هميشه آشوبم ! ...سر دردهايم ؟ دائمي ، هميشگي ، عادي ست! ...حل مي شود با قرص هاي سبز مرغوبم! ...غمگين نشو از زخم بر پيشانيم وقتي ...بر چارچوب خاطرات کهنه مصلوبم ! ...هي پلک بر هم مي گذارم از سر اجبار ...شايد به چشمانت نيفتد چشم مرطوبم ...اينبار اگر لب وا کند اين چشمه هاي اشک ...ديگر به سر وا کردن اين زخم مغلوبم ...دائم در و ديوار را پر مي کنم از تو ...از نامه ها ، از عکس ها ، از عشق مکتوبم! ...اين بغض ها و اين نفس هاي گره خورده...دارد گواهي مي دهد از وضع مطلوبم !! ...تو گونه هاي خيس من را پاک خواهي کرد ....من ، سر بر اين ديوار هاي سرد مي کوبم!"
"سکوت عجيبي دارد اينجا
ديگر تنها من مانده ام و خيال بودنت
خنده هايت و نوشته هايي که ...
با خود چه کرده اي!؟
با من چه مي کني !؟
دلم برايت تنگ مي شود وقتي مي خوانمت
وقتي بلند بلند مي خوانمت تنهايي عجيبي است
ديوانه ام مي کند
گاهي وقتي مي دانم
ديگر برق چشمانت را توان ديدن نيست ...
کاش اينجا بودي
درست روبروي من
سکوت مي کرديم و در آن سکوت مي خوانديم همديگر را "
"امروز سرگشتگي هايم را فروختم
شايد به بهاي يک لبخند
لبخندي که شايد هيچ وقت چشمهايم را ننوازد
امروز کوله بار سنگين اين سفر را حراج کردم
قيمتش را مي خواهي؟؟؟ارزان است
ارزانتر از ناچيز ترين جنس بساط يک دستفروش
به قيمت ذره ذره ي وجود من
من را مي شناسي؟
ميداني که ميدانم...
مي دانم ، من خودم را از خودم دريغ کردم ...
امّا سوگوار اين لحظات نيستم
تنها سوگوار تمام خاطراتي هستم،
که برگ برگشان را در ناباوري اندوهبارم مي بايست به دست باد بسپارم...
چرا که حالا خوب مي دانم هيچ کدامشان نه خاطره
که تنها توهمي درخشان از آنچه هستند که ممکن است خاطره بناممشان
من ديگر به دنبال توهم يا حتي روياهايم هم نيستم.میخواهم با هم باشیم... آن هم بدون خواب و خيال. "
نمی دانم کی شاعر شدم ..
فقط می دانم که شب قبل تو به خوابم آمدی
و صبح
که بیدار شدم بالشم لبریز شعر بود و گریه...